درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه هشتم شهریور 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

پرسیدم:ماهی‌ها قهرکنن چیکار میکنن؟

جواب داد:خودشون رو به آغوش ساحل میرسونن

و بعدش پوزخند زد

ازم پرسید:ماهی ها قید همه چی رو بزنن چیکار میکنن؟

به چشم‌هاش خیره شدم و گفتم:مسیر رودخونه،دریا،اقیانوس رو تا اولین ملاقاتشون با خدا رو برعکس شنا میکنن 

.

یک روز خفه‌ خواهم شد با این دوست داشتنِ پر بغض‌ات

از پا درخواهد آورد مرا این خواستن‌ها و نبودن‌هایت

میسوزاند قلبم را نداشتن‌ات

راستی تو بگو مگر میشود از این بیشتر دلی را سوزاند که نسوزانده باشی؟

از این بیشتر هم مگر میشود نباشی که نبوده‌ای؟

از این بیشتر مگر میشود پای یک تو ماند و نمانده باشم؟

و تو چه میدانی چه دردِ سنگینی‌ست

وقتی قلبم فریاد میکشد که "ندارم‌ات"

.

میجنگم با تمامِ این بغض‌های نفس‌گیرم

لعنتی من خودت را میخواستم

نه تصویر دورنمایت را

.

هستی اما ندارم‌ات

واین غم‌انگیزترین حالتِ

دردکشیدن است

.

این روزها لبخندهایم عمیق‌تر شده‌اند

هرکسی مرا میبیند

از لبخندهایم میگویید

و من میترسم

که هرچقدر لبخندهایم عمیق تر شود

عمقِ دردهایم در آینده بیشتر شود

.

تراژدیِ جالبی‌ست

هرچقدر خواستم "او" را فراموش کنم

این من فراموش شد

و او همیشه هست

همین جا

در افکارم

رویاهایم

خاطره‌هایم

در خواب های گاه وبی‌گاهم

.

پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

.

یک تنه دویدم برای داشتن‌ات و دستی نبود خستگی‌‌هایم را بتکاند

.

تو بگو این دل خفته را چه کسی جز تو میتواند جانی دوباره به آن دهد

.

این دردها نه مرا میکشند

نه قوی ترم میکنند

این دردها،درد می مانند





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها : غمگین، دلتنگی، پراکنده نویسی، دلنوشته،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر