تبلیغات
زندگی با کلمه‌ها - پایانِ تو و من
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه بیست و دوم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

می‌نویسم نه برای گفتنِ مزخرفاتی که مغزِ کوچک‌ات قضاوت‌اش کند

می‌نویسم چون دانسته‌ام کلمه‌ها قدرت دارند

که من سال‌هاست با این کلمه‌ها دست‌وپنجه نرم کرده‌ام

با همگی آن‌ها جنگیده‌ام

و امروز ارتش قدرتمند من همین کلمه‌هاست

اسلحه‌ای بدون گلوله که یک شلیک‌اش برای کشتن کافی‌ست

پس می‌نویسم نه برای شعر سرودن

نه برای قصه گفتن

می‌نویسم از بغضِ گلوگیر تک‌تکِ کلمه‌هایم

از فریادِ خاموش مانده میانِ این واژه‌هایم

می‌نویسم برای جنگیدن

جنگی که سال‌هاست پرحادثه‌ترین اتفاق‌ها را برایم رقم زد

پس می‌نویسم

جانِ‌دل دوستت داشتم

می‌نویسم داشتم زیرا دوست داشتن‌ات را بیشتر دوست دارم

به خود قول داده بودم

یکبار دیگر در سیاهیِ عمیق چشم‌هایت غرق میشوم و بعد

یکبار دیگر لبخندات را خواهم دید و بعد

یکبار دیگر صدایت را می‌شنوم و بعد

یکبار دیگر نام‌ات را صدا میزنم و بعد

و بعد برای همیشه میروم

اما این بعدها برای ابد ماندند

که رهاکردن‌ات را سخت و سخت‌تر کردند

که هرروز یک قدمی که نزدیک‌ات شدم تو را از من دور و دورتر کرد

باید رهایت می‌کردم اما هر روز به سمتِ دوست‌داشتن‌ات قدم برداشتم

قدم برداشتم به سمتِ شعله‌ای که مرا میسوزاند

حقیقت این است من آیینه‌ای از تو شده بود

که تو تمامِ من بود

هزاران بار این آیینه شکسته بودم

سنگسارش کرده بودم

اما در تمامِ تکه‌های شکسته‌ی این آیینه هزاران تکه از تویی بود

من آیین و آیینه شکستم تا تو را

من خودم را تکه تکه کردم تا تو را

نشد تا تو را...

و بالاخره محکم ایستادم

و ماشه را کشیدم

می‌دانستم شلیک به تو یعنی مرگِ خودم

اما مقابل خاطره‌هایت

در برابرِ خیالت

تیر خلاص را به قلب‌ام شلیک کردم

و صدای بوم

پایانِ تو برای ابد شد 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : غمگین، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1398 21:52
مینویسم برای جنگیدن!!خیلی زیبابود بازهم بنویس
Zahra Movasat خیلی ممنون بابت لطفتون به من و قلمم
شنبه بیست و سوم شهریور 1398 09:36
سلام صبح تون بخیر نگران شدم چون هیچ وقت اینقدر آتشین قلمتان را ندیده بودم امید دارم حالتون خوب باشد
Zahra Movasat سلام منم باید بگم شبت بخیر بی نام و نشان
راستی با من راحت حرف بزن نیازی نیست جمع ببندی منو اینطوری میتونیم دوستای همدیگه باشیم باشه؟
چقدر حس خوبی داره یکی که نمیشناسیش نگرانت بشه
حالِ من خوب است بی نام و نشان اما تو جراتش را اگر داری باورکن
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.