تبلیغات
Your SEO optimized title " /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کتابی که به تازگی آن را تمام کردم با نام "ایمان درمانی" از همان کتاب هایی بود که حرف های خوب را خوب تر نوشته بود

شاید خیلی ها مثل من در نگاه اول این کتاب را یک کتاب فلسفی با کلی اصطلاحات فنی و غیرقابل درک بدانند

اما میتوانم بگویم یک کتاب با شیوه ی نگارش ساده و نوشته هایی که به راحتی برای روح آدم قابل هضم هست بود

وقتی این کتاب را تمام کردم با خودم فکرکردم کاش این کتاب را هفت سال پیش خوانده بودم

بیشتر مطالبی که داشت را به جرات میتوانم بگویم درسال های گذشته ی زندگیم تجربه و خودم لمسشان کرده بودم

بگذریم...

این کتاب شامل سه فصل با سه موضوع متفاوت بوده اما همگی  یک مسیر واضح را طی  میکنند

فصل اول این کتاب مطمئنم برای همه خواندنش ضرورت دارد زیرا موضوع کلی این فصل و سوالی که پرسیده میشود و نهایتا به جوابی میرسدبرای همه ی ما لازم هست

 سوالی که  پرسیده میشود این هست که "آرامش خفته در اندرون خود را چگونه بیدار کنیم؟"

بی شک همه ی آدم ها دنبال آرامش روحی و جسمی  و آرامش قلبی هستند

فصل اول این کتاب به شیوه ی آسان درمورد این آرامش صحبت کرده

فصل دوم این کتاب با عنوان "اعصاب یا اخلاق" با چانشی کمی طنز که نوشته ها داشتند برای من خواندنش لذت بخش تر بود

میتوانم بگویم موضوع این بخش یکی از موضوعاتی بود که امروزه در جامعه یقه ی افراد را سفت و سخت گرفته است

در این فصل میتوانید با نحوه ی نگاه به مشکلات نیز آشنا شوید

خب فصل سوم این کتاب که کمی هم برای من گیج کننده بود و بیشترین وقت و انرژی را از من گرفت تا کمی مطالبش برایم جا بیوفتد

موضوعی با عنوانِ "دانسته ها باعث خطا و اشتباهات و گناه میشود" است

برداشت کلی خودم از این فصل را اگر بخواهم به کوتاه ترین حالت ممکن شرح دهم باید بگویم به قول پدرم منم منم کردن نهایتا آدم را دچار اشتباه و زمین خوردن میکند

حرف پدرم را اگر بخواهم بیشتر بازش کنم منظورش این است انسان نباید زیادی با دانسته های خود مغرور شود و فکرکند علامه ی دهر هست و همه چیز را میداند

پدرم میگوید اینکه فکرکنی همه چیز را میدانی مطمئن باش یعنی هیچ چیزی نمیدانی و درنهایت با کله به زمین سخت میخوری

این برداشت من از این فصل کتاب بود

خب حرف هایم را کوتاه کنم

باید بگویم این کتاب خصوصا در این برهه از زمان خواندنش را بهتر هست به همه توصیه کرد

من نیز آن را به کسانی که گذری از وبلاگم دارند توصیه میکنم

و کلامم را با یک جمله از این کتابِ خوب تمام میکنم"خواسته ی خدا بهتر از خواسته ما است"





نوع مطلب : سرزمین های شگفت انگیز را بشناسیم، 
برچسب ها : کتاب، کتابخوانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

سلام جانِ من

نامه نوشتم تا که از حالت خبری بگیرم

مسافرقصه هام بهشتی هست برات این روزهای اردیبهشت؟

حالِ من رو اگه بپرسی به طرز عجیبی آرومم

نه دیگه دنیام سیاهه نه افکارم تیره و تاریک،نه حرفی از دلبستگی هست

نه دلگیری از نبودن هات

اخم نکن مسافرِ عزیزِ قصه هام تو این نامه نه از دوست داشتنت حرفی میزنم

نه از جنون و دیونگی این عاشقِ دربه درت صحبتی میکنم

اینجا فقط گاهی روزها و ساعت ها و ثانیه ها دلم بدجوری برات تنگ میشه

گاهی بدجوری دلم تنگِ چشم های تو میشه

باز که بی طاقت شدی جانِ دل

یکم حوصله کن این منِ بی حوصله رو زودی نامه ات رو تمومش میکنم

شده دلت بی قرار و بی تاب بشه؟

شده چنگ بندازی به هرچیزی وهرکسی ولی بی قرارتر بشه؟

کاش دل تو برای کسی اینقدر بی قراری نکنه

اگه شد اون آدم همه کست نباشه

آخه من میدونم دلتنگی برای همه کست

اگه نباشه یعنی تهِ همه ی بی کسی های دنیا

حالا خودت قاضی این دل شو و بگو آخه دلی که تنگِ تو باشه رو میشه جز خودت با چی آروم کرد؟

شاید با منطق و حساب و کتاب روزهای نبودنت رو که قدِ سال های عمرم شده با مته به مغزم فرو کرد

اما دل که حساب و کتاب و چرتکه سرش نمیشه،میشه؟

مخصوصا دلی که یک روز اگه فقط برای من بوده الان همه اش برای توعه

این دلِ بدون تو بچه ست و کودکانه دلتنگِ هم بازیِ خوبش میشه

راستی یادت هست چطور دلم خامِ بازی تو شد؟

یادته موقع یارکشی با اون لبخندِ دلفریبت این من به سمتت پرواز کرد

سوارم کردی روی یک تاب و بهم گفتی این تابِ اسمش احساسِ،دوست داشتنِ یک منه

گفتم من از افتادن اصلا از این بازی ها میترسم

اما تو گفتی توی تاب بازی روزگار از هیچی نترسم و دست هات همیشه آماده هستن برای گرفتنم برای اینکه نذاری من بیوفتم

یادته موقع تاب بازی برام از مجنون شدنت گفتی؟

گفته بودم بهت من لیلی قصه ی کسی نمیشم

اما تو شنیدی و گوش هات رو گرفتی،تو دیدی و چشم بستی

و من روی تابِ احساست کودکانه آروم گرفتم

بی خبر از اینکه توی اوج بازی قراره از دستت بدم

بی خبر ازافتادن های پشت در پشتم از تابِ روزگارم

اما من هربار دلم به تو  قرص میشه 

هزاران بار به امیدِ دست هات از تابِ دوست داشتنت افتادم

اما دست های تو نبود که من رو بگیره که نذاره زمین بخورم

و هر بار این دل افتاد و شکست

بند زدن دیگه براش کارساز نیست

این دل داره جون میکنه و دست های تو نیست برای جانِ دوباره دادن بهش

خیلی ساده بهم گفتی دلت برام تنگ نشه

اما نیستی ببینی جانِ من،دلتنگی برای تو چه غوغایی در من میکنه

من میدونم آخرش این دلِ بی قرار توی نبودن هات منی رو میکشه

فریادهام برای برگردت توی گلوم خفه شده

و جز همین واژه ی برگرد دیگه چیزی برام نمونده

ذکر ایام هفته ام شده این واژه

اما نه برنگرد،بیا و منم با خودت ببر

آخه خیابون های این شهر منِ بی تو رو میبلعه

این هوایی که توش نفس های تو نیست نفسم رو میگیره

این منِ بی تو رو اصلا چه به زندگی

جانِ دل باز که پیوندی ابروهات رو بیشتر بهم گره زدی

میخواستم نامه رو زودی تمومش کنم اما

چطوری تموم کنم این نامه رو که تک به تک کلمه هاش بوی خون مردگی میده

بوی جون دادن هام توی دلتنگی برای تو رو میده

شلیک آخرِ این دلتنگی هم جای خالیت کنارمه

 که مستقیم به دلم زده میشه

و رد گلوله های نبودنت روی این دلی که هزار تیکه شده

آخرین حرف من برای این نامه میشه





نوع مطلب : نامه هایی که هرگز به دست پستچی ندادم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه بیستم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

تو یک اشتباه بزرگ بودی

مگر میشود اشتباه را دوست داشت؟

.

دلم که هیچ

این جمله هایم

سطر سطر نوشته هایم

هنوز هم تو را فریاد میزنند

 .

دوستت دارم اندک

اما طولانی

تا آخرین نفس هایم

 .

دوست داشتنت

خیابان یک طرفه ای بود که برگشتی نداشت


من در گذشته ام

در گُذشته ام


من به چشم هایم

قول رسیدن داده بودم

 .

این دل را تکه تکه میکنم اگر نامت را بشنود

و به غمگین ترین حالت ممکن غرق خون نشود

 .

تو خودت را از دست نداده ای

که بفهمی چه زجری میکشد این منِ بی تو

 .

من عاشقانه فریادت میزنم

تو اما

به بی رحمانه ترین حالت ممکن نیستی

 .

رویای بودن اش را در بیداری هایت ندیده ای

که حالِ دل بی قرارم را بدانی

 .

میدانی جان من کجایش درد دارد؟

آنجا که هیچ دوباره ای از تو برای من وجود ندارد

یکبار آمدی

یکبار بودی

یکبار ماندی

برای یک عمر خاطره ساختی

و برای همیشه رفتی

اما دوست داشتنت برای ابد با من می ماند

 .

قاچاق میکنم هوای بودنت را

 .

هستی؛هستم

برای من همین کم بودنت کافی

و تو به نبودن هایم راضی

و من با غم انگیزترین حالتِ این درد چه باید بکنم

 .

دوست داشتنت سیب ممنوعه ای بود

که مرا از بهشت داشتنت راند





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

برای نگه داشتنت به آسمان و ریسمان چنگ انداختم

میانِ هر ربنا و دعاهای پشت در پشتم بر سر سجاده برای ماندنت خدا خدا کردم

اما هیچ دعا و ریسمانی نتوانست نگهت دارد

چه برسد به این منِ افتاده از چشم هایت

بی قرار،این پا و آن پا میشدی برای نماندنت

و من دست هایی که به دور تن ات پیچیده بودم را باز و خودم پرت دادم

مثل پروانه ای از پیله رها شده مقابل چشم هایم

بال پرواز باز کردی و دور شدی

آنقدر دور که دیگر تو را ندیدم

جانِ من آخر تو ماندن نداشتی

حال هرچقدر زل زنم بر آسمانِ چشم هایی که در آن محو شده ای

و فریادکشم بازگرد من هنوز عاشقانه هایم را برایت نخوانده ام،باز نمیگردی

با چشم هایی که از آسمانش  پرکشیده و رفته ای هر لحظه میبارمت

میانِ ربنا و دعاهایم میسوزد این دل که دست برداشته از خدا خدا کردن برای بازگشتت

جانِ من نبودنت را با تمرین تمامِ نبودن هایت هنوز یاد نگرفته ام

سرکلاسِ فراموشی ات هر سال شاگرد رفوزه میشوم

و مرا فراموشی تو حاصل نیست

روز خدافظی را یادت هست؟

گفته بودم میروم و یک من را فراموش میکنم

اما تورا...

اما تورا...

برای به سلامت رفتنت آبی که پشت سرت ریختم از کاسه ی چشم هایم بود

و تو میانِ رفتن هایت یکبار هم پشت سرت را نگاهی نکردی

تا ببینی این من هیچوقت دستی برای خدافظی

برای رفتنت تکان نداد

و این من در زمستان نبودنت یخ زد

و مقابل تمامِ قول های داده و نگرفته ات

رو به روی دوست داشتنت

و خیالت که هر لحظه تماشایم میکند

در عمقِ نبودن هایت محکم ایستاده ام

بگذار سرنوشت راه مرا از تو جدا کند

اینجا در ابدی ترین سرزمینِ خاطره ها همیشه به انتظارت میمانم





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قد نکشیده بزرگ شد

دست دلش رو گرفت بلندش کرد

از همه ی همبازی هاش جداش کرد و به گوشه ی خلوتی برد

گرد و خاکش رو تکوند و روی زخم هاش مرهم گذاشت

بعد بالبخند گفت:وقتِ سفر باید بری

با ناراحتی گفت:من هنوز از بازی های بچگی خسته نشدم

با همون لبخند جواب داد:باید بری تو متعلق به اون بازی ها نیستی

با نگرانی پرسید:اگه نتونستم سفر کنم چی؟اگه کم اورم؟اگه...

با نگاهی دلگیر ولی با لبخند گفت:وقتی من کنارت هستم اگر و امایی نیست

سرش رو انداخت پایین  و گفت:میترسم راهش سخته و دشوار

باز با لبخندگرمی جواب داد:وقتی من همسفرت هستم ترسی نداشته باش،وقتی من مواظبتم دشواری نیست مگه اینکه به وجودم شک و باورم نداشته باشی

با این حرف لرزید آخه هم باورش داشت هم به محبتش شک نداشت

دست برد کوله پشتی سفرش رو برداشت و اینبار بدون ترس ازسفر پرسید:توی این کوله پشتی چی هست؟

با لبخندی مهربون جواب داد:توشه ای که تو این راه لازمت میشه مثل صبر،تحمل،خنده،مهربونی،گوش شنوا،چشم بینا

و از همه مهمتر برات "سکوت" رو گذاشتم بیشتر از هر چیزی مواظبش باش چون سکوت از هر چیز دیگه ای برات لازم تره

یادت هم باشه من از اول سفر تا آخرش باهاتم حتی اگه فراموش کنی همسفرت کیه

لبخندی زد و گفت:فراموشت نمیکنم

سالهاست با کوله بارش در حال سفره

گاهی که توی پیچ و خم جاده ها کم میاره

سرش رو بالا میگیره و لبخندی میزنه

آخه یادش نرفته دلش باید قرص همسفرش باشه

دلش همیشه قرص بودن های همسفری هست که هیچوقت دستِ دلش رو یکبار هم رها نکرده

به راهش ادامه میده و زیر لب با خودش زمزمه میکنه

" در خرابات مغان نور خدا می‌ بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌ بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

خانه می‌ بینی و من خانه خدا می‌ بینم"





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 21 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...