درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

آن روز را به خاطر داری؟

من خیره بودم به رفتن‌هایت و تو باهمان اخمِ خاص‌ات با وسواس خاصی لباس‌هایت را یکی یکی تا میکردی و میگذاشتی در چمدان‌ات

با هر لباسی که در چمدان میگذاشتی یک تیکه از قلب من نیز همراه‌اش کنده میشد

آخرین چیزی که دردست گرفته بودی قابِ عکسِ مشکی و قرمز رنگی بود که مهمانِ دلش یک عکسِ دونفره در یک روزِ گرمِ مردادماه بود

خیره به قابِ عکس کم کم اخم‌ات باز شد و جایش یک لبخندِ جذاب برروی لب‌هایت نقش بست قابِ عکس را به سمت من گرفتی وگفتی:بهتره پیش تو باشه

سعی کردم مثل تمامِ آن سال‌های دورِ گذشته بازهم خونسرد بمانم جواب دادم:چرا؟میخوای چشم‌هام آب بشن پای یک قابِ عکس؟

دوباره اخم را مهمانِ پیشانیت کردی و نزدیکترم آمدی زمزمه کردی:قرارمون یادت نره...

خیره در سیاهیِ مطلق چشم‌هایت با خود اندیشیده بودم کاش بدانی من محتاجِ بودن‌ات هستم

کاش میدانستی آن روز چشم‌هایم زانو زده التماس نرفتن‌ات را میکردند

اما نه تو معنای نگاه‌ام را دانستی نه زبان من واژه‌ی بمان را برایت لالایی کرد

آن روز باتمامِ حرص قاب عکس را از دستت بیرون کشیدم و گفتم:نه یادم نمیره تو که رفتی همش شهربازی میرم،با بچه های دانشگاه میرم بیرون و خوش میگذرونم،اینقدر خودم رو با شادی‌ و کارودرس مشغول میکنم که اصلا یادم هم نیاد که تویی بوده

یادت هست خندیدی؟

یادت هست چه گفتی؟

گفتی:گربه کوچولوی خودمی دیگه کارت درسته،رسیدم اونجا قول میدم هر روز بهت زنگ بزنم

جیغ کشیدم وگفتم:نه زنگ نزن نمیخوام صدات رو بشنوم

اخم‌هایت را بیشتر بهم گره زدی درست مثل گره کوری که میان من و تو افتاده بود؛آهی کشیده و گفتی:باشه پس بهت نامه میدم

زیپ چمدان‌ات را که بستی،ندانستی دلم را در چمدا‌ن‌ات جا گذاشتم 

انتهای کوچه‌ی بن بست خوشبختی‌مان موقع خداحافظی خیره در چشم‌هایم گفتی:بفهمم غصه خوردی یا تو نبودنم خوب غذا نخوردی و بهت بد گذشته پشت میکنم به همه چیز و میام خفت میکنم،این تهدیدم رو جدی بگیر

یادت هست خندیدم و ندانستی از آن روز چه قدر خنده‌هایم تلخ و تلخ‌تر شد

گفتی خداحافظی را دوست نداری چون معنای جدایی میدهد فقط دست تکان دادی و رفتی

خیلی وقت است از آن روز و ساعت میگذرد

خیلی وقت است رفته‌ای

زنگ که هیچ حتی یک نامه هم ندادهای

چشم‌هایم آب شدند پای قاب عکس

ندانستی غصه خوردن کار هرروزه‌ام شد

که در دلتنگی سوختمُ این سوختن را پایانی نبود

نه من سر قول‌هایم ماندم نه تو

مگر نه اینکه گفته بودی اگر بدانی غصه خوردم

روزهایم بدگذشته است پشت میکنی به همه چیز و سراغم میایی؟

ببین من را سالهاست با رفتن‌ات غصه میخورم

نمیخواهی برگردی؟

اگه بیایی...

اگه دوباره نگاه‌ام قفل شود در نگاه‌ات

فقط یکبار اگر تنم گرم شود به بودن‌ات...

قول میدهم بخاطرِ تمام قول شکنی‌هایم خودم پای آن چشم‌هایت جان دهم





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان، داستانِ کوتاه،
لینک های مرتبط :


شنبه شانزدهم شهریور 1398 15:49
سلام ایام محرم بهتون تسلیت میگم حالتون چطوره باز هم گل نوشتید
انگار نوحه ای میخوانید بر مصیبتی که بر دل بی کسو کارم آمده و همچون تنهایی که گم شده ام و با خواندن مکتوباتتان،که انگار زبان دل به سکوت رفته من است که سر به رو شانه ای که نیست می گذارم وبه حال دل زارم بغض میکنم و...
Zahra Movasat

سلام بی نام و نشون خوشحالم میبینم برام بازم نوشتی
ممنون منم به نوبه ی خودم تسلیت میگم و التماس دعا دارم میونِ عزاداری هات یاد منم باش ممنون خوبم و انگار اوضاع برای تو چندان خوب نیست
اینکه از دل تو مینویسم جای شکر داره
ولی اینکه حرف هایی که گفتم تاثیری نداشته جای تاسف داره
این راهی که توش هستی سخته اما نشدنی نیست
این اتفاق ها هم عذاب الهی نیست فقط احساساتت صدمه دیده که زمان میبره تا خوب بشن
و نصف خوب شدنت دست خودت هست که بخوای این روزهای زندگیت رو که اینطوری توی اشفته ترین حالت ممکن میگذرونی نذار یه روز چشم باز کنی و از همشون پشیمون بشی
نیازه یکم تند حرف بزنم چون نرمش زیاد ممکنه باعث بشه هیچوقت نخوای از این وضعیت خارج بشی
یادت نره تو مستحق این نیستی اینطوری اذیت بشی که با خودت فکر کنی این عذاب بخاطر اشتباه یا هرچی هست
امیدوارم سری بعدی که برام مینویسی از حالِ خوبِ دلت بنویسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر