درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه هفدهم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

به رسم ادب سلام ای‌ مسافرِ سفرکرده

کاش میدانستی گاهی نوشتن چقدر سخت میشود

وقتی گوشه‌ای از این اتاق مینشینم و خیره به کسی که سالهاست روی تخت خوابیده

و در تو فکر تویی که سالهاست رفتی‌ای

کلمه‌هایم را یکی یکی از صندوقچه‌ی مغزم بیرون کشیدن،کارِ آسانی نیست...

همه‌ی افکار این روزهایم این است

از کی رها کردن‌ات را شروع کردم؟

چه شد که تصمیم بر این گرفتم تو نیز از همان آدم‌هایی شوی که در نی‌نی چشم هایش

در تک به تک جمله‌هایش تنفر ریشه زده رشدکند

چه شد که خواستم دیگر نباشی؟

چه شد که دلم آرام گرفت و دیگر بی‌قراری نکرد

چه شد من فاصله گرفتم و تو رفتی؟

یادم نیست رفتن‌ات کی بود

همین دیروزهایم بود که رفتی...

یا از سال‌های خیلی دور رفته بودی؟

این روزها من فقط حس میکنم دیگر نیستی

نه اینکه نخواسته باشم نباشی فقط دیگر نیستی

حتی در از خاطره‌هایمان هم رفتی‌ای

مسافرِ سفرکرده،من پشت رها کردن‌هایت گم شده‌ام

و تو انگار پشت رفتن‌ات جا مانده‌ای

سالهاست سرک میکشم از پنجره‌ی امید

شاید نگاه آشنایت گره بخورد در نگاه سرد و یخ زده‌ام

اما تو سالهاست پشت به پنجره رفتی‌ای ولی جا مانده‌ای

آهای مسافر،سفرت به سلامت

آن دور دورها اگر یک روز دانستی خاموش شدم تا تو آتش نگیری

کافی‌ست برگردی و نیم نگاهی به پشت سرت بی اندازی

آنوقت دو نگاه سرد و یخ‌زده را خواهی دید که هنوز هم از پنجره‌ی امید خیره مانده به ردپایی که شاید خبر از آمدنات بدهد

 





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر