منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat شنبه هجدهم اسفند 1397 10:31 برایم بنویس ()

    زندگی ام روی باید هایم نمیگذرد...

    روی نباید هایم میگذرد...

    نباید هایی که برای من ممنوع است ...

    باید های زندگی ام رو به فراموشی ست...

    و این نباید هاست که هر روز در زندگی ام پر رنگ تر میشوند...

    نباید از "تو" بنویسم...

    اما قلم به دست که میشوم تنها نام "تو"ست که در کاغذهایم نقش میبندد...

    نباید یادت باشم اما انگار خالکوبی شده ای در تک تک ثانیه هایم...

    نباید دوستت داشته باشم...

    نباید خاطره هایم را مرور کنم...

    نباید شب ها پشت پنجره خیره به آسمان از خود بپرسم خوشبخت هست؟!

    اما...

    این نباید های لعنتی هر روز و هر روز تکرار میشوند...

    رو به آیینه از خود هزار بار پرسیده ام آخرش چه؟!

    و هربار جواب ام از سوی "من" سکوت بود و سکوت...

    زیستن با یادت...

    نوشتن برای "تو"...

    چه فایده ای دارد؟!

    وقتی نه از حال ام باخبری...

    نه مرا میخوانی...

    بهتر...

    حتی اگر از حال ام باخبر شوی...

    حتی اگر مرا بخوانی...

    نه به من باز میگردی ...

    نه برای درد هایم مرهمی میشوی...

    میدانم به تمام زخم هایم تنها نمک میپاشی...

    میخواهی جواب ات را به احساس این روز هایم را هم بگویم؟!

    تنها خواهی گفت"تو دیوانه ای هرگز آدم نخواهی شد"...!
    آخرین ویرایش: شنبه هجدهم اسفند 1397 10:48
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 21:30 برایم بنویس ()

    دلم به میزان زیادی کودکی کردن میخواهد...

    از همان کودکی هایی که پشت خنده هایت فقط خنده های عمیق از ته دل باشد...

    از همان کودکی هایی که نگرانی هایت فقط کم بودن زمان بازی باشد...

    که پشت نگاه های کودکانه ات تنها شیطنت باشد نه دردِعمیق قصه های نگفته ات...

    میانِ تمامِ بازی های خطرناک بزرگ سالی من میخواهم همیشه کودک بمانم...

    بیخیال نگاه ها و حرف ها...دلم میخواهد مست خنده های کودکانه ام شوم...

    تاب بازی را دوست دارم میانِ خیال های بیخیالِ کودکانه ام...

    اصلا به کجای این دنیا برمیخورد اگر من در پیچ و تابِ ای کاش های زندگی کمی کودکانه سرسره بازی کنم...

    چه کسی اصلا حکم کرده بزرگ شدن به کودکی نکردن است؟!

    به خنده های بلند بلند و بی پروا نکردن است؟!

    اگر این بزرگ شدن باشد من عطایش را به لقایش بخشیدم...

    زیرا بزرگ شدن به من دردِ عمیق تنهایی را هدیه داد...

    درد نگاه هایی که سرزنش وار عاقل باشم را تحمیل ام میکردند...

    بزرگ شدن از من لبخند کودکانه هایم را گرفت...

    بزرگ شدن به من اولین های تلخ را بخشید...

    جایزه ای به بزرگی یک حفره ی عمیق به من داد برای باقی عمر...که نه میتوان آن را پر کرد...

    نه میتوان از عمقِ عمیق اش کم کرد...

    اما این بزرگ شدن تنها چیزی را که از من نتوانست بگیرد...دیوانگی ام بود...

    پوزخند میزنم به تمامِ اهالی این سرزمینی که عاقل پندارند...

    من برای همیشه دیوانه خواهم ماند...!

    آخرین ویرایش: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 21:39
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه چهاردهم اسفند 1397 21:36 برایم بنویس ()

    من این خنده ها را نمیخواهم...

    ویار کرده ام ویار یک تو...آخرسال نزدیک استُ هوایت بیشتر مرا هوایی میکند...

    دلم نوبرانه میخواهد...نوبرانه ای همچون تو...

    این بهار میشود پایانِ زمستان هایم شود؟!

    میشود این بهار این قلبِ بی قرار با بودن ات نو شود؟!

    میخندم به این حرف هایی که از دور مضهک به نظر میرسند...

    اما من این خنده ها را نمیخواهم...

    این خنده ها تلخند...طعم گس دارند...

    تو بگو چگونه در دنیایی که تو را ندارم بخندم؟!...

    چگونه در شهری که هم قدم های تو نیستم بخندم؟!...

    چگونه وقتی بی رحمانه نیستی و من هنوز پابرجا مانده ام بخندم...

    این خنده ها تلخند...طعم گس دارند...

    من بی تو این خنده هارا نمیخواهم...

    این خنده ها به کار نمی آیند برای دردِ بی درمان ام...

    وقتی این چنین غریبانه نزدیکت هستم اما دور...

    آنقدر دور که حتی در خیال هایم هم نمیشود دست پرواز هایت را گرفت برای ماندن ات...

    بی تو باورکن این خنده ها برای من مرگ است!

    اصلا بعدِ تو هر چه بود دیگر نیست و هر چه هست مرگ است...!

    این خنده ها...این نگاه ها...این دست ها...و این قدم به قدم هایم برای پیش رفتن اگر هست فقط هست اما دیگر طعم زندگی ندارند...

    شوق زندگی از همه جای جای تن و بدن ام چمدان بسته و سفرقندهار رفته است...

    تو رفتی اما نه فقط خودت...هرچه از من بود را نیز با خودت کشان کشان بردی...

    اینجا بعد تو برهوت ماند...

    بیابان بی آب و علف که تنها ذکر نام تو در جای جای آن به گوش میرسد...

    نزدیکترین دور من این خنده ها بی تو به کارم نمی آیند...

    آخر بعد تو خندیدن هم درد دارد...

    آخرین ویرایش: چهارشنبه پانزدهم اسفند 1397 00:09
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه سیزدهم اسفند 1397 21:41 برایم بنویس ()

    پیری از جنگلی سیاه میگذشت...

    جوانی دید عصا به دست...

    که بربالای گوری ایستاده است...

    نزدیک شد تا علت را جویا شود...

    به جوان که رسید...

    مقابلش یک سپیدموی شکسته در ظاهر یک جوان دید...

    بسیار تعجب نمود و پرسید:ای جوان اینجا برای چه ایستاده ای!؟

    جوان نگاهی انداخت به پیر و تنها فقط لبخند زد!

    پیر سوالش را یک جورِ دیگر پرسید:این گور برای کیست!؟

    جوان با همان لبخند گفت:برای خودم است!

    پیر بسیار تعجب کرد و پرسید:منظورم این است چه کسی در آن خفته!؟

    جوان با همان لبخند پاسخ داد:اینجا آرزوها...

    رویاها...

    ودر آخر خودم خفته است...

    پیر وحشت زده زیرلب گفت:چگونه ممکن است وقتی تو مقابل منی در آن گور خفته باشی!

    جوان با لبخند گفت:جوابت رامیدهم ولی میترسم از درک آن عاجز بمانی...!

    پیر پوزخندی زد و جواب داد:موهایم را بیهوده سپید نکرده ام!

    جوان باز لبخندی زد و گفت:روزی جوانی بودم شاداب...

    سرزنده...

    اهل خنده...

    تا که اتفاقی باعث شد...

    تمام آرزوها و رویاها و خاطره هایم را به آتش بکشم...

    و آن ها را در گذشته ام چال کنم...

    اما نمیدانم چه شد که خودم هم با آن ها آتش گرفت و به خاکستر تبدیل شد...

    و من مجبور شدم خودم را هم همراه آن ها چال کنم...

    گویی نمیشد هرگز خودم را از آن ها جداکنم و به آینده ببرم...

    بعداز آن من تنها ماندم با دنیای خاکستری خود...

    و لبخندی دوخته شده برلب هایم...

    ولی هر روز و هرلحظه دست من را میگیرم و به این گورستان درگذشته ام می آورم...

    تا یادش نرود خودش چه بود...

    و حال این من چیست(؟!)

    پیر شگفت زده از حرف های جوان گفت:بخاطر همین ظاهرت اینگونه است!؟

    جوان لبخند زد و گفت:وقت رفتن است پیر،برو بالاخره روزی باهم دوباره ملاقات خواهیم کرد!

    پیر گفت:قبل رفتن سوالی دارم تو چرا اینگونه شبیه من هستی!؟

    جوان باز لبخندی زد و جواب داد:جوابش نزد خود توست برو،وقت رفتن است...

    آخرین ویرایش: دوشنبه سیزدهم اسفند 1397 22:03
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوازدهم اسفند 1397 00:21 برایم بنویس ()

    سلام مسافر قصه هام!

    میدونم حتی اسم منم دیگه یادت نیست اما چه کنم این دل بی قرارم از تو ننوشتن توی کارش نیست...

    راستی دیشب رویات رنگی تر از همیشه توی خواب هام داشت نقش و نگار میکشید...

    نقشی از تو که من رو برد به بلندترین نقطه ی آسمون و بعدش از اون اوج سقوط کردم...

    سقوط درد نداشت...دردش به رویا بودنش بود رویای خواستنی ای که نمیشد لمسش کنم...

    تا حالا شده بخوای و نتونی لمس کنی؟!

    شده بخوای چشم تو چشم اون کسی که همه دنیات شده بشی و نتونی؟!

    شده خوابت اینقدر عزیز بشه که یک عمر بخوای باهمین یه خواب زندگی کنی و بیدار نشی؟!

    ببخش انگار این قلم این روزهای آخر سال تلخ شده...

    آخه میدونی تقویم امسال هم مثل هر سال دیگه مسابقه ی دوندگی برگزار کرده...

    روزها پشت سرهم یکی پس از اون یکی دارن میگذرن و طولانی بودن های سفرت رو به رخِ این دلِ دیونه میکشن...

    اما تو حواست هست این بهاری که داره میاد چندمین بهار نبودن هات هست؟!

    کلاغ ها امروز قارقارشون به هوا بود و خبر آورده بودن این بهار هم قرار بر اومدنِ مسافر من نیست!

    برات نامه نوشتم تا بپرسم دروغ میگفتند مگه نه؟!

    بیا از خیر کلاغ ها و قارقارشون بگذریم تو یکم از خودت برام بگو...

    اون دل مهربونت که باهاش عاشقم کردی رو به کدوم دوره گرد فروختی که اینقدر نامهربون رفتی و هنوز نیومدی...!

    از این دیونه ی دربه درت خبری نمیگیری که هیچ...

    حتی یک نامه هم از خودت دستِ پستچی های این شهر نمیدی!

    مسافرقصه هام از وقتی کوله بارت رو بستی و به این سفر دراز رفتی خیلی ها اومدن و رفتن...

    کم موندن موندنی ها و بیشتری ها حذف شدن قد انگشت های دست هم نیست پررنگ ها اما کمرنگ ها هی زیاد و زیادتر شدن...!

    اما اونیکه عین روز اولش همیشه هست و هست و هست فقط تویی!

    رفتن هات خیلی طولانی شده حواست هست دیگه؟!

    من که هنوزم باورم نمیشه با خیال راحت رفتی سفر و با یک دنیا خاطره و دلتنگی من رو تنها گذاشتی،تو خودت باورت میشه؟!

    قد ثانیه های نبودنت کلی حرف چیدم گوشه گوشه ی اتاق تا وقتی اومدی نشونت بدم و بگم"ببین حرف هام رو نگه داشتم فقط برای خودت"!

    نمیخوای بیای؟!

    نکنه راستکی رفتی هان؟!

    میترسم نیای و من یه عمر با همون رویایی که توی خواب هام برام نقش زدی زندگی کنم...

    میترسم و نبودن هات بیشتر تر من رو میترسونن...

    ترس هام روزها قایم میشن اما شب ها همون ترس ها با کلمه ها عین لولو میان بالا سرم و بعدش درد همیشگی به گلوم میزنه...

    کاش هیچوقت شب نمیشد تاریکی روزها بدون تو رو میشه تحمل کرد اما تاریکی شب ها رو نه...

    تو که این رو بهتر از هرکسی میدونی مگه نه؟!

    مسافر قصه هام نکنه دیگه هیچوقت نیای؟!

    میدونی هنوز صدای قار قار کلاغ ها تو گوشم هست زیر لب هم که حرف های خوب خوب زمزمه نمیکردن!

    گوش های دلم رو سفت چسبیدم نشنوه قارقارشون رو تو که بهتر میدونی طاقتِ دلی که برای تو تنگه خیلی کمه...!

    کلاغ ها ولی این رو نمیدونستن و هی قارقار میکردن و میگفتن توی سفر با یکی دیگه آشنا شدی...

    نمیشه بیای؟!بیا بگو این کلاغ ها دروغ میگفتن و بعدش برو سفر!

    بیا و خیالِ این دل بی قرار رو راحت کن و برو...!

    تو نمیای مگه نه؟!

    باز دل من پرید کانال اشتباهی نه؟!

    آره میدونم...

    مسافرقصه هام خیلی وقت هست میدونم سفرت خیلی سال پیش ها تموم شده...

    اما تو نیومدی!

    میدونم رفتی و این رفتن هات هم قرار نیست اومدن بشه!

    اما بیا این رو به دل نگیم،من سفت گوش های دلم رو میگیرم نشنوه...

    تو تا هروقت که میتونی برو و برو و برو...!

    تو که رفتی حداقل نذار صدایِ پای رفتن هات به گوشِ دل برسه باشه؟!

    تو برو من هم با این نامه های بی نشونه و رویایی از جنس تو که یک شب خوابم رو نقش و نگار زد میمونیم برای یک عمر بی تو زندگی کردن...

    آخرین ویرایش: یکشنبه دوازدهم اسفند 1397 00:31
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه نهم اسفند 1397 12:55 برایم بنویس ()

    مداوم نمینویسم...

    مداوم نمیخوانم...

    اما شوق که دارم شوق نوشتن شوقِ سفر به کتاب ها و قصه هایشان...

    اصلا مگر میتوان ننوشت؟!

    این کلمه ها را باید بنویسم تا برقصانمشان روی صحنه ی سفید رنگِ این دیوار مجازی سرد!

    سطر به سطر ببافمشان تا شال گردنی بشود برای روزهایی که کلمه ها تا بیخ گلویم می آیند ولی بر زبانم جاری نمیشوند...

    این کلمه ها را میتوان ننوشت؟!

    ننویسم کارم با مرگ است با سردردهایی که میدانم پشت اش جنگ کلمه هایم هست...

    باید بنویسم که چنگ نزند بر گلویم درد بی امانِ همیشگی!

    که چشم هایم شفاف باشند نه لغزنده و ابری...

    که این روزهای آخر سال را بی دردسر،بی کلافگی بگذرانم!

    باید بنویسم تا رها شوم...آزاد شوم از اسارت بغض هایی که مثل قرص هر ساعت به ساعت قورتشان میدهم...

    بنویسم تا پوسیده نشوم در این اتاق...اتاقی که دیوارهایش هر لحظه مرا می بلعند!

    باید بنویسم تا آرام شود گوش های دلم از زجه هایی که دل در نبودن های اوی زندگی اش میزند...

    تا آرام شود از این همه نون که در بودن های زندگی یک من هست و هست و هست!

    باید بنویسم مداوم هم نباشد باید بنویسم...

    حتی اگر برای خلوت هایم باشد نه برای این دیواری که راست راست بنایی اش میکنم تامیان آدم ها جلوه گری کند...

    تا شاید کسی گذری کند و برای یادگاری هم شده لایکی کند خوشم آمدی بنویسد!

    این باید های زندگی ام را دوست دارم بایدی که باید باشد برای زنده ماندنم...!

    زنده ماندنی که ابدی هست...برای همیشه...

    حتی اگر روزگاری دیگر نباشم...!

    آخرین ویرایش: پنجشنبه نهم اسفند 1397 13:00
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه هفتم اسفند 1397 12:47 برایم بنویس ()

    این روزها که به تلخی میگذرد...

    ساکت و آرام شده ام...

    دیگر مرا از رفتن ها...

    نبودن ها ترسی نیست...

    دیگر سردی برخورد ها برایم اهمیتی ندارد...

    بگذار هر چه میشود بشود...

    بگذار هر چه میگویند بگویند...

    من دیگر بی حس شده ام...

    آخرِ تمامِ مستی ها بی حس شدن است...

    و من...

    مست روزگارم گشت ام و حال...

    مست ترین بی حس عالمم...

    این روزها از تو که هیچ، از خود نیز دور و دور تر میشوم...

    تو که هیچ، روزی خودم راهم ترک خواهم کرد...

    روزی خودم را هم رها خواهم کرد...

    خودم را روزی خلاص خواهم کرد از دستِ این من...

    روزگاری دنبال معجزه بودم...

    معجزه ای که تو را بازگرداند به من...

    و حال هیچ نمیخواهم...

    ترس از آن دارم برگردی و...حالِ دلم خوب نشود که هیچ زخم های کهنه اش هم نیز سر باز کند...

    باز نگرد به من...

    دیگر دلی نیست که بشکنی آن را...

    دیگر غروری نیست تا به بازی بگیری اش...

    دیگر احساسی نمانده تا بازیچه اش کنی...

    دیگر هیچ نیست جز یک دخترکِ پوچ و پریشان...

    این کویر برهوت جای تو نیست...

    باز نگرد...!
    آخرین ویرایش: سه شنبه هفتم اسفند 1397 12:51
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه چهارم اسفند 1397 19:41 برایم بنویس ()

    آخرین نوشته ام برای"تو"...

    برای تویی که داشتنت برایم در حد رویا ماند...

    برای تویی که احساسم شر شد...

    و نبودن تو شری برای من...

    از این لحظه دوباره برای بار هزارم به خود قول میدهم...

    که اسم ات را...

    یادت را...

    ممنوع کنم برای خودم...

    بگذار کمتر جمله بافی کنم...

    دوستت داشتم...

    هر وقت دلت لرزید...

    هر وقت بغض هایت را با قهوه ی تلخ قورتشان دادی...

    شاید آن وقت بفهمی احساس ام را...

    وقتی تمامِ دنیا یک طرف و محبوب ات یک طرف میشود...

    وقتی از دست اش میدهی...

    میشوی یک انسان پوچ...

    انسانِ پوچی که خالی میشود از هر احساسی...

    پریشان میشوی...

    و به جنگِ با دلت میروی...

    و امروز آخرین نفس های این احساس را میبرم...

    و خلاص میکنم تو را از شرِ احساسی که آزارت میدهد...

    و خودم را از شرِ خودم...

    من نیز میروم...

    از خاطره هایمان...

    این نیمکت دیگر جای برای انتظار نیست...

    وقتی میدانم قرار بر آمدنت نیست...!
    آخرین ویرایش: شنبه چهارم اسفند 1397 19:55
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه سی ام بهمن 1397 14:27 برایم بنویس ()

    اون آدمک عادتش شده بود یک گوشه ی پارک تو خلوت ترین قسمتش تنها بشینه و خیره بشه به آسمون...

    دستش رو میذاره روی قلبش و تپش تند تندش رو لمس میکنه...

    بغض خشک شده توی گلوش که راه چشماش رو بسته  اذیتش میکنه...

    آدمک با خودش فکرمیکنه پس اینجوریه...

    وقتی همسایه داشت از دردهاش میگفت...

    پس اینجوریه...

    وقتی رفیقش از زخم هاش میگفت...

    پس اینجوریه...

    وقتی بغض اون فامیل جانِ دور شکست و اشکش جاری شد...

    پس این حس رو داشتن اون ها...

    آدمک با خودش زمزمه میکنه یعنی آدم ها همشون اینجوری درد میکشن...

    قلبشون اینجوری تند تند میزنه...

    اینجوری راه گلوشون بسته میشه و بعدش هوای چشم هاشون ابری...

    پس درد داشتن این شکلیه...

    آدمک نگاهش رو از آسمون میگیره و به آدم های توی پارک خیره میشه و باخودش میگه یعنی این آدم ها همچین حس هایی رو دارن...

    لبخندی میزنه...

    تپش قلبش تندتر از قبل شده بود...

    بغضش رو...

    تو دستمال کاغذی تف میکنه...

    مرتب تاش میکنه و توی جیبش میذاره...

    آدم ها از دور میبیننش و عُق میزنن...

    اون آدمک عادتش بود نشستن روی نیمکت و فکرکردن به درد ها و تف کردنِ بغض هاش...

    اما آدم ها همیشه با انزجار به آدمک این قصه نگاه میکردن...

    ولی اون آدمک لبخند به لب میاورد...

    بغض هاش رو تف میکردُ...

    دعای هر روزش شده بود خدایا این آخرین بغض باشه...!
    آخرین ویرایش: سه شنبه سی ام بهمن 1397 14:59
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و هفتم بهمن 1397 21:39 برایم بنویس ()

    نگاهم دنبالش کرد،وقتی که شروع کرد به دوست داشتن یه او...

    نمیدونستم دست گذاشتم روی یک آرزوی کال...

    آرزویی که هر چقدر هم تو ذهنم رسیدن بهش ممکن بود توی دنیای واقعی غیرممکن ترین بود...

    روزگار چرخید و چرخید و چرخید...

    تااینکه یک روز اوی زندگیش تنهاش گذاشت و رفت...

    منم کوله بارم رو بستمو رفتم دنبالِ آرزوی کالی که داشتم...

    درست سایه به سایه اش هر جا میرفت باهاش بودم...

    دلش شکسته بود،ترس داشتم تنها بمونه و خرده ریزه های قلب شکسته اش روحش رو هی خراش بده...

    گذشت وگذشت وگذشت...

    یه روز اتفاقی باهم برخورد کردیم دقیقا نمیدونم کی بود؟!

    ولی هر زمانی بود دیگه از اون ساعت زمان برام متوقف شد...

    نمیدونم دقیقا ‌چه اتفاقی افتاد؟!

    ولی هر اتفاقی که بود از اون به بعد من یک خودمی رو جا گذاشتم...

    نمیدونم دقیقا کجا بود؟!

    ولی هرجایی که بود برای ابد خودم حبس شد اونجا...

    ساعت با سرعت دوید و دوید و دوید...

    مرهم شدم...

    مرهم شد محرم دل...

    محرم دل شد رفیق...

    رفیق شد عشق...

    یا شاید اِشق...

    هر جور این کلمه ی سه حرفیه پنج نقطه ای رو بنویسی و بخونی همون میشه این رو خیلی بعدها فهمیدم...

    خیلیییی بعدهایی که باهاش بودم...

    باهاش موندم...

    باهاش سوختم...

    باهاش ذره ذره آب شدم...

    اما...

    گذاشت و رفت و رفت و رفت...

    بهونش سفر بود،میگفت میره ولی زود برمیگرده اما خدافظیش بوی برگشت نمیداد...

    با اینکه ساده گفت خدافظ اما فهمیدم این رفتن هیچ برگشتی نداره...

    این رو وقتی مطمئن تر شدم که خبر اومد فیل رفته دم هندوستون و دیگه نتونسته دل بکنه...

    غروب ها رفتن و اومدن و رفتن و اومدن و رفتن و اومدن...

    تا اینکه نامه داد،نامش نه واسه احوال پرسی یه دلِ دربه در بود نه بوی دلتنگی میداد نوشته بود"موندگار شدم،دیگه نمیام،به زندگیت برس،خدانگهدارت"

    نامه رو چند دفعه تکون دادم هی تکونش دادمو تکونش دادم...

    تا شاید دوتا کلمه اضافی وسطاش قایم شده باشن و بیان بیرون،کلمه هایی که بگه"متاسفم،دلتنگت هستم،حال دلت خوبه؟!"

    هر چقدر بیشتر نامه اش رو تکون میدادم جز بوی کثیف کلمه هاش چیزی نبود...

    براش نوشتم"نامت کوتاه تراز زمان نبودنت بود،فکر کردی برنگردی با دلم باید چیکاربکنم؟!"

    غروب جاش رو به شب داده بود که جواب نامه اش اومد این بارشکل نامه یه جوری بود،انگار بازبون بی زبونی میگفت با اکراه ترین نامه ی دنیاست!

    تا پاکتش رو باز کردم بوی کثیف کلمه ها اینبار قلبم رو آزرد نامه اش رو که باز کردم کلمه هاش عین آتیش شعله ور بودن کلمه هایی که میگفت"اگه بیام با دلش چیکار کنه؟میخوام پیشش باشم،اون از اول من رو داشت ولی تو نداشتی پس میتونی راحت فراموشم کنی"

    باورم نمیشد یه کاغذِ کو‌‌چولو بتونه این حجم از کلمه هارو تو خودش تحمل کنه...

    وقتی قلب من با اون عظمتش با خوندنِ اون کلمه ها خاکستر شد چطور یه کاغذ نازک وقتی اون کلمه ها رو روش حک کردن آتیش نگرفته؟!

    انگار نامه تازه فهمید چه کلمه هایی رو توی خودش حمل کرده اینو وقتی که سوخت و آتیش گرفت متوجه شدم...

    انگار فهمید توی کلمه هاش چه حجم سنگینی بوده که سوختنش یه عالمه دود داشت...

    و یکی از همون دود هاشم رفت توی چشم خودم!

    بعد اون شب دیگه خورشید برام طلوع نکرد وقتی جواب نامش رو دادمو جوابی دیگه نگرفتم...

    هربار پستچی میومد سر محله ازش سراغی میگرفتم از بی نشون ترین نامه ی دنیا...

    اما هربار جواب همون بود...

    انگار باید روی دلم چسب زخم میزدم و براش لالایی میخوندم تا بخوابه...

    تا شاید توی خواب هاش این دردِ انتظار تموم بشه...

    واسه دلم لالایی خوندم ولی جای دل،من خوابیدم...

    خوابیدم و خوابیدم و خوابیدم...

    آخرین ویرایش: شنبه بیست و هفتم بهمن 1397 22:22
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 3 4 5 6 7 8 9