" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم
.
Instagram: zahra.mvst

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی یک تیغ هست

زمانی که شروع به نوشتن میکنی حال چه از خود چه از درونی ترین حالاتت و هرآنچه که میدانی نیاز به نوشتن دارد

دیگر بعد از این ننوشتن زجرت میشود

نوشتن شروعش شاید با خودت باشد اما ادامه ندادن اش دست خودت نیست

چرا؟

پاسخ اش ساده است چون وقتی مزه ی نوشتن زیر پوست و استخوانت برود متوجه میشوی چقدر به تک تک واژه ها نیازی داری

آنوقت اگر نتوانی دیگر واژه هایت را کنار هم بچینی برایت زجر میشود

اگر ننویسی برایت سردرگمی می آورد

برای همین میگوییم نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی تیغ هست

هرکدام به صورتی برایت برنده میشود اما تا زمانی که واژه هایت در صفحه های دفترت یا روی صفحه ی سفید مجازی ات با ناز میرقصند

آرامشی وصف ناپذیر همچون نسیم بهاری روح ات را نوازش میکند

و دنیایت رنگی ترین میشود از کلمه هایت

نوشته هایت کودکان ات میشود که کم کم بزرگ شان میکنی

از خامی و نپختگی آن ها را به واژه هایی پخته و قشنگ که خاص تو هست تبدیل میکنی

نوشته هایت ملودی های دلنشینی میشوند که هرکس بخواند تو را متوجه میشود آنکه این ملودی را نواخته تو بوده ای

در مبحث نوشتن نباید خودت را با کسی مقایسه کنی و یا واژه ها و کلمه هایت را با بقیه روی ترازوی دعالت بگذاری برای سبک و سنگین کردن شان

واژه هایی که خلق میکنی و نوشته هایی که مینویسی ارزشمندتر از آن هست که بخواهی در مقام مقایسه با دیگران قرارشان دهی

هرکسی خاص خود و مختص خود مینویسد و هیچکس شبیه دیگری نمینویسد

زیرا خالق هر نوشته ای خوده اوست

مقایسه ی نوشته های خود با دیگران باعث افت کار خودمان میشود

در مسیر نوشتن نگاه ات باید فقط به قلم و کاغذهایت باشد

اگر سرت گرمِ ترازو کردن واژه هایت با دیگران بشود خیلی زود در گردابِ ننوشتن اسیر میشوی

و همیشه در مقام مقایسه کردن میمانی

کلمه هایت راکد میشوند و واژه هایت پژمرده قبل از خشک شدنِ ریشه های نوشته هایت

قلم ات را بردار نگاهت باید به عمیق ترین جایی که کلمه هایت فوران میکند داد

و بعد واژه هایت را روی کاغذهایت به رقص دربیاور

اگر بتوانی در این راه با اعتماد به قلم ات و نگاهی که همیشه به واژه هایت مهربانانه هست باشد

تو موفق ترین فرد در مسیر نوشتن میشوی

این یک قانون و اصل در نوشتن هست





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه هفتم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

صبح چشم باز نکرده سایه‌های سیاه به سراغش می‌آمدند

یکی سفت گلویش را میگرفت

دیگری دست‌هایش و آن دیگری هی پای چشم‌هایش را آب میداد

۲۴ ساعت از شبانه روز سایه‌های سیاه علیه‌اش کودتا میکردند

و او به ناامیدانه ترین حالت ممکن در انجمادِ بغض‌هایش در دفاع از خود

تنها فقط دست و پا میزد

در یک اتاقکِ سرد،بی‌حرکت در هوا معلق مانده بود

روانش نیمه خوابیده بود

اما تبسم به لب داشت

و چشم‌ دوخته بود به شعاع کم نوری که از کورترین نقطه به داخل اتاقک به اندازه‌ی خط باریکی راه یافته بود

تمامِ بغض‌های منجمد شده‌اش در گلویش یخ بسته بودند و او نمیتوانست قورتشان دهد

راه گلویش را سایه‌ی سیاه سفت‌تر از قبل زیر چنگال‌هایش فشار میداد

همانند ماهی‌های لبِ ساحل برای یافتن قطره‌ای آب به دنبال اکسیژنی تازه دهانش را باز و بسته میکرد

اما دریغ از هوا،فقط سینه‌اش سنگین‌تر میشد

این سنگینی هرچه بود دردِ گلویش را بیشتر میکرد

دردش که عمیق‌تر میگشت نگاهِ سایه‌هایِ سیاه تیرتر میشد

گویا میدانستند این کودتا جز سرافکندگی هیچ ندارد

برای درمان آمده بودند

اما همچین دردی را درمان نبود

بیشتر در خودش غرق شد

و خودش را به دستِ آغوشِ بازِ نابودی سپرد

سرمای زیر صفر درجه‌ای تمامِ رگ‌های زندگی‌اش را منجمد کرد

این انجماد از بغض گلویش شروع شد

و تمامِ تار و پوده‌اش را دربرگرفت

در آن حالت بدنش لمس و هیچ حس نمیکرد

این انجماد او را نکشت اما روحش را متزلزل کرد

تمام انرژی‌اش را از او نگرفت اما انرژی انجام هرکاری را برایش بی‌معنا کرد

تمامِ حیات زندگی را از او نگرفت اما دیگر برای بالا رفتن و زندگی کردن دست و پا نزد

از خورد و خوراک نیوفتاد اما دیگر از چیزی که میخورد لذت نبرد

از خواب هم نیوفتاد تا ظهر در رختخواب هم نماند اما همیشه احساس مریضی کرد

نه که کلمه‌هایش قندیل بسته باشد فقط دیگر نتوانست لب به دردِدل گفتن باز کند

سایه‌های سیاه در کودتای خود شکست خوردند

و او...

زمین نیوفتاد اما آرام‌تر شد

ریشه‌هایش خشک نشد اما پژمرده ماند

از حرکت نایستاد اما به بن بست خورد

بازگشت اما همه‌ی یک خودم را در عمیق ترین قسمت خودش جا گذاشت

و بعد پُلی که او را به همان خودم متصل نگه میداشت

آسیب دید

تک تکِ پله‌های پل از بین رفت

از اول هم میانه‌اش با یک خودم خوب نبود

همان زمان بود که خودش را تکه‌تکه و متلاشی کرد

آنقدر خودش را در یک خودم شکست

که تکه‌هایش همراه با من داخلِ طوفانی بی صدا کشیده شدند... 





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها بیابان بی آبُ علفی شده ام

و تشنه لب هی واژه ی "برگرد" را زمزمه میکنم

در وهم و سرابِ بودن هایت به دام افتاده ام

و دیدار با تو را در بیداری هایم،خواب میبینم

شیرینی خواب هایم در بیداری قلبم را میفشارد

و طپش های قلبم می‌آزارد چشم هایی را که هرگز تو را در واقعیت نمیبینند

جانِ دل رویایت صحنه دار ترین رویدادِ 24 ساعتِ شبانه روزی من هست

گاه با چشم بسته و حال با چشم های باز میبینمت

و تو میانِ بیداری هایت رویایِ بودنت را ندیده ای که بفهمی این منِ بی تو چه زجری میکشد

تو همیشه اینجایی،درست آن طرف دیوارِ رویاهایم

در فاصله ای نزدیک اما دور

آنقدر دور که نمیشود لمست کرد

و من برای لمسِ چشم هایت

برای لمس امن ترین منطقه ی جغرافیایِ منِ دیوانه و مست

دست دراز که میکنم

پر میکشی حتی از خیال هایم

نمیشود دست های خیالت را بگیرم

نمیشود به آغوشت پر بکشم

من حتی در رویایِ بودن هایت از لمست دور مانده ام

و هرروز در تکراری ترین باتلاق دلتنگی هایم هی بیشتر فرو میروم

میم.دال جان دلتنگت که میشوم

عجیب میشوم

توی لاکِ تنهایی هایم،دور خودم حصار میکشم

در جمع سکوت میکنم

واژه هایم برای گفتن وصله نمیشوند

حتی اگر وصله هم بشنوند

من میترسم از تو بگویم

و آدم ها بخندند به من و احساسم

پس گوشه ترین مخفی گاهِ دلتنگی هایم

به تنهایی مینگرم به تکرارُ

تکرارِ خون ریزی خاطره هایم 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه هجدهم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دم و بازدم...نه نمیشود

این افکارِ مالیخولیایی دست از سرم برنمیدارند

قصه های مادربزرگ با غول و هیولاهایش را یادم می آورند

هر دقیقه غولی ترسناکتر از همان غول های قصه ها در سرم جولان میدهد

میترسم نه از قیافه ی کریح و بد قواره بودنشان

نه از زور بازویشان

از حرف هایشان

میترسم از جمله هایی که شنیدن اش در تاب و توانِ روح ام نیست

و از منی که رو به نابودی ست

منِ بی واژه به بی دفاع ترین حالت ممکن به جنگ رفته ام

تنها افتاده ام

در جنگِ یک تن و هزارتن از افکارِ مالیخولیایی ام

به جنگ با غول هایی رفته ام که کلمه به کلمه هایشان روحم را خراش میدهد

گاه می اندیشم کاش طبلی بود

هی میکوبدم‌اش بر فرق سر افکارم

تا صدای ترسناکشان

پچ پچ های مسموم‌شان

در سرم نپیچد

که به گوش های دلم نرسد

این صداها چشم هایم را میسوزاند

اما این دردِ لعنتی همیشگی خانه کرده در گلویم نمیشکند

گم شده ام همانند کودکِ گم شده در بازار که همه شبیه مادرش هستند

اما برایش غریبه اند

این سایه های سیاهِ دیوار شبیه همان مادرِ ‌گم شده در میان هزاران مادر اند

که از پستوی مغزم بیرون می آیند

مرا به دام میکشند

و زیر پایم پایکوبی میکنند

برای به دار کشیدنم

تاوان پس میدهم

باز امشب سوژه ی بزم و شادیشان شده ام

و این تبانی سایه ها و غول های افکارم

مرا به دار میشکد

سرم که به دار میرود

صدای همهمه ی شادی کردنشان بیشتر میشود

و من اوج میگیرم

رها میشوم

میانِ دست و پا زدن هایم

خفه شدن هایم

رها میشوم

نفسم میرود و باز میگردد

سایه ها دیگر پایکوبی نمیکنند

خیره هستند

به دار و کسی که باز با واژه های زخمی اش خفه شد

سایه ها نزدیک میشوند

از دار پایین‌اش می آوردند

مراسم تطهیر انجام میدهند

و باز یک سایه سیاه به سایه های سیاه پستوی مغزم اضافه میشود

سایه ها میروند

من میانم و خنده هایم

و تکرار و تکرار هایم 





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه هشتم تیر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat
باید به کسی نگویم من سخت تو را...
خودم را 
به بازی روزگار باختم
نباید بگذارم کسی بداند
مته را باید روی شقیقه های این من بد باخته بگذارم 
و سرم را بشکافم برای تشییع کردن جنازه ی مرده ی واژه هایم
.
درد با من آشناست
اما گاه گاهی این درد بیشتر درد میکند
دقیقا آنجا که رویای دیدنت را
بودنت را هم جعل میکنم
.
تا یادم میایی
مغزم را متلاشی میکنی
اما چرا در خواب هایم نیستی؟
.
هر شب به اُمید دیدن رویایت در خواب هایم چشم میبندم
به خواب هایم که نمیایی لااقل مرا به خواب هایت ببر
.
از دوست داشتنت هیچ باقی نمانده
من تیشه زده ام به ریشه های احساسی که شری شد برای تو
و نبودن هایت هم شری برای من
.
اگر روزگاری حرف های ناگفته ام را به زبان بیاورم خوب میدانم من خودم از خودم ضربه میخورم
.
گاه آنقدر خسته میشوم از جنگِ میان کلمه هایم
که دست زیرچانه میگذارم 
و به هیاهوی کلمه هایم خیره میشوم
نزدیک شان نمیشوم 
میگذارم همدیگر را بکشند 
خفه کنند
و من تنها خیره نگاه میکنم
به مرگ واژه هایم
به حرف هایی که در نطفه خفه میشوند
و برای بار هزارم با خودم میگویم 
کاش مغزم تمامِ حرف هایش را با تمام درد و عذاب بالا بیاورد
بالا بیاورد و به آشوبِ همیشگی کلمه هایم خط قرمزی برای پایان بکشد





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 22 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...   
 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic