منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و سوم بهمن 1397 23:06 برایم بنویس ()

    باز پر میکشم به سال یک هزار و سیصدِ قصه ی غصه ی چشم ها...

    به همان سالی که سلام آشنای یک "تو" غریبه ترین های "من" شد برای فردا و فرداها...

    به همان سال و ماه و روزی که شروعی نداشت و تنها پایان "منِ" زندگی ام بود...

    به همان روزی پر کشیده ام که هر روزاش مرا تمام و یک "تو" را تمامِ "من" کرد...

    روزه ی سکوت شکستم با یک پرسش از جانب یک "تو"...

    و "من" هر روز پاسخ ترین شدم به تنها پرسش یک "تو"...

    من چه میدانستم...

    شکست آن روزه بعد از "تو" قفلی میشود به بزرگی نونِ اول بودن هایت بر لب هایم...

    چه میدانستم...

    مرهم دل بشود حفره ی عمیقِ دل...

    آرامش شب ها بشود ناآرامی شب ها...

    من نمیدانستم...

    قرار است حتی رد پای اش برود و اما یک "تو" تا ابد بماند...

    که خاطره هایش هر لحظه دردِ گلویم شود...

    من نمیدانم...

    چند تقویم دیگر پشت سر بگذارم که دیگر یادم نیایی...

    این شب ها تا کی باید برایم صبح نشود که از خاطرم بروی...

    مگر از این بیشتر هم میشود که بروی و نرفته باشی؟!

    مگر از این بیشتر هم میشود که نباشی؟!

    سالهاست آتش به جانم انداخته ای...

    مگر از این بیشتر هم میشود مرا بسوزانی و نسوزانده باشی؟!

    چقدر جا مانده ام و چقدر رفته ای...

    مگر از این بیشتر هم میشود که بمانم و نمانده باشم؟!...

    باز بی پاسخ ترین سوال ها را از چه کسی میپرسم...

    از کسی که رفت...

    و دیگر نیست...

    رفته است به سلامت...

    اما کاش میخواند...

    کمی نوشته هایم را...

    و شاید اندکی مرا...!

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و سوم بهمن 1397 23:38
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و دوم بهمن 1397 01:00 برایم بنویس ()

    زانوهاش رو جمع کرد،نشست وسط اتاق...

    چشم چرخوند دورها دورش...

    یه گوشه اش سکوت کز کرده بود و گوشه ی دیگه اش یک سری حرف که تلنبار شده بودن روی هم...

    دست هاش رو نگاه کرد خونی بودن...

    دفعه ی اولش نبود،خیلی وقت ها با کارد بزرگه ی آشپزخانه می افتاد به جانِ کلمه هاش...

    و امشب هم از همان شب ها بود...

    لبخندی زد طعم تلخ لبخندش از چشم هاش یهو زد بیرون...

    دوباره این اتاق شده بود قتلگاه همیشکی "خودش" و "کلمه" ها...

    چشم هاش رو بست و با خودش گفت"چقدر بهای نفس کشیدن سخته تو اتاقی که قتلگاهته اما آرامش ات هم همینجاست"...

    تیزی کلمه ها گلوش رو خراش داده بودن...

    اما نذاشته بود هیچ کدوم راهی پیدا کنن برای بیرون اومدن...

    همه رو همونجا تیکه تیکه کرده بود...

    نفسش رو سنگین میده بیرون...

    جو اتاق...

    سنگینی مرگِ حرف هاش...

    با دردِ گلوش مهمونِ چشم هاش شدن تا تنهای تنها نباشن...

    باز چشم میچرخونه دور اتاق زوم میشه روی سکوت...

    دست دراز میکنه سکوت کز کرده رو برمیداره و میذاره روی چشم هاش...

    این میشه یک پایان خوش برای هزارمین بارِ قتل هاش...!
    آخرین ویرایش: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1398 15:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه نوزدهم بهمن 1397 21:13 برایم بنویس ()

    باید...

    آری باید دیگر دوست داشتنت را پنهان کنم...

    باید من نیز بروم...

    نیمکت دو نفره ی خاطره هایمان را رها کنم...

    و برای همیشه بروم...

    باید دیگر در طالع تو کم شوم...

    باید از "تو" نگویم...

    ننویسم...

    و دیگر حتی اسمت را بر لبانم جاری نکنم...

    آنقدر دوست داشتنت را در خیالم...

    در کوچه پس کوچه های شهر...

    در سطر سطر نوشته هایم جار زدم که...

    که گوش هایت کر شد...

    و دیگر نشنیدی صدای احساسِ پاک کسی را که...

    تو را خالصانه دوست داشت...

    باید دست بردارم از نوشتن برای "تو"...

    باید دیگر دست به قلم نشوم...

    به آتش میکشم قلمی را که باز بخواهد از تو بنویسند...

    پس برای هزارمین بار...

    یا شاید نه برای آخرین بار...

    "دوستت دارم"...

    میدانم باید دست بردارم از این کودکانه هایم حتی از "تو"...

    وقتی میدانم این رفتن هایت برگشتی ندارد...

    باید دیگر برای داشتنت نجنگم...

    دیر فهمیدم من سهمی از "تو" ندارم...

    دل بسته بودم به چند خط نوشته های بی روح ات...

    به امید های واهی که به خودم میدادم...

    باید دست بردارم از این خیال های رنگارنگی که با یک دوست دارم ساده برای خودم بافته بودم...

    یادم میماند که دیگر هر چیزکوچک را بهانه نکنم برای پرسیدن از حال تو...

    باید دلم را خالی کنم...

    از حرف ها...

    خاطره ها...

    از "تو"...

    خالی از همه ی آنچه که یادش دیروزهایم را امروز هایم را به درد می آورد...

    باید...

    امان از این باید های لعنتی...!
    آخرین ویرایش: جمعه نوزدهم بهمن 1397 21:20
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه نوزدهم بهمن 1397 01:41 برایم بنویس ()

    به اون آدمک حرف از گذر زمان میزدن...

    اینکه سن که بیشتر بشه...

    و یکم که بگذره خوب میشه و مطمئنن فراموش میشه...

    به اون آدمک گفتن صبر باعث میشه کمرنگ بشه و بعدش حتما درست میشه...

    اثرگذار ترین حرف های امید بخش رو با دارو های بی بروبرگردِ خوب کن رو براش تجویز میکردن...

    اما کسایی که این چنین حرف هایی به اون آدمک زدن به احمقانه ترین صورت نمیدونستن جایی که زمان هم کم میاره نه امید شفا بخشه نه دارو هایی که زمانی شاید مناسب ترین راه برای درمان بودن...

    نمیدونستن وقتی زمان هم کم بیاره نه چیزی برات کمرنگ میشه و نه بزرگ شدنِ جسمِ توخالیت فرقی به حالت میکنه...

    اون کسایی که همچین حرف هایی به اون آدمک زدن نمیدونستن که درد ها و زخم ها خیلی هاشون با جسم ات رشد میکنن...

    همونجوری که مشغول بزرگ شدن و قد کشیدنی...

    درد ها رشد میکنن و زخم ها عمیق و عمیق تر میشن...

    اینقدر عمیق که دیگه نمیتونی جزئی از وجودت ندونی شون...

    کسایی که همچین حرف هارو به ناشیانه ترین صورت ممکن به اون آدمک زدن خبر نداشتن...

    دردی که با جسمِت رشد کنه با گذشت زمان با جلوه ای بیشتر از گذشته هی خودش رو بهت یادآوری میکنه...

    و همیشه جلوی چشم های دلت دلبرانه همونطور که مسخره وار به آدم ها لبخند تحویل میدی خودش رو به رخت میکشه...

    کسایی که همچین حرف هایی رو به اون آدمک زدن هیچوقت نفهمیدن درد ها همچون زباله هایی هستن که قرار نیست هیچوقت تجزیه بشن...

    نفهمیدن وقتی دردی جزئی از وجودت میشه یعنی هزاران سال هم بگذره توی عمیق ترین چاله های دلت باقی میمونه...

    کسایی که همچین حرف هایی رو به اون آدمک زدن بی شک مثل اون تماشاگرهایی هستن که اگه یک سریالی باعث اشک و ناراحتیشون بشه راحت میذارنش کنار...

    اما هیچوقت نفهمیدن "من" سریالی نیست که وقتی با حفره های عمیقش اذیتت کرد نادیدش بگیری...

    بی شک نمیدونستن که نمیشه گفت اوه این "من" با درد و زخم هاش ناراحتم میکنه پس نباید ببینمش...

    و باید بذارمش کنار...

    هیچکس نمیتونه از"من"ی که هست فرار کنه...

    رهاش کنه...

    کسایی که همچین حرف هایی رو به اون آدمک عجیب و غریب زدن...

    نمیدونستن که "من" از هر "خودم"ی زخم خورده تره...

    بی پناه تره...

    که اگه رها بشه...

    یک روز "خودم" مطمئناً "من"ی رو آویزون وسط اتاق پیدا میکنه...  

    آخرین ویرایش: جمعه نوزدهم بهمن 1397 01:52
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه هجدهم بهمن 1397 20:50 برایم بنویس ()

    چندوقتی هست عین گره کور شده ی هندزفری به دور خودم میچرخم تا شاید گره از این مغز و کلمه هایم باز شود!

    راستش کسی که کارش نوشتن است کار نه عادتش عادتش که نه مشغله ی زندگی اش حکم زندگی کردنش نوشتن است ننوشتن برایش سخت ترین حالت ممکن است!

    و من چند روزی در گره کور این ننوشتن و پیدا نشدن کلمه کلافه وار به دور خودم هی پیچیدم و پیچیدم!

    تا توانستم کمی از آن آهنگ هایی که دوست دارم با قلم بنوازم و کلمه هایم را برقصانم را به صدا دربیاورم و شاهد رقص کلمه هایم باشم!

    هرچند این رقصیدن بعد از آن گره کور نوایی آرام داشت اما همین هم برای آرامش خیالم کافی بود!

    این چند وقت در دلم به خدا التماس کردم هیچ دست به قلمی هیچوقت اینگونه گره در کلمه هایش نیوفتد و هیچوقت واژه هایش را گم نکند!

    گم کردن واژه ها مثل مادری ست که دست فرزندش را در بازار شلوغ شل گرفته باشد و گمش کند!

    وصف حال آن مادر گفتن ندارد مگر نه؟!

    من این کلمه هارا بیشتر از جان دوست دارم نه تنها این کلمه ها با من رشد کردند که گاهی من پای این کلمه ها شب بیداری کشیدم و بزرگشان کردم تب کردند و تا صبح به پرستاری از آن ها بربالینشان نشستم!

    با خوشحالی هایشان خندیدم این کلمه ها راحت وارد زندگی من نشده اند که وقتی چند روز نتوانم بنویسم راحت از خیرشان بگذرم!

    گم شده بودم و به دنبال خودم پی کلمه ها میگشتم میدانستم کلمه هایم را اگر پیدا کنم خودم را هم پیدا میکنم خودم هم وقتی پیداشود به آرامش خواهم رسید!

    اصل نوشتن اصلا همین است که وقتی بتوانی بنویسی چنان آرامشی در وجودت تزریق میشود که حتی بهترین آمپول های دنیا هم نمیتوانند این کار را انجام دهند!

    گاه میگویم نویسنده یک دکتر است و کلمه ها و واژه هایش دوای درد او,خودش طبیب است و خودش بیماری که با کلمه هایش شفا پیدا میکند!

    و من هربار که مریض وار شفای خودم را از کلمه ها میخواهم از اینکار لذت میبرم سالهاست که از این کار لذت میبرم!

    از وقتی هم که این وبلاگ کوچک را دارم بنایی میکنم بیشتر از این کار لذت میبرم راستش من یک آدم حسودِ بدبختی هستم که قلم دیگران را که میخوانم خواه ناخواه به نوشته های خوبشان و اینکه کلمه هایشان را بهتر مینوازند حسودی میکنم!

    فرشته جانم همیشه میگوید دخترهای دیگر به لباس و لاک و... همدیگر حسودی میکنند و بعد دختر مارا باش به کلمه کلمه های دیگران حسودی میکند!

    حتی اوایل نوشتنم آنقدر حسود بودم که هرکس راز خوب نوشتنم را میپرسید یا راز آرامشم را...دلم نمیخواست این معجزه را به کسی بگویم تا یاد بگیرد و از روی آن کپی برداری کند و بعد بهتراز من انجامش دهد!

    اما بعد ها کمی حسودی را کنارگذاشتم و به هرکسی رسیدم نوشتن را تجویز کردم درست مثل تجویز خندیدن!

    بنویسید سخت نیست و ننوشتن سخت ترین راه است اگر انتخابش کنیم سالها مادر غمزده ای میشویم که فرزندش را گم کرده است!

    این روزها کمتر دیگر به فرزند دیگر اهالیِ دست  قلمان حسودی میکنم ولی کما فی سابق این کلمه هایی که خودم مینوازم را بیشتر دوست دارم بگذار بگویند خودخواه است اصلا کسی که مینویسد باید خودخواه باشد نسبت به تک به تک کلمه هایش!

    مخصوصا من که کلمه هایم حکم نفس کشیدن هایم را دارد!

    سخن را کوتاه کنم امشب راحتتر خوابم میبرد نفس آسوده میکشم که فرزندم و فرزندانم را یافتم!

    خداکند دیگر گمشان نکنم...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه هجدهم بهمن 1397 20:59
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه شانزدهم بهمن 1397 13:04 برایم بنویس ()

    از تو نوشتن کار سختی نیست چند تیکه کاغذ میخواهد و یک قلم دیوانه...

    تا نوشته هایم غوغا کنند برای یک تو...

    از تو نوشتن کار سختی نیست یک دل عاشق میخواهد و چند خاطره که از تو به جا مانده...

    تا کلمه های عاشقانه ام عشق بازی کنند روی کاغذ هایم برای یک تو...

    برای یک محکوم به حبس ابد در سرزمین دلتنگی ها نوشتن از یار کار سختی نیست...

    برای یک معتادی که هرلحظه تزریق میکند یک تو را به زندگی گذشته و حال و اینده اش...

    نوشتن از یک تو برایش سخت نیست!

    من این قلم را بارها شکسته ام ولی هربار که سرپا شد از تو نوشت...

    این قلم نفرین شده از تو بنویسد اگر ننویسد نصف شب ها هجومِ دلتنگی راه گلویم را خواهد بست...

    هر فصل که از دفتر زندگی ام ورق میخورد نام تو همیشه در سرآغازش هست...

    این قلم دیگر نمیتواند از تو ننویسد از تویی که نام ات را قرن هاست بر این دل حک کرده است!

    ننوشتن از تو سخت است...

    از تویی که نه بودن هایت برای یک من عادی میشود...

    و نه نونِ اول نبودن هایت...

    از تویی که مانند بی کرانِ دریا میمانی...

    و من یک غرق شده ای هستم  که هیچگاه نجات یافته نشد...

    این غرق شده را جز نوشتن از تو راه نجاتی نیست...

    باید بنویسم تا ردِ پایی از من در ساحلِ یادها بجا بماند...

    اگر دیگر ننویسم حتی جنازه ای از من هم باقی نخواهد ماند...

    آخرین ویرایش: سه شنبه شانزدهم بهمن 1397 13:39
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه سیزدهم بهمن 1397 22:33 برایم بنویس ()

    من خیلی وقت ها به قلم خوبه آقای مودب پور غبطه میخورم ایشون یکی از نویسنده های محبوب من هستن!

    رمان های ایشون طوری نوشته شدن که من هربار میخونمشون برام تازگی دارن دفعه ای اولی نیست که رمان هاشون رو میخونم ولی دقیقا همون حس و حال دفعه ی اولی رو داره که کتاب هاشون رو خوندم!

    آقای مودب پور قصه هایی که توی رمان هاشون از طریق شخصیت هاش بیان میکنه قصه هایی هست که خیلی هامون میدونیم...

    تازه نیست اما قلم ایشون اینقدر خوبه که این قصه ها تازگی خاص خودشون رو دارن!

    قلم ایشون آهنگ های طنز رو خوب مینوازه و درست بین آهنگ های طنز خوب بلدن چطوری باعث بشن با همون آهنگ شنونده جیگرش خون بشه!

    طنزتلخ رمان هاشون حقیقت های زندگی اطرافمونِ که توجهی بهشون نمیشه ایشون با همین طنز تلخ حرف های خوب رو خوب تر زدن!

    و دقیقا باید بگم طوری مینوازن کلمه هاشون رو که خوش آهنگ ترین نوشته ها ازش تولید میشه!

    یک چیزی که توی رمان های ایشون خیلی دوست دارم پایان هاش هست ایشونم مثل من گویا به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارن!

    درسته رمان یک وسیله ای هست که باهاش از دنیای اطرافمون خارج بشیم و یکم از مشغله های ذهنی دورشیم اما گاهی نیازه بدونیم واقعیت چیه!

    واقعیت های تلخی که با طنز ایشون به نگارش دراومدن به نظرم من خوندنی ترین رمان هایی هستن که باید خوند!

    راستش منم خیلی دوست دارم نوشتن با تلخی رو و اتفاقا به منم بارها گفتن تلخ مینویسی سرد مینویسی و سیاه سیاه مینویسی اما فکر میکنم که یک پایان تلخ بهتر از یه تلخیه بی پایان باید باشه!

    آخرین ویرایش: شنبه سیزدهم بهمن 1397 22:34
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه دوازدهم بهمن 1397 22:10 برایم بنویس ()

    بد شده ام آنقدر بد که حساب اش از دستم در رفته است...

    از کدامین روز؟!

    می اندیشم شاید از همان روزی که یادم نمی آید کدامین روز؟!

    دست سرد باد خاطره هایم را یکی یکی از دل ام بیرون کشید...

    یا شاید همان روزی که پا برهنه درکوچه های بن بست افکارم فرار میکردم از هجوم کلمه ها...

    یا شاید از همان لحظه ای که مانند کودکان جوابِ بی قراری های دلم از سوی بزرگان عالم تنها خاموش باش هایشان نثارم شد...

    یا شاید از زمانی که چنگ انداختم در دل ها و جای محبت تخم تنفر کاشتم در آن ها...

    یا شاید از آنجایی آغاز شد که گم شدم میان هیاهوی ترس های دنیای آدم بزرگ ها دنیایی که میگفت هیس دخترک ها فریاد نمیزنند...

    یا شاید آنجایی که هر دستی به سوی ام دراز شد بی خبر از شیشه های بُرنده ی کف دست هایشان من نیز دستم را به سوی آن ها دراز کردم...

    شاید از زمانی شروع شد که از حالم به آدم ها دروغ های بدی گفتم...

    نمیدانم این قصه آغازش چه بود که هر چقدر میگذرد پایانش این چنین تلخ و تلخ تر میشود...

    تنها میدانم قصه ی بد شدن هایم دسیسه ی کلمه هایی است که روزی فراری بودم از آن ها...!
    آخرین ویرایش: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1398 15:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه یازدهم بهمن 1397 01:28 برایم بنویس ()

    این متن شروعی نداره اما تا دلتون بخواد براش پایان هست...

    قضیه قصه ی یک پرنده اس!

    یک پرنده که امید به پرواز نداشت میدونست هم تو دل آسمون جایی نداره...

    اما از آسمون آبی و پرواز توی همون آسمون رویاهای قشنگی براش ساختن!

    از زیبایی های پرواز بهش گفتن...

    شجاعت پر زدن رو بهش دادن...

    و شهامت اوج گرفتن توی آسمون آبی رو لا به لای پرهایی که سال ها بسته بودشون رو به غلیان در آوردن...!

    گرمی پرواز رو به بال هاش دادن...

    و اینطوری شد که پرنده ی قصه ی ما عشق به پرواز رو تو دلش کاشت و هر روز این عشق بیشتر رشد کرد تا اینکه تموم وجودش رو در بر گرفت!

    پرنده ای که راه و روش پرواز رو هم یاد نگرفته بود...

    زیر آسمون آبی برای خودش رویاهای قشنگی از پرواز تجسم میکرد...

    از پر زدن هاش گرفته تا اوج گرفتن هاش...

    گرمی و لذت پرواز رو با تک تک سلول هاش حس میکرد...

    دلش میخواست غرق آغوش آسمون آبی بشه!

    اما پرنده ی قصه نمیدونست...

    و توی اوج ندونستن هاش و اوج شوق اش برای پر زدن هاش...

    یکباره ممنوع شد پرواز و پر زدن براش!

    آره قصه قصه ی پرنده ای که بال پرواز داشت عشق پر زدن تو بی کران آسمون همیشه توی رگ هاش بود...

    اما نذاشتن...

    نه که نتونه...نه

    نذاشتن...

    قصه قصه ی یک پرنده اس که محکوم شد زمینی بمونه و راه رفتن رو یاد بگیره...

    و برای همیشه سنگینی اینکه بال داشت و پرواز براش ممنوع شد رو رو دوشش بکشه...

    قصه قصه ی یک پرنده اس که بال های از پرواز چیده شده اش رو روی زمین به این سو و اون سو میکشه اما نگاهش تا ابد گره خورده به آسمون...

    به آسمون...

    به آسمون...!

    آخرین ویرایش: جمعه سیزدهم اردیبهشت 1398 15:50
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه دهم بهمن 1397 14:41 برایم بنویس ()

    هیسسس...

    با حرف هایت تازیانه نزن بر روحِ بیمارم...

    خفه میکنم تمام دلتنگی هایم را...

    تا آرامش تو و معشوقه ات را برهم نزنم!

    چه گرم مشغول عشق بازی با اویی...

    لعنتی روزی هم این چنین مرا عاشقانه میخواستی یادت هست؟!

    دیر فهمیدم عاشقانه هایت مثل طبل توخالی تنها صدا داشت و بس...

    و حالا از آن منی که آنچنان عاشقانه پای تمام خوب و بد هایش مانده بودی دیگر چیزی نمانده...

    جز یک قاتل...

    قاتلی که هر شب در خودش قتلی رخ میدهد...

    قتل حرف هایش...

    قتل حس هایش...

    به دار میکشم تمام احساسم را...

    و هر شب با تیز ترین چاقوی آشپزخانه گلوی تک تک کلمه هایم را میبرم...

    هیسسس...

    میدانم روزی در پسِ قتل تمام حرف هایم مرگ مغزی خواهم شد...!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه دهم بهمن 1397 15:03
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 4 5 6 7 8 9