" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

تکیه به دیوار داده و زانوهاش رو بغل کرده آروم کنارش نشستم و خیره به نیمرخ سایه‌ی آدمکی میشم که نگاهش معلوم نیست کجای این جهان غرق شده

بدون اینکه سمتم برگرده آروم میگه: باز با اون نگاه و لبخندت بهم خیره شدی؟ نکنه نمیدونی نگاهم کجا غرق شده؟

لبخندم عمیق‌تر میشه و میگم: مگه میشه ندونم؟

پاهام رو تو شیکمم جمع میکنم سرم رو میذارم روی زانوهام دوباره خیره میشم بهش و ادامه میدم: اما میخوام صدات رو بشنوم که باهام حرف میزنی خودت که بهتر میدونی تو این دنیا هیشکی جز من به حرف‌هات گوش نمیده

صدای پوزخندش گوش خراش‌ترین آوایی بود که به گوشم میخوره،میگه: از اینکه اینقدر راجب من میدونی نگرانم میکنه و میدونی کجاش بیشتر نگرانم میکنه؟

بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من بمونه سمتم برمیگرده و ادامه میده: بیشتر این نگرانم میکنه که با اینکه همه چیز رو میدونی اما همیشه تظاهر کردی هیچی نمیدونی

خیره به صورت سایه‌ی آدمکی میشم که هیچوقت نتونستم حالت نگاهش رو ببینم با خودم زمزمه میکنم کی از کی بیشتر میدونه؟ تویی که منو میبینی یا منی که هیچ از تو نمیبینم جز سایه‌ات

سکوتمون که طولانی میشه سرش رو برگردونه ودوباره غرق همون نامعلوم‌ترین نقطه‌ی جهان میشه

آهی میکشه ومیگه: نگاهم غرق"خودم"بود داشتم خودم رو عمیق نگاه میکردم راستش من همیشه عمیق نگاهم به خودمی هست که نگاهش هیچوقت منی رو ندیده؛غرق خودمی که غصه‌هاش رو قصه کرده و برای من با همون قصه ها لالایی خونده تا شاید این تاریک‌ترین شب‌هاش زودی رنگ خورشید رو به خودش ببینه

که شاید اون دیوی که شب‌ها ازخونه‌اش میاد بیرون و هرشب میترسوندتش با شنیدن قصه‌هاش رحمی به حالِ دلی کنه که همیشه غرقِ سکوت هستش

به اجبار لبخندی میزنم و تو تاریک و روشن اتاق از جام بلند میشم رو به سایه‌ی آدمک میگم: حالا کی ازکی بیشتر میدونه؟

برای فرار از خودم از سایه‌ی آدمک پا تند میکنم تا از اتاق برم بیرون که دستم محکم کشیده میشه برمیگردم سمتش و متعجب بهش نگاه میکنم

با صدای لرزونش میگه: فکرمیکنی شجاعتش روداری"من"رو بکشی هوم؟

از حرفش ترسیدم یا خوشحال شدم نمیدونم به زور آب دهنم رو قورت میدم و میگم: داری هزیون میگی

با صدای بلند و التماس‌واری میگه: هزیون نیست من‌ رو بکش بذار خلاص بشم باشه؟میتونی اینکارو بکنی مگه نه؟

دستم رو توی دست‌هاش فشار میده و خیره بهم منتظر جواب میشه سراسیمه دستش رو از دستم بیرون میکشم و آروم میگم: نمیتونم بیا تا تهش رو بریم

وقتی درب اتاق رو میبستم نمیدونستم این آخرین التماس سایه‌ی آدمک بود برای زندگی کردن...

برای رها شدن...

برای زنده موندن... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیستم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

سایه‌ی آدمک جلوتر از من خیلی آهسته قدم میزد به سمتش میرم و باهاش هم قدم میشم همونطوری که لبخند روی لب‌هام هست بهش میگم: هی رفیق چیشده از اتاق دل کندی و زدی بیرون؟

جوابی نمیده شیطون نگاهش میکنم و ادامه میدم: آره دیگه پاییز و خش خش برگ درخت‌ها کیه که تو خونه بمونه مخصوصا اگه عاشق باشی یا شکست عشقی خورده باشی

میپیچم جلوش و روی صورتش که هیچی ازش مشخص نیست خم میشم و میپرسم: راستش رو بگو عاشقی یا شکست خوردی هان؟هان؟

پوزخند صدا داری میزنه و زیرلب پرسشی زمزمه میکنه: عاشق؟!

بهم نگاهی میکنه و میپرسه: اصلا کی گفته پاییز فصل عُشاقه؟اونم از نوعی که الان تو ذهنِ توعه

لبخند پهنی میزنمو میگم: خب همه ی آدم‌ها اینطورین و اینو میگن

توی چشم‌هام خیره میشه و باز پوزخند صدا دارش به گوشم میرسه دستی به شونه‌ام میزنه و دوباره شروع به قدم زدن میکنه لبخندی میزنم و با خودم میگم"اون فقط سایه‌ی یک آدمکِ"و من همیشه این رو یادم میره

دوباره باهاش هم قدم میشم سُکوت کرده و این برای منی که تشنه‌ی شنیدن حرف‌هاش هستم سنگینه،دستم رو میندازم رو شونه‌اش و بالبخند میپرسم: هی رفیق خوبی؟!

همونطوری که به رو به روش خیره‌ست آهی میکشه و قلب من تو حصار قفسه‌ی سینه خودش رو به در و دیوار میکوبه آروم میگه: حالِ خوب برای من میدونی مثالش به مانند چیه؟

شونه‌هام رو به علامت ندونستن بالا میندازم و سایه‌ی آدمک ادامه میده: دیدی بچه‌های کوچیک عاشق درست کردن حباب هستن و خیلی از بزرگترها بهشون اجازه نمیدن حباب درست کنن اما اون‌ها از هر فرصتی استفاده میکنن تا یواشکی دست‌هاشون رو کفی کنن و حباب بسازن ولی وقتی بهش میخوان دست بزنن یهویی بوووم حباب خوشگلشون میترکه

می‌ایسته و همونطوری که چندتا برگ رو زیر پاش به بازی گرفته رو به من میگه: هر بار که با خوشحالی حبابی ساختم که حکم حالِ خوبِ من بود ترکید

لبخند که میزنم نگاهش قفل نگاهم میشه آروم بهش میگم: حباب بسازیم از اون‌هایی که هیچوقت نمیترکه؟

سُکوت کرده از همون سُکوت‌های ترسناکش آروم سرش رو بلند میکنه و خیره میشه به آسمون و بعدش میره،اینقدر میره که یادم بره سایه‌ی آدمک چند روز و ماه و سال هاست که رفته...

و من خیره موندم به رفتنِ سایه‌ی آدمکی که هیچوقت نتونستم براش حبابی بسازم که همیشگی باشه 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه هجدهم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

چشم میچرخونم توی اتاق و نگاهم قفل میشه روی سایه‌ی آدمکِ روی دیوار نمیتونم چهره‌اش رو ببینم یادم نمیاد چهره‌ی سایه‌ی آدمک دقیقا چه شکلی بود

ساکت بود و این اذیتم میکرد نزدیکش میشم و با لبخند میپرسم: هی چیشده؟ دوباره چرا تو خودتی؟

جواب سوالم سکوت بود،هرچقدر سکوتش بیشتر میشد بیشتر میترسیدم که نکنه تلافی روزهایی رو میکنه که من مقابل پرسش‌هاش هیچی نمیگفتم

اما نه سایه‌ی آدمک معرفت داره برخلاف بقیه میدونم در مقابل پرسش‌های من سکوت نمیکنه

توی ذهنم درگیر بودم که بالاخره جواب داد: از خودم ناراحتم...

از خودم عصبیم...

تو که بهتر میدونی خیلی وقته با خودم تو جنگم

میخندم و میگم: تو هنوز این جنگ‌های صلیبی رو با خودت تموم نکردی؟ دوباره کجای معادله‌های چند مجهولیت گیرکردی که اینقدر ناراحت و عصبی هستی؟

آهی میکشه و میگه: نمیتونم درک کنم چرا هیچ چیز اونطور که تصورش رو میکردم نیست یادم نمیاد آخرین بار کی بود که عکس العمل آدم‌ها مقابل محبتت خودخواهانه نبوده

یا آخرین بار کی بود که قدرشناس محبت‌ها بودن نه اینقدر طلبکار میدونی دارم با خودم فکر میکنم نباید اصلا مهربون باشی و کسی رو ببخشی

انگار نباید خوبِ این قصه‌ها باشی و باید نیش بزنی...

یه لحظه بد بودن خیلی بهتر از اینکه یه عمر شکنجه‌وار خوب باشی و ازت بعنوان بدِ قصه‌ها یاد کنن

نزدیک‌تر میرم،خم میشم روی صورتش هیچی از چهره‌اش نمیشه فهمید اما من به روش لبخند میزنم و میگم: مطمئنی تعریف تو از خوب بودن درسته؟ شاید اصلا به اندازه‌ی کافی خوب نیستی

در جوابم میگه: شاید...راستش نمیدونم

نه اصلا هیچی نمیدونم،میدونی با خودم همیشه میگم من کجای این قصه‌های ابری و تاریک باید دونسته‌هام رو در مورد این آدم‌ها بسنجم وقتی که "خودم" هم میان رنگ‌هاش گم شده

نگاه سنگینش باعث میشه یک قدم عقب برم از حرف‌هاش جا میخورم ولی بهتر از هر کسی میدونم داره راجبه چی حرف میزنه

یک قدم دیگه به عقب برمیدارم

دو قدم...

سه قدم...

اینقدر عقب عقب میرم که سایه‌ی آدمک برای ابد از جلوی چشم‌هام محو میشه... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه پانزدهم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

 تو را اشتباه بزرگ نامیده بودم

و از خودم "مگر میتوان یک اشتباه را دوست داشت" را بارها پرسیده بودم

حال دانسته‌ام حتی اگر اشتباه هم باشد

من این اشتباه را عاشقانه دوست‌تر میدارم

که این احساس هرچقدر غلط من ثانیه به ثانیه‌اش را زیسته‌ام

نه از این احساس باز میگردم

و نه دیوانگی‌هایم را رها‌ میکنم

بگذار سرزنشم کنند

هرگز پشیمان نمیشوم از اینکه ترجیح داده‌ام 

در اشتباهِ دوست‌داشتن‌ات بدبخت بمانم

تا اینکه بدون تو زندگی‌ام پر از خفگی شود

من احمقانه پایبند انتخاب این دل خواهم ماند

اصلا مگر دوست‌نداشتن‌ات با عقل جور درمی‌آید؟

یا اینکه از دوست‌داشتن‌ات دست بردارم؟

این وصله‌های ناجور به من نمی‌چسبد

به منی که بهتر از هرکسی دوست‌داشتن‌ات را بلدم

که حتی اگر از تو نگوییم

آنقدر یک تو مثل خون در رگ‌هایم جریان دارد

که همه انعکاس تصویرت را درچشم‌هایم خواهند دید

تویی که در لبخند‌هایم حضور داری را خواهند دید

میدانی چرا میم‌.دال‌جان؟چون عشق همان عطری‌ست که اگر بر دل‌ات بنشیند

عطر آن برای ابد می‌ماند

اصلا کدام قانون این کار را بد قلمداد میکند؟

وقتی لذت میبرم از این حضورت در خودم حتی به غلط

من نفس‌کشیدم تمامِ لحظه‌های بودن‌ات را به غلط

باورکن تو فراموش‌نشدنی‌ترین اتفاق زندگی‌ام هستی حتی به غلط

وجود داری در قلب‌ام به غلط

من زندگی‌ات میکنم حتی به غلط

آخر به خودم قول‌داده‌ام هرروز چای تلخ‌ام را با حضورت شیرین کنم

و اگر دوست‌داشتن‌ات را از من بگیرند

چای که هیچ زندگی هم از گلویم پایین نمیرود

شاید بعدها در تاریخ‌ بنویسند

در تباه‌ترین کشور و در زمانه‌ای که "عشق" رو به انقراض در دل‌ها رفته بود

منی بود که تا آخرین نفس‌هایش دوست‌داشتن‌ات را زندگی کرد





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه ششم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

"پارت دوم"

بیست و نه روز میگذشت از روزی که یک شبِ پیر شده بود

از روزی که در اتاق حبس و قدمی به بیرون نگذاشته بود تیک تاک ساعت روی دیوار یادآوری میکرد که چه ثانیه‌هایی را در جوانی از دست داده بود

جوانی که تا دیروزهایش حقیقتی قابل لمس بود

چه میدانست روزی این چنین گرفتار این کابوس میشود

که بیدار میشود و خودش را در بستر پیری می‌یابد

چشم می‌بندد و گوش‌هایش را سفت میگیرید تا شاید از زجر این ثانیه‌ها رها شود

حضور دیگری را در اتاق که حس میکند چشم باز میکند و دوباره سایه‌ی آدمک را میبیند

به خودش قول داده بود آن رویاها هرچقدر واقعی دیگر غرق‌شان نشود

اخم میکند و از سایه رو برمیگرداند نمیخواست دوباره همسفر سایه توهم بودن‌های کسی را بزند که این روزها استخوان میشکاند تا فراموشش کند

سایه نزدیک‌تر می‌آید نوازش‌هایش را حس میکند اما با خودش می‌جنگد تا بی‌توجه باشد

درجدال خود با سایه برنده میشود و سایه آرام درکنارش می‌نشیند

با صدای لرزان به سایه میگویید: اگه این رویاها ادامه پیداکنه ممکنه دیونه بشم برام سخته رویاهاش رو ببینم ولی توی واقعیت نتونم لمسش کنم متوجه که هستی؟

سایه با دلخوری سرتکان میدهد و سپس محو میشود

بعد از آن شبی که با سایه جنگیده بود انگار به باور حقیقتِ تلخِ زندگی‌اش رسیده بود

دیگر در اتاق خودش را حبس نمیکرد در جمعِ کوچک‌شان حضور داشت برای تنها خانواده‌اش غذا درست میکرد

لبخند میزد و گویی پذیرفته بود با پیری یک شبِ‌اش کنار بیایید

هرچقدر او گرم لبخند میزد پیرمرد و زن جوان نگاهایشان نگران‌تر میشد

گویی به آرامشِ قبل از طوفان نگاه میکردند

دیس برنج را روی میز میگذارد و با لبخند میگویید: بابا این اولین بار هستش خورشت قیمه درست میکنم امتحانش کن ببین خوشمزه‌اس

دو کفگیر برنج برای پیرمرد میکشد و روی برنج‌اش خورشت میریزد و منتظر نگاه‌اش میکند

با اشتیاق منتظر نظر هردونفرشان می‌ماند وقتی هردو از مزه‌ی خوب غذا تعریف میکنند لبخندی میزند و میگویید: پیر شدن فایده هم داشته دست پختم بهتره شده تا دیروز که جوان بودم بلد نبودم این غذاها رو بپزم

پیرمرد آشفته نگاه‌اش میکند و زن جوان سعی میکند جو را عوض کند

روی مبل تکی‌ نشسته به پیرزن خیره شده بود این روزها دیگر نمیدانست باید چیکار کند

گاه منطق‌اش را از دست میداد و گاه احساسات‌اش به اسارت‌اش میکشیدند

با حضور زن جوان افکارش را پس میزند به رویش لبخند میزند به اندازه‌ی کافی در مدت کوتاه هر دونفرشان گیج و سرگردان شده بودند

دست برشانه‌های پیرمرد میگذارد و میگویید: رفت بخوابه بهتره شما هم یکم استراحت کنین

سری تکان میدهد و از جا بلند میشود که صدای زن جوان متوقف‌اش میکند: به نظرم فعلا بیخیال بردنش از اینجا بشیم باشه؟

پیرمرد باز سرش را به نشانه‌ی جواب مثبت تکان میدهد و راهی اتاقی میشود که چندوقتی بود هوای هم‌نفس‌هایش در آن دیگر جریان نداشت

نزدیک میز کنار تخت میرود و قابِ عکس خوشبختی‌اش را به دست میگیرد چه کسی خوشبختی کوچک‌اش را چشم زد که این چنین گرفتار کابوس شده بودند

قاب عکس را به آغوش میکشد و بی‌صدا به چشم‌هایش اجازه‌ی باریدن میدهد

پشتِ دربِ بسته‌ی اتاق نمیتوانست دیگر لبخند بزند و نقش بازی کند پا در اتاق که میگذاشت فرومیریخت

این خودش بدون او برای فروریختن نیازی به باروت نداشت با یک فوت فرومیریخت

چقدر سخت بود نقش بازی کردن اینکه فراموش‌اش کرده بود

دوست نداشتن‌اش کارِ این آدم پیر و فرتوت نبود

به خودش اعتراف کرده بود دلش سخت تنگ شده بود برای اینکه یکبار دیگر هم رویایِ بودن‌اش را ببیند

کاش یکبار دیگر او را میدید و به خواب ابدی فرو می‌رفت

کنج دیوار کز میکند به کجا باید میرفت

از چه کسی سراغ‌اش را باید میگرفت

یعنی امیدی بود سایه‌ی آدمک دوباره بازگردد اگر دلخور باشد و هیچگاه دیگر نیایید چه کند؟

اگر این دوست داشتن از سرش هرگز نپرد چه کند؟

در این سرمای زمستانِ نبودن‌های مسافرقصه‌ها

در این ویرانه‌ی سرد و خاموشی که در آن حبس شده بود

تنها جایِ گرمی که برایش مانده شانه‌ی گرمِ خاطره‌ها بود

قطره اشکی لجوجانه برگونه‌هایش جاری میشود

بارها سایه‌ی آدمک را صدا میکند

جای خالیِ سایه‌ی آدمک دل‌اش را به درد میاورد

اگر از خودش او را نرانده بود حالا این چنین درخود و دلتنگی‌هایش گرفتار نشده بود

ماه‌ها گذشته بود اما پیرزن در سکوتی تلخ فرورفته بود

پیرشدن‌های یک شبِ‌اش برایش قابل هضم بود اما اینکه دیگر قرار نبود غرق شود در چشم‌هایی که اسیر آنها بود را نمیتوانست بپذیرد

نمیتوانست بپذیرد آن چنان فراموش‌اش کرده که این چنین بی‌رحمانه سراغ‌اش را نمیگیرد

مگر از این بیشتر هم میشود که انتظار کشید و نکشیده باشد؟

مدت‌هاست آتش به جان‌اش انداخته بود

مگر از این بیشتر هم میشود که در فراق‌اش سوخت و نسوخته باشد؟

روزهای تاریک‌اش را در اتاق میگذراند

و توسطِ مغزِ بیمارش به سخت‌ترین حالت ممکن در محاکمه بود

و حکم‌اش قصاصِ دلی بود که احساس‌اش شری شده بود برای خانواده‌ی کوچک‌اش و نبودهای آرامِ‌جان‌اش هم شری برای خودش شده بود

چند شبانه‌روز بود که در تب میسوخت مگر میشود اسیرِ سیاهی‌ چشم‌های عاشق‌اش بود و تب نکرد

مگر میشود شاهرگِ احساسی را زد که قرارنبود از دوست داشتنِ یک "تو"ی زندگی‌اش دست بردارد

کاش زبان‌اش توانی داشت تا به دکتر‌هایی که این روزها قرص‌های رنگارنگ را برایش تجویز میکردند میگفت که تن‌اش بیمارِ آغوشی‌ست که دیگر برایش نیست

که طپش‌های نامنظمِ قلب‌اش بخاطرِ نبودن‌هایِ کسی‌ست که بودن‌هایش را به ضربانِ قلب‌اش دوخته بود

اما حرف‌هایش در گلویش خشک شده بود و توانی برای گفتن‌ها دیگر نبود

تا آنکه آن شبِ کذایی وقتی که زیرآواره‌های دلتنگی‌اش دفن شده بود

از صندوقچه‌ی قفسه‌ی کتاب‌ دست‌نوشته‌هایی که جای جای آن پر از ردِ اشک که و پر بود از دردِعمیق‌های یک دل را پیدا کرد

خط به خط‌اش را که میخواند کسی انگار پنجه‌هایش را بر دل‌اش میکشید

و کسی در دل‌اش آرام خون گریه میکرد

حقیقتِ تلخ زندگی‌اش به غم‌انگیزترین حالت ممکن به روح‌اش تاخته بود

از لابه لای ورق‌ها چند عکس بر روی پاهایش می‌افتد

اشک در چشم‌هایش بود و تصویر داخل عکس هی‌میلرزید

جان‌ از تن‌اش در میرود وقتی چشم‌اش قفل میشود در خنده‌های آرامِ‌جانش

و با فریادی که سالها در گلویش لانه کرده بود

زجه‌های چندین ساله‌اش را های های میبارد

خاطره‌هایش همچون آیینه‌ی شفاف از برابر دیدگانِ بارانی‌اش یکی پس از دیگری میگذرد

به یاد می‌آورد روزگاری را که زیر همین سقف با آرامِ جانش عاشقانه زیسته بودند

که صدای کودکی در این خانه پیوندِ احساس‌شان را محکم‌تر کرده بود

اما این هیولایی که دارد برسر آرام‌جانش فریاد میکشد خودش بود؟

زجه میزند بر سر تصویر خودش که مشت‌هایش را بر تن‌ِ جانِ دل‌اش نکوبد

فریاد میکشد تا رهایش کند و حرف‌ها را خنجر نکند بر روحِ یارش اما تصویر کر شده بود

با خشم مرد را از خانه بیرون میکند

پیرزن دست دراز میکند تا مانعِ رفتن‌هایش شود

التماس میکند نرود

زانو میزند مقابل خدا و برای نرفتن‌هایش دعا میکند

اما هیچ التماس و دعایی نتوانست نگه‌اش دارد

گلویش از شدت فریاد زدن‌ها میسوخت اما بازفریادها میکشید

بی‌جان پیراهن‌ِ تصویر مقابل را چنگ میزند اما این سراب از دست‌هایش سر میخورد

و تصویر پیش چشم‌هایش جلوتر میرود

مرد سوارِ ماشین‌اش میشود با سرعتی غیرقابل کنترل رانندگی میکند

پیرزن هنوز زجه میزند برای نرفتن‌هایش که صدای سقوطِ ماشین با صدای فریاد‌هایش درهم آمیخته میشود

با تمام توان‌اش داد میزند: نه، نباید بمیری نباید بمیری

چشم‌هایش را محکم می‌بندد مگر میشود مرگ‌اش را ببیند و زنده بماند

محال بود این کابوس دروغ بود

نفس‌های بریده‌اش امان‌اش را میبرند دست روی قلبی میگذارد که از طپش مدت‌ها بود ایستاده بود

ترسیده چشم باز میکند

و سایه‌ی آدمک را میبیند که با چهره‌ی دلگیر نگاه‌اش میکند

خشم‌اش را فریاد میکند: همش تقصیر توعه من رو برگردون به روزی که نمیشناختمت اینا همش دروغه اینا ساخته‌ی ذهن منه اون نمرده

اون بخاطر من نمرده نه نمیتونه بخاطر من مرده باشه

نمیتونه بخاطر یک دعوا چشم‌هاش رو به روی این زندگی ببنده

هرچقدر بیشتر فریاد میکشید سایه‌ی روی دیوار واضح و واضح‌تر میشد

تا آنکه صورت جوانی خودش را در سایه می‌بیند

فریاد‌هایش در گلویش خاموش میشوند

سایه نزدیک‌تر می‌آید دست‌هایش را میگیرد و سپس در تنِ پیرزن فرومیرود

قطره اشکی از چشم‌های پیرزن که جاری میشود تمامِ خاطره‌های از یاد رفته‌اش به مغزش هجوم می‌آورند

روزهایی را که عزادارِ مسافرش کنجِ اتاق کز کرده بود

آنقدر در عمقِ عمیق دردش سقوط کرده بود که مادری‌هایش را فراموش کرده بود

روزهایی را که ازجاده‌ها یک به یک عبور میکرد تا شاید انتهای یکی از آنها او را به روشنایی چشم‌های مسافرش برساند

روزهایی را که با سرزنش اطرافیان تن داده بود به پیوندی که هیچگاه دل‌‌اش پای این پیمان پایبند نبود

روزهایی که کنارِ آن مرد خندید و درد خنده‌هایش نیمه‌شب‌ها گلویش را سفت چسبید

روزهایی که دوردانه دخترش یادگارِ مسافرش مردی را پدر میخواند که از خون او نبود

روزهایی که برای همه نقش بازی کرده بود

نقشِ آدمی که خوشبخت بود در کنارِ مردی که از زنانگیاش هیچ نمیخواست همین که در زندگی‌اش حضور داشت برایش کافی بود

روزهایی را که هرچقدر هم بازیگر خوبی بوده باشد تن‌اش اما نمیتوانست نقش بازی کند

که در اوجِ جوانی آلزایمر سراغ‌اش می‌آیید که زندانی میشود در سالهایی که مسافرش در زندگی‌اش بود

که حتی اگر آن آرامِ‌جان نبود اما او در عقدِ دائم خاطره‌هایش مانده بود

با تکِ تکِ صحنه‌های روزهای گذشته‌اش آرام اشک میریزد و بی‌صدا میشکند و قلب‌اش نام او را فریاد میزند

با احساس دستی برروی شانه‌هایش سر بلند میکند

مرگ را همین لحظه میخواهد که مسافرش پیش چشم‌هایش بود

لبخندی میزند و میگویید: خیلی درد داشت؟

پیرزن بی‌صدا اشک میریزد سپس سرتکان میدهد و جواب میدهد: روزهایی که نبودی جون داد دلی که برای تو بود

اشک‌هایش را پاک میکند و میگویید: باید از دوست داشتنم دست میکشیدی

با صدای لرزان جواب میدهد: دوست نداشتنت کارِ منِ دست و پاچلفتی نبود

میان اشک و بغض هردو میخندند

دست‌اش را میگیرد و خوب میداند دیگر از اسیری این دست‌ها قرار نیست آزاد شود

بانگاه‌هایی که هنوز عشقِ عمیق‌شان دل همدیگر را ذوب میکرد سایه وار از دیوار‌ها عبور و به دنیایِ جاودانه‌ها سفر کردند

بعدها هرگاه آن زن وارد اتاق میشد تصویرِ مادرانه‌ای در ذهن‌اش نقش نمی‌بست تنها تصویر پیرزنی را میدید که باچشم‌هایی پر از اشک و با لبی خندان یک شب میانِ خاطره‌هایش خوابید

و دیگر طلوع فردای دیگری که آرامِ‌جانش نبود را ندید

و بعد از او هرکه در اتاق پا گذاشت دست‌نوشته‌هایی را خواند که عاشقانه دردهایش را در سطر سطر کاغذهایش گریسته بود





نوع مطلب : دستنوشته‌های دخترم، 
برچسب ها : داستان کوتاه، داستان، قصه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 28 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات