منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat دوشنبه هشتم بهمن 1397 21:36 برایم بنویس ()


    اون آدمک با خودش همیشه آرزو میکرد کاش میتونست که شهامتش رو جمع کنه برای گفتن حرف های ساده ی دلِ اش!

    نمیدونست چرا اینقدر سخت میتونه حرف بزنه و وسط حرف زدن هاش کم میاره...

    دلش میخواست از جنگیدن و همیشه شکست خوردن هاش بگه!

    اما انگار اون آدمک خبر نداشت معنی جنگ رو نمیدونه و اینکه اصلا مهارت جنگیدن رو نداره!

    اینکه براش چقدر سخت هست از گفتنِ واقعیت خاموش زندگیش...!

    و بالاخره یک روز این موضوع رو فهمید وقتی که برای بی نهایت مین بار با واقعیت زندگیش رو به رو شد...

    درست وسط شهر...!

    خیلی سنگین تموم شد زمانی که با اون واقعیت خفته ی زندگیش رو به رو شد...

    اون آدمک دلش میخواست درست وسط شهر رها بشه!

    دلش میخواست برنگرده به آشیونه ی خودش...

    به جایی که مجبور بود به انجام اجبار های همیشگی!

    براش سخت بود اون لحظه ها به اجبار و جبر بخندِ و لبخند وارانه ازش بگذره...!

    اون آدمک حس میکرد لبخندهاش رو از دست داده درست همونجا وسط شهری که با واقعیتش روبه رو شده بود!

    عجیب دلش فریاد میخواست،نه لبخند های احمقانه...

    اما اون آدمک تمامِ مدتی که تو چشم های واقعیت زندگیش زل زده بود لبخندهایی که  با طناب پوسیده به لب هاش دوخته شده بود رو به رخ میکشید!

    سعی میکرد مثل هر بار مثل هرروزِ گذشته هاش خودش رو قانع کنه...

    به جبر و اجبار قانع بشه...

    فکر میکرد دیگه مهارت قانع کردن خودش رو داره...

    اما شنیدن یک جمله کاری کرد دیواری که ساخته بود برای رد شدن...

    برای فراموش کردنش فرو بریزه...

    اون دیوار فرو ریخته ای که دیگه مرمت هم براش کار ساز نبود باعث شد آدمک با تموم تلاش هاش رسید به جایی که توی خودش برای همیشه شکست...

    با تمومِ حرف ها...

    و جنگیدن ها...

    و واقعیت های خاموشش...!

    آخرین ویرایش: سه شنبه سی ام بهمن 1397 15:01
    ارسال دیدگاه

  • نیچه در کتابِ"وقتی نیچه گریست" اینگونه میگه که:وقتی راه میروم لطیف ترین افکارم به سراغم می آیند!

    به نظرم نیچه بهترین جمله رو برای پیاده روی و باز شدن افکار گفته...

    سه سال پیش بود که پیاده روی کردن رو شروع کردم...دست من رو گرفتم و دوتایی باهم بی هدف تو خیابون ها قدم زدیم!

    اینقدر میرفتیم که خیابون ها تموم میشدن هیچ حتی نفس های یک من به شمار هم میوفتاد...

    راه رفتن باعث میشه فکرهای جالبی توی ذهنت رژه برن...

    چیزهایی که توی ناخوداگاه آدم مخفی شدن و با راه رفتن به یکباره همشون نمایان میشه!

    به نظرم برای نوشتن نیاز هستش که راه بری هوا رو به جای ریه هات وارد مغزت بکنی تا رگ های بسته ی ذهنت باز بشه برای نوشتن!

    اتفاقا بیشتر متن های من از همین پیاده روی ها،روی کاغذهام به رقص در اومده!

    خیلی وقت ها میترسیدم جمله هایی که توی مغزم به جوشش اومدن فراموشم بشن پس هرکلمه که از ذهنم رد میشد سریع توی گوشیم ثبتش میکردم و به محظ اینکه به خونه میرسیدم شروع میکردم با اون کلمه ها به نواختنِ آهنگی که خیلی دوسش دارم یعنی نوشتن!

    شاید باورتون نشه ولی اون نوشته هایی که از پیاده رویم حاصل میشه رو من همیشه بیشتر دوسشون دارم!

    راه رفتن بزرگ ترین کمکی هستش که یک دست به قلم میتونه برای نوشتن انجامش بده نه بابتش نیاز به پرداخت هزینه ای داره و نه زحمت آنچنانی داره!

    پیاده روی برای باز شدن افکار برای نوشتن تنها توصیه ی من نیست خیلی از بزرگان و دست به قلمان هم به اون توصیه کردن...

    جدای از نوشتن همین پیاده روی خیلی وقت ها باعث شده فکرهای منفی ازم دور بشه و جاش رو کلمه هایی که دوستشون دارم پر کرده!

    موقع پیاده روی توصیه میکنم آدم های اطرافتون رو بیخیال بشین فکر کنین تنهایی وارد یه دنیای دیگه شدین بیشتر به اطرافتون توجه کنین به درخت های کنار خیابون به طبیعت...

    و صد البته به آسمون بیشتر نگاه کنین من گاهی اینقدر توی پیاده روی هام غرق آسمون و قشنگیش میشم که یادم میره دارم روی زمین راه میرم بیشتر تصور میکنم روی ابرهام و دارم لی لی بازی میکنم!

    پیاده روی توی صبح من رو بیشتر وقت ها تبدیل به یک دختربچه ی شیطون پنج ساله میکنه که دلش میخواد از دیوار راست بره بالا بیشتر افکارم همیشه بچگونه میشه توی پیاده روی صبح ها!

    پیاده روی یه ذره مونده به غروب منو تبدیل به فیلسوف میکنه گاهی اینقدر عمیقا غرق در پیاده روی میشم که حتی از کنار آشناهامونم میگذرم و اگه صدام نکنن متوجه نمیشم!

    یک نوع پیاده روی هم هست من بهش میگم پیاده روی 3 در 4!

    شب ها چون نمیتونم بیرون برم توی اتاق یک وجبیم شروع میکنم به پیاده روی یک موهبت الهی هم که دارم اتاق من سوای خانه و کاشانه و خانوادست و رفت و آمد توش زیاد نیست برای همین به راحتی ساعاتی از شب رو میتونم توی همین یه وجب جا پیاده روی کنم که اصولا تبدیل میشم به مادربزرگ غرغرو و تمام غرغرهام سرازیر میشن!

    اگه اینقدر معتاد پیاده روی هستم فقط بخاطر اینکه معجزه اش رو دیدم ای کسانی که این مطلب رو میخوانید بدانید و آگاه باشید اگر پیاده روی نکنید اون کلمه های قشنگی که ته مغزتون خودشون رو قایم کردن هیچوقت نشون داده نخواهند شد!

    اعتقاد دارم بهترین تفکرها و شاهکار ترین نوشته ها از همین پیاده روی  به سراغ آدم میاد نذارین اون کلمه های قشنگ ته ذهنتون برای همیشه دفن بشن...!

    نذارین رد پایی که از شما میتونه توی ساحلِ زندگیتون بمونه رو موج تنبلی پاک کنه پیاده روی کنین بنویسین و ماندگاری رو تجربه کنین!

    آخرین ویرایش: یکشنبه هفتم بهمن 1397 13:10
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه پنجم بهمن 1397 21:54 برایم بنویس ()

    حقیقت زندگیت چیه؟!

    هر وقت این سوال رو از اون آدمک میپرسیدن به طرز مسخره ای حفره ی عمیقی شروع به درد میکرد

    کسایی که همچین سوالی رو از اون آدمک میپرسیدن نمیدونستن گفتنِ حقیقت زندگی یک آدمک چقدر میتونه براش گرون تموم بشه!

    که چقدر سخته هم با حقیقت زندگیت درد کشیده باشی هم با گفتنش دوباره شعله های خاموشش رو روشن کنی!

    اون آدمک همیشه فکر میکرد چطور میشه حرف زد بدون اینکه زجر کشید...!

    هر چقدر بیشتر فکر میکرد به تلخی پی میبرد که نمیشه هم بگه و هم هی باعث درد اون حفره ی عمیق کهنه بشه!

    کسایی که همچین سوالی رو از اون آدمک میپرسیدن نمیدونستن چقدر درد باید داشته باشه گفتن حتی ساده ترین اتفاق های مربوط به حقیقت زندگی!

    اون آدمک سعی میکرد یکبار هم شده بتونه پاسخی به این سوال بده...

    پاسخی که شاید بعدش مرهمی براش باشه!

    اما اون آدمک برعکس کسانی که همچین سوالی رو ازش میپرسیدن میدونست گفتنش فایده ای برای حفره ی عمیق نداره...

    چه فرقی به حال دلش میکرد وقتی میگفت و کسانی که هیچ نمیدونستن چشمی میچرخوندن و بی حوصله میگفتن"خیر است،درست میشود"...

    اون آدمک میدونست اینکه لبخند بزنه و سکوت کنه بهتر از اینکه با گفتن حرف هاش بار ها و بارها بمیره!


    آخرین ویرایش: دوشنبه هشتم بهمن 1397 22:12
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه سوم بهمن 1397 23:51 برایم بنویس ()

    خسته بود...نه از اون خسته بودن های همیشه...

    جنس و رنگ و بوی خسته بودن اش حال و هواش با بقیه ی روز های نگذشته اش فرق داشت...

    انگار تازه فهمیده بود اون راه هایی که اومده...

    اون خاک جاده هایی که مهمون گلوش شده؛گاهی سینه اش رو قلقلک داده...

    و باعث همون درد همیشگی شده...

    جز سراب و چیز های پوخ هیچی نبوده...

    با خودش تکرار میکرد چی میشد اگه میتونست حرف بزنه؟!...

    جواب سوال اش رو بهتر از هر کسی میدونه...

    چیزی نمیشد...

    جز اینکه هی بگه و بعدش فکر بکنه چرا اون حفره ی عمیق همیشه اینقدر درد میکنه...

    چیزی نمیشد جز اینکه باز زبون اش از حرف های همیشگی زخمی میشد...

    همیشه با خودش میگه شاید حرف زدن بهترش کنه...

    اما...

    سال ها بود حرف هاش رو با خودش خورده بود...

    با خودش گفته بود...

    و با خودش کشته بود...

    نه تنها تموم نشده بودن حتی ذره ای ازشون کم نشده بود...

    خوب میدونست حرف ها براش عین یویوی میمونن که همیشه بالا و پایین میشن و هیچوقت از حرکت نمی ایستن...

    آخه این حرف ها وقت و بی وقت به مغزش تجاوز میکردن...

    مثل همون وقتایی که وسط اتاق می ایستاد و خیره میشد به دیوار روبه روایش...

    وسط کتاب خوندن اش...

    یا وقتی تنهایی تو کوچه پس کوچه ها قدم میزد...

    حتی وسط مهمونی خاله کوچیکه که غش غش میخندید...

    یا روزهایی که دوست داشت لحظه ای چشم ببنده و بدون سر و صدا...

    بدون جنگ کلمه هاش توی مغزش بخوابه...

    اما انگاری قرار بود...

    نه مغز مریضش درست بشه...

    نه دلِ دیونه اش...

    دلش میخواست با تمام قواش "خودم" رو برای همیشه رها میکرد...

    اون وقت این "من" خلاص میشد از تمام حرف ها و حفره های عمیق...

    کاش میتونست "خودم"ی رو که سالهاست باهاش بحث داشت...

    باهاش لج بود...

    دعوا داشت...

    باهاش دشمن بود رو رها میکرد...

    اما...

    میترسید آخه "خودم" از هر "من"ی شکننده تر بود...

    و خوب میدونست اگه رهاش کنه...

    آخرش یه روز جنازه ی خودش رو تحویل "من" میدن!
    آخرین ویرایش: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1398 15:51
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه دوم بهمن 1397 20:14 برایم بنویس ()

    فکر میکنم هر دست به قلمی باید یکبار این حس رو تجربه کنه دیدن اسمش روی یک کتاب یا مجله یا هر جای دیگه که ازش به عنوان نویسنده ی متن اسم برده میشه تا به خودش بیشتر ایمان بیاره که نویسندگی توی وجودش هست!
    درسته معتقدم همه برای خودشون یپا نویسندن فقط خیلی ها دست به قلم نشدن تا اینو بفهمن ولی خب گاهی نیاز داری ببینی تا باورت بشه تا قوت قلب بشه برات!

    راستش نوشتن تنها دلیلی نیست که بنویسی تا چاپ بشه،نه نوشتن باید فقط برای نوشتن باشه چیزی که من میخوام بگم حسی هستش که با خود بگی آآآآآآآآآآآ پس منم نویسنده ام و این نوشته مال من و به اسم من دیده شده!

    این رو اینجا آپش میکنم که این حس بمونه برام و بعدش برم سراغ نوشتن فقط برای نوشتن...

    فقط برای اینکه ازش حس خوب بگیرم دلم نمیخواد ره صد ساله رو یک شبه برم میخوام تاتی کنم و اول ازش لذت ببرم بنویسم و بنویسم و بنویسم تا وقتی که واقعا به جایگاهش برسم و کتاب خودم رو چاپ کنم...

    مطمئنم اون روز لذتی که از کارم قراره ببرم خیلی بیشتر از این باشه که همون اول کاری با اسم خودم کتابی داشته باشم!

    و در آخر به خودم تاکید میکنم حتی اگه نتونستی حتی اگه نشد چیزی به اسم خودت چاپ کنی یادت نره حسِ خوب نویسندگی به چاپ نیست به خلق همین نوشته هایی هست که داری باهاش دیوار این مجازی رو رنگ میزنی یا توی اتاقت میشینی و دفترت رو پر از رقص های کلمه هات میکنی اینو سعی کن یادت نره خودم جان!

    آخرین ویرایش: سه شنبه دوم بهمن 1397 21:54
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه یکم بهمن 1397 19:09 برایم بنویس ()

    با خودم چند وقتی میشه فکر میکنم دوست دارم چطور نویسنده ای باشم؟!

    اینو روی کاغذ نوشتم و پاسخ هایی که به این سوال دادم اینطوری بود...

    که دوست دارم نویسنده ای باشم که کسی نتونه از سبک نوشتنش تقلید کنه!

    اگه زیادی اهل خوندن و نوشتن باشین مطمئنن بعد خوندن این جمله میگین آهان این جمله رو شاتوبریان گفته!

    ایشون میگن" نویسنده ی واقعی آن کسی نیست که از هیچ فردی تقلید نکند بلکه کسی است که هیچ فردی نتواند از او تقلید کند"

     دوست دارم نویسنده ای باشم که خلاقیتش هیچوقت تموم نشه کسی که وقتی شروع میکنه به نوشتن دیگه هیچوقت متوقف نشه و در هر حالی بتونه بنویسه!

    نویسنده ای که با این کلمه ها آهنگی بتونه بنوازه که قشنگ ترین صدایی باشه که خواننده تا به حال اون رو شنیده!

    درست مثل نوازنده هایی که هر کدوم قطعه ی یکسانی دارن ولی کسی که بتونه قشنگ بنوازه قطعه و اون اثر به یاد موندنی تر میشه!

    دلم میخواد نویسنده ای باشم که کلمه ها رو همیشه بتونم کنار هم ردیف کنم و هیچوقت به در بسته ی نداشتن کلمه ای برای ننوشتن نخورم!

    بعد از نوشتن یک سری خصوصیات دیگه از نویسنده ی ایده آلی که دوست دارم باشم توی وبلاگِ آقاشاهین یک پست بهم بدجوری چشمک زد وقتی خوندمش لبخنده گنده ای روی صورتم نشست و با خودم گفتم راه درست برای چطور نویسنده بودن همینِ!

    پایین همون لیست از خصوصیات نوشتم جدا از همه ی این هایی که نوشتی هرچی شد و هر اتفاقی افتاد یا حتی اگه نتونستی به خصوصیات ایده آل نویسنده ای که میخوای باشی برسی یادت بمونه بنویسی و از نوشتن دست نکشی!

    حتی اگه بی استعداد ترین و خلاقیت نداشته ترین نویسنده هم باشی دست از نوشتن نباید برداری...!

    به قول آقا شاهین "اصلا چه عیبی دارد، بگذار بی استعدادترین نویسنده جهان باشیم، این هم در جای خود عنوان جذابی است"


    .
    آخرین ویرایش: دوشنبه یکم بهمن 1397 19:56
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و نهم دی 1397 21:31 برایم بنویس ()

    از اون سال های خیلی دور کم حرف شدم...

    طوری که نرم نرم یادم رفت باید حرف بزنم...

    باید به یکی از غم های این دل بگم...

    که کمی خالی بشم...

    اما...

    سکوت رو به گفتن ترجیح دادم...

    و نوشتن رو به شفاهی...

    توی دریای کلمه هام هر روز غرق شدم!

    و گوشِ جان سپردنِ این دریا رو به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم...

    تا اینکه کم کم عادت کردم به حرف نزدن...

    به نگفتن...

    به ناله نکردن...

    وقتی میدونم حتی دیگه باناله کردن هم حجمِ دلتنگیم کم نمیشه هیچ فرقی برای بهتر شدنِ حالِ دل هم نمیکنه...

    گاهی اینقدر از درون میسوزی که لال میشی...

    حقِ اعتراض هم نداری...

    حتی حق نداری ناراحت بشی...

    چون همه میگن از منِ شاده همیشه خندون بعیده...

    از منی که دلش سنگه بعیده...

    چون تمامِ این سالها نگاه کردم...

    و هیچ اعتراضی در برابرِ ضربه هاشون نکردم...

    چون هر روز فرو ریختم...

    ولی سرپا ایستادم...

    تاکسی نفهمه ضعیفم...

    راستش نمیدونم تا کی میشه این شکلی سر پا وایستاد...

    حتی نمیدونم وقتی خسته میشم چطوری باید پام رو از این زندگی این شکلی بکشم بیرون...

    آخرین ویرایش: شنبه بیست و نهم دی 1397 21:32
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و نهم دی 1397 15:19 برایم بنویس ()

     

    بین مردم راه میرود اما دیده نمیشود...

    آخر سالهاست که او مرده است...

    نمیداند چند سال میگذرد از آخرین روزی که خورشیدِ زندگی اش در اتاق غروب کرد و دیگر طلوعی نداشت...

    چقدر میگذرد از آخرین روزی که جسمِ نیمه جان را برداشت و روح رنجور را پشت درب ها رها کرد و رفت...

    انگار سالهاست و او فراموش کرده که چگونه برای ابد روح بیماری را در تخت اتاق جا گذاشت و رفت...

    نمیداند..

    سالها بود نمیدانست چطور دانسته هایش را در دنیای سیاه و خاکستری رنگ که حتی جسم هم روح را ترک میکرد باید بکار ببرد...

    پس ندانست...

    که چطور در آخرین شب درد همیشگی گلویش آرام آرام و به یکباره راه گلو را بست و دیگر نفس نکشید...

    خفه شد با تمام درد گلو هایی که قورتشان میداد...

    خفه شد با همان هایی که با ترس از انزجار آدم ها باید وسط دستمال تفشان میکرد...

    خفه شد با آخرین التماسی که این آخرین درد گلو باشد...

    ندانست چطور بعد از آن شب هیچگاه خورشید بر اتاق نتابید...

    و او نه آنقدر مُرد که بشود تن خسته اش را پوشیده در پارچه ای سپید به آغوش خاک سپرد...

    و نه آنقدر زنده ماند که بشود وصله های کهنه ی زندگی اش را به آینده گره زد...

    و او محکوم ماند...

    به خاطر آن نعبض لعنتی که هنوز میزد و میزد و میزد...

    و چه ندانسته...

    پشت درب اتاق این پا و آن پا میشد...

    برای بازگشت به مکانی که حکم قبرستان را داشت...

    دست میبرد سمت دستگیره تا بچرخاندش...

    تا آرام بگیرد در آغوشِ روحِ رنجوری که ترکش کرده بود...

    لحظه ای کور سوی امید بر دل میتابد...

    و درب اتاق با صدای وحشتناکی باز میشود...

    واهمه دارد و امان از این کور سوی امید...

    امان از کور سوی امیدی که خاموش میشود...

    با دیدن یک روح به دار آویخته شده...

    با طنابی از جنس حرف های بافته شده...

    چشم میشود بر روح...

    نمیداند آشفته شود از آمدن و نرسیدن...

    یا بخندد به این نمایش تکراری هر روزه اش...

    میخندد...

    قام برمیدار به سمت تختی که قبر است و آرامگاه...

    چشم میدوزد بر سقف و روح...

    آنقدر خیره میماند تا که شاید در رویاهایش با او زنده شود...!
    آخرین ویرایش: شنبه بیست و نهم دی 1397 15:32
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و هفتم دی 1397 21:47 برایم بنویس ()

    گاهی وقت ها انگاری قلمِ توی دست هام خسته میشه از نوشتن...
    روی کاغذهام میچرخونمش اما دریغ از یک کلمه...
    درست از روزی که  فهمیدم کتبی من از شفاهیم بهتره و جای گفتن باید بنویسم...
    با خودم فکرکردم نوشته هام دیگه برای خودمه هرجور بخوام میرقصونمشون و هرطور بخوام توی این کلمه ها فریاد میزنم!
    دست به قلم که شدم میدونستم صداش فقط قراره به گوش خودم برسه...
    کاغذ های زیادی رو با حرف هام سیاه کردم...
    سر رسید و دفترهایی که خیلی وقت ها میرم سراغشون تا یادم بمونه از کجا ها عبور کردم و توی این مسیر قرارگرفتم...
    اما امان از روزی که همون قلم باهات لج کنه و لجوجانه بره تو فازِ سکوت...
    سخت میشه به حرفش آورد و وادارش کرد چند کلمه ای بنویسه...
    اگه اون رفیق قدیمی که خدا سلامتش کنه اینجا بود میدونست دقیقا دارم راجبه چی حرف میزنم!
    گاهی مینویسی ولی نه اون حرفی رو که لازم به نوشتنش هست...
    سکوت قلم به ننوشتنش نیست گاهی وقت ها در اوج نوشتن هم این قلم سکوت میکنه...
    لپ مطلب اینکه قلم خسته میشه گاهی از اینکه باید خیلی حرف ها رو پشت کلمه های دیگه قایم کنه...
    آخه همین قلم خودش میدونه بیشتر حرف ها برای اینجا نیست...
    بیشتر حرف ها باید بمونه تو دلت...
    حرف هایی که مثل ریشه ی تنومند یک کاکتوس توی تار و پود تنت پیچیده...
    و هر روز بیشتر از روز قبل عمق وجودت رو میبلعه...
    حرف هایی که با همین قلم قراره به گور برده بشه...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و هفتم دی 1397 22:48
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و پنجم دی 1397 23:07 برایم بنویس ()

    اشک هام رو پشت خنده های تو مخفی میکنم...
    شبیه خنده های تو میشمو میخندم...
    حال بدهای دلم رو گره میزنم به حال خوب های تو...
    تا کمی درد دلتنگی که زده به چشم هام آروم بگیره!
    چه فرقی میکنه چند ثانیه و دقیقه و ساعت یا چند ماه و سال هاست که رفتی...
    وقتی هنوزم یک خودمی هست که با تو زندگی میکنه!
    که هر شب کنارِ پنجره خیره به ماه با تو حرف میزنه...
    خودمی که گره خورده به تو...!
    اینجا هر صبح و هر شب و هر روز جز تو هیچکس همراهم نیست...
    هیچکس جز تو دیگه کنارم نیست...
    راستش دیگه حتی منی هم نیست...
    اینجا همه چیز فقط تویی!
    اینجا گاهی که یادم میره قرص های صفر ساعت و صفر دقیقه ام رو...
    تویی رو برمیدارم و خیابون های شهر رو قدم میزنم...
    به دنبال یک نگاه آشنا،یک صدای گرم...
    صدای گرمی که مثل معجزه های توی رویاهام یک دفعه توی گوشم طنین بندازه...
    و من دوباره تویی رو ببینم که با لبخند دلنشینت سر همون چهار راه با دخترک فال فروش بحث میکنی...
    نگاه پر از حرف های ناگفته ات رو به من میدوزی، رو به دخترک فال فروش میگی"تو کدوم یکی از فال هات اونیکه اونجا ایستاده هست اون رو میخرم!"
    دخترک فال فروش با شیطنت بهت میگه"توی همه ی فال هام..."
    سر دخترک رو نوازش میکنی و همه ی فال هاش رو میخری...
    با همون لبخند...
    همون نگاه آشنا...
    به سمت من میای اعتراض میکنم"چرا همش رو خریدی؟!"
    جواب میدی"آخه گفت توی همه فال هاش تو هستی،توهم که فقط برای منی!"
    لبخند میزنم لبخندِ شیرینی که مزه ی تلخش رو حس میکنم دقیقا زمانی که توی واقعیت هام از خواب بیدار میشم...!
    هنوز ایستادم دقیقا توی همون چهار راه اما نه تویی هست نه دخترک فال فروش...
    انگار خترک فال فروش هم فهمیده فال هایی که فروخت توی هیچکدوم من برای  تویی نبود...!
    انگار دخترک فال فروش هم فهمیده تو سال هاست رفتی و دیگه هیچ فالی هم نمیتونه تو رو برگردونه به من...!
    دخترک فال فروش هم فهمیده نون اول بودن هات حقیقتِ...
    اما هنوزم هر عصر تویی رو برمیدارم و قدم زنان به همون چهار راه میرم...
    درست مثل بودن هات که برام هیچوقت عادی نشد...
    رفتن هات هم برای من قراره هیچوقت عادی نشه!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه بیست و ششم دی 1397 00:16
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 5 6 7 8 9