درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه نوزدهم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

هردو میدانستیم تقویم که هی ورق بخورد و روز رفتن‌ات برسد باید بروی

میدانستیم قرار است بروی و شاید هیچوقت این رفتن‌ات بازگشتی نداشته باشد

اما من لبخند میزدم

می‌خندیدم

آن روز را به یاد دارم سر به زیر گفتی تقویم که ورق بخورد سفر میروی

گفتم سفرت به سلامت و بی خطر

یادت هست برای اولین بار عصبی و داد کشیدی:نمیشه برای یک بارم شده بهم بگی نرم؟نمیشه برای یکبارم شده بگی اگه برم دلت برام تنگ میشه؟

خندیدم یادت که هست

گفتم:وقتی رفتی شاید بعضی وقت ها بهت فکر بکنم،راضی شدی؟

با همان عصبانیت خیره درچشمهایم پرسیدی:همیشه اینقدر بی‌رحمانه یک مسافر رو بدرقه میکنی؟

جواب من سکوت بود و لبخندی که مضحکانه از روی لب‌هایم پر نمیکشید

پشت پنجره خیره مانده‌ام به زمستانی که رفتن‌ات را به یادم می‌آورد

من و تو خوب میدانستیم خداحافظی تو معنی جدایی نمیداد

پشت خداحافظی کردن‌هایت یک دنیا حرف بود اینکه نگذارم بروی که دست‌ات را بگیرم و آهنگِ خوشِ باید بمانی را برایت زمزمه کنم

اما تو ندانستی خداحافظی من تنها یک معنی داشت

رها کردن‌ات...

من باید رهایت میکردم تا بدانی ماندن‌ات باید با دل خودت باشد نه به حرف من

رهایت کردم تا خودت بمانی اما...

معنی خداحافظی‌هایمان پشت همان خداحافظی‌ها ماند

و تو با یک چمدانی که من یک خودم را درون‌اش جا گذاشته بودم...رفتی

و من با کوله باری از خاطره‌هایت پشت پنجره‌ها چشم انتظار مانده‌ام

کاش معنی خداحافظی‌هایمان پنهان نبود پشت این کلمه

شاید آن‌وقت نه چشمی به انتظار بود و نه مسافری در به در جاده‌ها

شاید آن‌وقت این همه زمستان،بهار من میشد...





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر