منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat سه شنبه سیزدهم فروردین 1398 20:50 برایم بنویس ()

    نه صداهای مغزش خاموش میشدن

    نه تصویرهای محوی که یکی پس از دیگری از جلوی چشم هاش رد میشد تمامی داشتن

    این قصه ی کهنه تکرارِ دوباره و دوباره ی شب هاش بود

    تو تاریکی اتاقش خسته از شنیدن قصه های کهنه ی همیشگی گوش های دلش رو گرفت و زیر لب فریاد زد"بس کن"

    صداهای ذهنش قوی تر از قبل مغزش رو متلاشی میکردن

    و اون چشم هاش رو روی هم فشار میداد

    انگار میترسید اگه چشم هاش رو باز کنه درد صداهاش از چشم هاش جاری بشه

    میترسید

    شمار شب های ترسناکش از دستش در رفته بود

    شب هایی که ترس هاش شبح وار سرش خراب میشدن و اون سعی میکرد با همشون بجنگه

    فشار چشم هاش رو بیشتر میکنه و سفت تر از قبل گوش های دلش رو میگیره

    کاش میتونست از این شب ها فرار کنه

    کاش میشد برای همیشه ذهنش مرگ مغزی بشه

    تا تموم کلمه هاش زنده به گور میشدن

    اینقدر سفت چشم هاش رو بسته بود که دردش گلوش رو خفه میکرد

    نفس هاش سنگین شده بود و اون باز توی انفرادی با کوه عظیمی از حرف های گندیده

    با یه نگهبانی به نام خاطره به دام افتاده بود

    فرقی نمیکرد چقدر چشم هاش رو سفت بسته باشه وقتی چشم های دلش واضح و واضح تر تصاویر محو رو بخاطر میاوردن

    دوباره همون صداها

    همون حرف ها

    و همون ترس ها

    چیزایی بودن که توی سرش چرخ و فلک وار میچرخیدن و حالش رو خراب و خراب تر میکردن

    شقیقه هاش رو با سر انگشت هاش فشار میده و سر مغزش فریاد میکشه"بس کن"

    اما چرخ و فلک توی سرش هی میچرخید و میچرخید و میچرخید

    انگار نه مغزش قصد خاموشی داشت نه دلش دست از سرش بر میداشت

    سرد ترین گوشه ی انفرادیِ خیالش کز کرده بود درست مثل یک مُرده

    مرده ای که با چنگ و دندون میخواست زنده بمونه

    اما تک تک سلول هاش ازش میخواستن رها کنه این عذابه همیشگی رو

    میتونست حس کنه قلب اش از تپیدن خسته شده

    انگار دیگه بعد از این تکرار و تکرارِ بالا و پایین رفتن هاش میخواست کمی هم شده ثابت گوشه ای باایسته

    درد گلوش رو قورت میده

    به سختی چشم هاش رو باز میکنه و توی تاریکی اتاق

    بین هجوم ترس ها

    و کلمه ها

    تصاویرِ محوی از روزگار دورش رو میبینه

    لبخند میزنه

    خسته از همه ی چنگ زدن ها و دندان گرفتن ها

    خسته از جنگیدن توی یه میدون مبارزه ی خالی و تاریک و سرد

    لبخند میزنه به تموم ترس ها

    صداها

    حرف ها

    دست هاش رو جلوی تصاویر تکون میده تا محو بشن

    آروم مشت های محکمش رو فرود میاره روی قلبش

    لبخند میزنه و زمزمه میکنه"وایستا،لعنتی وایستا"
    آخرین ویرایش: سه شنبه سیزدهم فروردین 1398 21:04
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه دوازدهم فروردین 1398 19:54 برایم بنویس ()

    کارم از سکوت کردن گذشته است

    این من لال شده است

    تک به تک کلمه هایم را سال هاست حلق آویز میکنم

    و مرگِ حرف هایم را هر شب شاهد هستم

    ظرفیت گورستان حرف هایم که تکمیل میشود

    به آتش میکشم کلمه هایم را

    و خیره میشوم به خاکستر حرف های دلم

    آنوقت است که از حرارت آتشِ زیر خاکسترِ حرف هایم چشمانم میسوزند و میسوزند

    تا که جاری میشود اشک هایم

    درست مثل آب روی آتش

    خاموش میشوند آتشِ زیر خاکسترِ حرف هایم

    و حاصل اش میشود لال شدن

    حاصل اش میشود آنکه وقتی هم بخواهی از حرف های دلت بگویی

    ببینی جز مشتی خاکستر چیزی نداری

    و سخت است فهمیدن یک مشت حرف های خاکستر شده را
    آخرین ویرایش: دوشنبه دوازدهم فروردین 1398 20:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه نهم فروردین 1398 22:41 برایم بنویس ()

    بلای خانه خراب کنی تر از دلتنگی برای تو هم مگر هست؟

    این مهره ی سوخته را چه به دفاع از خود مقابل هجوم یادت

    دل که شعور و عقل ندارد

    کودکانه هر نشانه با ربط و بی ربط به تو دلتنگترم میکند

    وسطِ مهمانی میانِ خنده هایم خفه میشوم با دلتنگی هایم

    سر تکان میدهم برای تایید حرف هایشان اما کمر خم میکنم با درد دلتنگی هایم

    یادت که شعله ور میشود وجودم را میسوزاند

    خاطره هایت که پشت پلک هایم سد میشوند

    آنگاه حالِ طوفانی چشم هایم رسوای عالمم میکنند...

    و با تعجب  آدم ها حالم را میپرسند

    در مقابل پرسشِ "خوبی" بارها دلم فریاد میکشد نیستم سالهاست بعد از رفتن هایش خوب نبوده ام

    بحرانِ نبودن هایت مرا بی کفایت ترین مسئول کرده در برابر پرسش ها از حالِ دلم

    لبخندهایی که دیگر دیوار دفاعی برای بغض هایم شده اند بر روی لبانم می نشانم و "مرسی خوبم هایم" را به زبانم می آورم

    مدیریت بحران نبودن هایت باور کن کار من نیست

    آخر سالهای زیادی ست که تنهایی خاطره به دوش شده ام

    و هر سال یادت نو میشود و مرا پرت میکند به روزهای نَگُذشته ی گذشته هایم

    به روزهای بودن ات

    راستی هیچگاه نگفتی معجزه در صدایت بود یا در نامم؟تو چگونه صدایم میکردی که این دل زنده میشد

    بعدِ رفتنت هیچ صدایی دیگر دلم را زنده نکرد

    اما کجایی ببینی هنوز کوچکترین ضربه ی تو تمامِ مرا میلرزاند

    که آجر به آجر چیده شده ی حال خوب هایم را آوار میکند

    اصلا مرا چه به مدیریت بحرانِ نبودن ات

    دنیای رنگی ای که ساخته بودم برای ما شدنمان با رفتن هایت مخروبه ماند

    آخر خرابه های نبودن ات آباد نمیشود

    میم.دال جانم دنیای ما بعدِ تو مصیبت زده ترین دنیا شد

    نبودن هایت بزرگترین خسارتی بود که دنیای ما را از پا درآورد

    و بهای سنگین دوست داشتنت دلِ همیشه سیاه پوشم شد

    و چشم هایی که هنوز هم به انتظار میم.دال زندگی اش هست و هست و هست

    آخرین ویرایش: شنبه دهم فروردین 1398 13:51
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه ششم فروردین 1398 22:07 برایم بنویس ()

    تو رفته ای اما من هنوز در عقد دائم خاطره هایت مانده ام

    میگویند خاطره هایم در هیچ کجای این شهر سند و مدرک قانونی ندارند ثبت نشده هیچ از تو در صفحه های شناسنامه ام

    و من سالهاست میسوزم و خاکستر میشوم درخاطره های غیرقانونی ات درغیرشرعی بودنِ نام ات در جای جای قلب ام

    تو چگونه گفتی دوستم داری که بدون خواندنِ چند کلمه عربی این دل تنها و تنها محرم اش را تو میداند

    "تو"...بس است هر چقدر که تو را "تو" خطاب کرده ام

    میم.دال جانم چه کرده ای با من که این چنین خیالت وحشیانه روحِ رنجورم را به تاراج میبرد

    که کودکانه هنوز در نبودن هایت بی تاب ام و بودن هایت را میخواهم

    باز این بهار نو شد کلافگی هایم

    درچنین بهاری بود که قلبم ساز دوست داشتن ات را نواخت

    سازی که آوای خوش اش دلیلی شد برای ناخوشی هایت

    آوای دوست دارمم را نشنیدی...نه شنیدی اما گوشِ دلت را گرفتی و برای همیشه رفتی

    بعد رفتنت...بعد از آخرین بهارمان این دل دیگر ناکوک ترین ساز را میزند

    میم.دال جان چه عاجزانه فریادت میزنم در نوشته هایم اما نیستی جواب دهی به این دل که ناکوک ساز میزند

    راستی چه معجزه ای در نام ات هست؟که یک به یک سلول هایم را زنده میکند

    نام ات را که صدا میزنم با تکرارش در ذهنم فرق میکند

    به زبانم که می آید نام ات،واقعی تر میشوی ستاره ی درخشانی میشوی در هوا و دیگران هم تورا میبینند

    میم.دال جان میدانی فکرکردن به تو خیلی وقت است که دیگر خوب نیست

    اصلا مگر مهم هست اسم ات را چه بنویسم چه صدا کنم

    چه فرقی دارد این دل ساز ناکوک بزند یا کودکانه بی قراری کند

    اینکه واقعی باشی یا یک رویای کودکانه در یک شبِ گرم مردادی

    چه فرقی دارد در نوشته هایم فریادت زنم یا به زبانم جاری شوی

    مهم این است که نباید میرفتی اما رفتی

    آخرین ویرایش: سه شنبه ششم فروردین 1398 22:16
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:40 برایم بنویس ()

    وقتی ضعف تموم وجودِ اون آدمک رو میگیره

    وقتی حتی نای اینم نداره از رو تختِ خوابش پایین بیاد

    وقتی ستاره های کوچولویی جلوی چشم هاش شروع به رقصیدن میکنه

    وقتی آروم و یواش سرش بخاطر سنگینی خاطره ها،سرمیخوره و میوفته روشونه هاش

    وقتی بی اراده چشم هاش بارونی میشه

    و اون آدمک باز هم لجوجانه سعی میکنه مهارشون کنه

    تازه میفهمه چقدر ضعیفه

    تازه میفهمه چقدر باری که روشونه هاشه

    غمی که تو دلش لونه کرده

    چقدر از حده تحملش خارجه

    تازه میفهمه همیشه نمیتونه نقشِ یه آدمکِ قویه لبخند به چهره رو بازی کنه

    لااقل تو تنهایی هاش دیگه نمیتونه تظاهرکنه

    یکجا بالاخره

    شده حتی تو تنهایی هاش

    کم میاره

    کمر خم میکنه و میشکنه

    تازه اون آدمک میفهمه تنهایی دیگه نمیتونه

    تازه میفهمه به حضوره گرمِ یه آدم نیاز داره

    اونوقته که دلش میخواد بیخیالِ سکوت و غرورش بشه و بره جلوی همون یه آدم با ایسته

    سرش داد بزنه

    آره داد بزنه وخودش رو خالی کنه از تمومِ حرف های خاک خورده ی دلش

    داد بزنه و بگه چرا تو بدترین شرایط تنهاش گذاشت!

    چرا نخواست بفهمه به حضورش

    به گرمی آغوشش

    به وجودش احتیاج داشت

    داد بزنه و بگه حق نداشت

    ولی

    از تمومِ این داد زدن های توی تنهایی هاش

    یه سکوت براش میمونه و یه لبخندِ تلخ و شیرین

    و باز مثل همیشه مرگِ حرف های اون آدمک هستش که توی دلش رخ میده

    وقتی نگاهش قفل میشه تو نگاهش!
    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:52
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:22 برایم بنویس ()

    با خودم و این صفحه ی رنگی جان وبلاگم که تعارف ندارم اگر نمی نویسم و دستم به نوشتن نمیرود برای این است که غذای روحم کم است

    کم میرسم به تشنه ای که باید حداقل نیمه ای از روز را  از کلمه های تازه و نوشته های جدید سیرابش کنم

    کم میرسم و کم رسیدنم باعث متوقف شدن رشدش میشود و این بلای خانه مان سوزی است که باعث میشود نتوانم بنویسم

    تعارف که با خودم ندارم کم میخوانم و این کم خوانی باعث میشود نتوانم آهنگ جدید بنوازم با کلمه هایم و من از نرقصیدن واژه هایم چند روزی هست محروم شده ام

    این کلمه ها نیاز دارند به ریشه شان کود برسد غذاهای غنی و مقوی برسد آفتاب برسد آب برسد تا بتوانند بارور شوند و حاصلش بشود متن بشود نوشته

    کم خوانی همیشه باعث کندتر شدنت میشود باعث میشود کلمه هایت پژمرده شوند و حتی اگر بنویسی هم هیچ روح و نشاطی در جمله ها و متن هایت پیدا نمیشود

    این چند روز هیولای زشتی در نوشته هایم لانه کرده بود و هرچه مینوشتم نصفه رها میشد

    آخر یک انجیر بر سر خودم کوبیدم و گفتم به خودت بیا دخترجان هیچ نمیخوانی و وقتی میخوانی کم میخوانی

    هی وقفه پشت وقفه در خواندنت باعث شده نوشته هایت عین آبگوشت بدون گوشت باشد که فقط آبکی هستند و بس

    نوشته ها نیاز دارند به رسیدگی به خواندن

    خیلی ها میگویند نوشتن فقط این است که صاف پشت میز بنشینی عینک ته استکانی ات را بزنی و حال با لب تاپ یا کاغذ و قلم عین دیوانه ها فقط بنویسی

    اما من میگویم برای نوشتن باید بخوانی اصلا این دو زوج جدا نشدنی هستند بگذار ساده بگویم عقد خواندن و نوشتن را در آسمان ها باهم بسته اند

    تا نخوانی هیچ نوشتنی نیست و خواندن بدون نوشتن لذتی ندارد فایده هم همینطور

    حال که مینویسم درمیابم دلم تنگ بود برای این صدای زیبای کیبورد جان برای اینکه وقتی مینویسم نوشته ام روح داشته باشد بهاری باشد

    حال که امروز چندساعتی بدون وقفه خواندم خوشحالم،لبخند میزنم و آن هیولای زشتی را که چند روز بود در نوشته هایم جولان میداد را لگد زنان به چاهِ الهی بری برنگردی فرستادم

    این روزهای بهاری قول دادم بیشتر بخوانم تا ضعیف شدنِ کلمه هایم را جبران کنم

    ضعف کلمه هایم نوشته هایم را هم بیمار میکند و من مادری ام که نگرانم حالِ شان خوب نشود آخر نخواندن زمستانِ سرد و سوزداری است

    اما این بهار قول دادم نگذارم زمستان به کلمه هایم نفوذ کند مادرم و با مهر مادری ام آنقدر به این کلمه هایم خواهم رسید که باغ کلمه هایم پر از شکوفه شود

    میخواهم امسال سالی باشد همیشه بهار برای نوشته هایم سالی باشد همیشه رنگی برای رنگ آمیزی این وبلاگِ رنگی رنگی جانم

    راستی تویی که میخوانی مرا عیدت مبارک

    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:27
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1397 13:21 برایم بنویس ()

    آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    به لب هایشان که طوطی وار تکان میخورد و یک سری حرف های پوچ را بر سر و صورت هم تُف میکنند نگاه میکنم و با خود میگویم این آدم ها فکر هم میکنند؟!

    اصلا میدانند در پس این حرف هایی که مسلسل وار به سمت هم شلیک میکنند شاید یک نفر با گلوله هایش بمیرد

    آنقدر بمیرد که نه بشود او را دفن کرد و نه آنقدر نیمه جان که بشود به زندگی دوباره وصل اش کرد!

    به آدم ها نگاه میکنم و برای بار هزارم با خود فکر میکنم آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    به چشم های پر از خشم شان خیره میشوم که چگونه عین آتش گداخته شده بهم نگاه میکنند و برای هم شاخه و شانه میکشند و من یاده خروس جنگی های محله ی مادربزرگ می افتم که با هم میخواهند گرد و خاک کنند و جنگ بپا دارند

    چشم هایم را میبندم دلم نمیخواهد دیگر ببینم آدم هایی را که فقط آدم هستند را

    که از حرف های ریزی همچون اندازه ی اتم نیز حرف درمی آورند و به یکدیگر میپرند انگار اگر روزی با هم بحث و جدل نکنند

    اگه روزی برای هم شاخ و شاخه نکشند و عین خروس های جنگی محله ی مادربزرگ به جان هم نیوفتند روزشان شب نمیشود و آسوده به بالین خواب نمیروند

    پلک هایم را روی هم فشار میدهم تا دیگر نبینم کاش میشد چشم دل را هم بست که نبیند

    نبیند چگونه سر هیچ و پوچ،آدم ها تنها آدم بودنشان را نشان میدهند

    چقدر درد آوره ست دیدن کسانی که تنها آدم هستند و بس

    و دردآورتر از همه اینکه یک "من" هنوز هم میان یک مشت از همین آدم هاست که تنها آدم هستند و بس

    پشت میکنم به خروس جنگی هایی که هنوز بایکدیگر گلاویز هستند

    راستش دلم میخواست به آن ها بخندم ولی هرچقدر میگذرد پی میبرم خنده دار نیست و من نباید دیگر بخندم

    پشت میکنم به تمام آن آدم هایی که تنها آدم هستند و پا میگذارم در امن ترین جای جهان که نام اتاق دارد

    هنوز صدای حرف هایشان که مانند اسید بر روی دل میریزد و تا عمق آن را میسوزاند به گوش هایم میرسد

    هندزفری را درون گوش هایم میچپانم و دعا دعا میکنم کر شوم

    کاش میشد تمام حرف هایشان را گوش هایم بالا بیاورد

    ولی نمیشود که بشود

    آهنگ همیشگی را پلی میکنم با بالاترین صدا و زیر لب برای بار آخر زمزمه میکنم

    آدم ها حرف میزنند و من آخر لال از دنیا میروم

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1397 13:45
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه بیست و پنجم اسفند 1397 13:42 برایم بنویس ()

    سلام مسافرقصه هام میدونی مشت هایی که روزی روی قلبم برای متوقف شدنش فرود میومدن

    امروز روی سر و صورتم فرود اومدن

    برای متوقف شدنِ یک بغض که نشد قورت داده بشه

    میبینی مسافر قصه هام خیالت هنوز هم قصدِ رفتن نداره...از این ویرونه های باقی مونده

    و من یه گوشه ی همین ویرونه ها هنوزم درگیرِ خیالت هستم

    در گیر دلتنگی ای که پیچک وار توی تمومِ تار و پود تنم پیچیده

    که هر لحظه و ثانیه بیشتر عمق وجودم رو میبلعه

    مسافر قصه ها توی روزای زمستونی رفتنت

    توی این ویرونه ی سرد و خاموش نبودنت

    تنها جای گرمی که همیشه برام هست

    شونه ی گرمِ خاطره هایی که تو دیگه یادت نیست

    اینجا از وقتی تویی نیست

    من سر میذارم رو شونه ی امنِ خاطره ها و بی پاسخ ترین سوال هام رو از تویی که همیشه بی جواب میذاری من رو میپرسم

    تو میدونی کی قرارِ پشتِ این زمستون ها برای من بهار باشه؟!

    تو میدونی تا کی باید موند سر قولی که هیچوقت داده و گرفته نشده؟

    تا کی باید این جاده رو رفت تا شاید تهش چشم های مسافر قصه هام منتظرم باشه؟

    تو میدونی تا کی باید دووم بیارم وقتی همه چیزم رو باختم؟

    تو آره تو بهتر میدونی هیچوقت قرار نیست فاصله ای کم بشه

    تو میدونی سهمِ من از چشم هات فقط یه عکس یادگاریه

    که سهم من از دست هات چند تا پیامِ تلخِ تایپ شده ست

    تو خوب میدونی وقتی سهم من از "تو" فقط یه صداس که هنوز یه گوشه ی قلبمِ

    تو خوب میدونی مگه نه؟!

    که سهم من از "تو" قرارِ سهم یکی دیگه باشه

    بیا پوزخند بزنیم به سوال هایی که جوابی ندارن

    به قصه ای که تموم شده و براش دیگه شروعی نیست

    و به تویی که هنوز توی یادم هستی ولی کنارم نیستی

    بیا پوزخند بزنیم حتی به این مشتی که سعی توی خفه کردنِ این بغض داره

    به این حسِ خفگان آوری که وقت و بی وقت باعث تشنجِ یه من میشه

    بیا پوزخند بزنیم به جای خالیت

    و به خاطره های تویی که همیشه هست

    به این سطر سطر کلمه هایی که تو رو فریاد میزنن

    بیا پوزخند بزنیم حتی به این چند خط نوشته

    به این خط خطی هایی که هرچقدرم قصه هاش تموم شده باشه

    اما هیچوقت برای نوشتنِ از توی قصه هاش کلمه هاش تمومی ای نداره

    این نامه رو بذار کوتاهش کنم با یه پوزخند به تمومِ نون بودن هات که هرروز بیشتر از روزهای دیگه به رخم کشیده میشه!

    آخرین ویرایش: یکشنبه چهارم فروردین 1398 15:33
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:20 برایم بنویس ()

    خوشبحالت هایی که نثار نوشته هایت میشوند

    بر احساسی که روی کاغذ میآوری غبطه میخورند

    و کاش هایشان را برای جای "من" بودن برایت ردیف میکنند

    آه سینه سوز میکشند که حتی حرف هایشان را نمیتوانند بنویسند

    نگاه غمزده ای را صاعقه میکنند بر چشم هایت و بر دنیای کوچکی که با کلمه هایت ساخته ای حسودی میکنند

    آدم ها گفته بودم تنها آدمند و بس...

    نمیدانند

    بی خبر هستند از روزهایی که هیچ کلمه ای نمیتواند حالت را...احساست را وصف کند

    غافل اند از جمله هایی که پشت شان حرف های نگفته همیشه سایه انداخته اند

    این کلمه ها گاه شب های بی خوابی راه نفس ات را بند می آورند

    این جمله ها توانِ وصف درد حفره ی عمیق دل ات را ندارند

    من این کلمه ها را زندگی کرده ام

    مادرم برایشان مادری کرده ام پدری کرده ام،خانواده بودم و دوست و هرچه بود

    میدانم این کلمه هایِ معجزه آسا گاه میتوانند قاتل جان ات باشند

    میدانم نوشتن آسان است اما امان از روزی که دیگر معتاد این مخدر قوی بشوی

    ثانیه به ثانیه ای که نتوانی دیگر بنویسی برایت زجر میشود

    اگر نتوانی به تمامِ رگ و سلول های روح تشنه ات کلمه ای تزریق کنی

     انتقامِ تشنه بودن را از تو میگیرند

    این کلمه ها انتقام که بگیرند سکوت میکنند

    عمیق تر و دردناک تر از سکوت هر آدمی!

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و یکم اسفند 1397 00:22
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat شنبه هجدهم اسفند 1397 10:49 برایم بنویس ()

    بالاخره یک روز خسته از تکرار مکرر خاطره ها...

    خسته از نبودن ها...

    رفتن ها و نرسیدن ها...

    خسته از احساس خشک شده...

    بلند میشوی...

    گرد و خاک چندین ساله ات را میتکانی...

    میسپاری به دست باد آن سال های رفته را...

    نیم نگاهی به نیمکتِ فرسوده ی خاطره ها...

    و نگاهی خیره به اول جاده...

    به اول قصه...

    خسته از تمام جاده ها و قصه ها...

    تو نیز پشت میکنی به تمام شان...

    میگُذاری و میگُذری از تمام شان...

    تصمیم کهگرفتی به رفتن ...

    نگاهی به پشت سرت نکن...

    دست خودت را بگیر و آن "من"ی که دیگر شکل خودت نیست را رها کن...

    بگذار آن "من" سال های سال آنجا بماند...

    اما تو خودت را بردار و برو...

    افسوس نخور بر آن "من" و...فراموش کن "من"ی بوده که سالها ماند پای احساسی که تیشه بر ریشه اش زد...

    راهت را بگیر و برو...

    صبح ها به زندگی سلام کن...

    لبخند بزن...

    دیگر هیچ چیز در خاطِرت نیست...

    جزء یک تصویر غبارآلود از دخترکی خمیده...

    از دخترکی بر روی نیمکت فرسوده که "خود" را در آغوش گرفته...

    آن تصویر را نیز در پس صندوقچه ی ذهنت مخفی کن...

    حالا تو با "خود"ت زندگی کن...

    آینده ات را بساز...

    و بگذار سالهای سال "خود"ت خوشبخت زندگی کند...

    و یک روز که به آخر جاده رسیدی...

    آنوقت به یاد بیاور هنوز آن "من" روی نیمکت چشم به راه است...

    و زیر لب آرام زمزمه کن "رفتن چه آسان بود"...

    آخرین ویرایش: شنبه هجدهم اسفند 1397 10:55
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...