" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه سی ام مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

چند وقتی میشود کتابِ "شیر تلخ" الیف شافاک را تمام کرده بودم

منتهی فرصتی پیش نمی ­آمد درباره­ ی آن در وبلاگم بنویسم

موضوع کتاب بیشتر برروی مشکلات زنان نویسنده و معرفی بسیاری از نویسندگان زن پرداخته بود

شاید همین روند باعث ایجاد این سوءتفاهم باشد که این کتاب مخاطبان­ اش فقط زنان هستنداما از نظر شخصی من این کتاب خواندن­ اش بر مردان واجب­ تر است

اصلا بهتر است بگویم کلیشه­ ی جنسیتی را نباید وارد این کتاب کرد

من عاشقِ توصیفات الیف شافاک و قلمِ خوبش بودم مخصوصا خانوم­ های ریز و کوچک درون ­اش را خیلی خوب شرح داده بود

این کتاب علاوه بر موضوعی که داشت به نویسندگی نیز کمک میکند

بسیاری از نکته­ هایی که نویسنده در این کتاب اشاره کرده بود را در دفترم ثبت کردم تا حتما سرفرصت مطالعه و اگر تنبلی نکنم به نوشتن درمورد این نکته­ ها بپردازم

دلم میخواهد قسمتی از این کتاب را با شما به اشتراک بگذارم و کلام آخرم همین قسمت از این کتاب باشد

زیرا این بخش از کتاب به توصیف سردرگمی ­ها در ننوشتن و دور شدن از ادبیات پرداخته که من از شرح حالِ نویسنده در دور شدن­ اش از نویسندگی بسیار لذت بردم

امیدوارم اگر روزی این کتاب را خواندید شما هم از آن لذت ببرید

"هیچکدام چاره سازنبود.درمان ها چاره ساز نبودند،زیرا من برای تغییر و خوب شدن آماده نبودم. چاهی پر از احساسات برای خودم کندم. وقتی عمی بودن بیش از حد آن پی بردم،از کندن صرف نظر کردم و خودم را در آن چاه انداختم.تمام هفته ها و ماه های من درون آن چاه گذشت. هرقدر که دلم به حال خودم می سوخت،بیشتر در ته چاه فرو می رفتم. هرقدر به این باور می رسیدم که دیگر ته چاه هستم،بیشتر دلم به حال خودم می سوخت.

ته چاه گردابی سرد و سوت وکور بود و مرا دربرگرفته بود. چه وقت و چگونه ته این چاه رفته بودم،هیچ چیز نفهمیدم. هیچ تلاشی هم برای فهمیدن آن انجام ندادم. دوست نداشتم از آن چاه بیرون بیایم. آنجا ماندن راحت تر بود. بالا رفتن،دست وپا زدن و حتا پیچ وتاب خوردن هم سخت بود.

این پیچ وخم افسردگی که میگویند،حتی اگر راه­ های خروج را هم پیدا کرده باشی،دوست نداری از آن­جا بروی،تا این­جا هم که آمده ­ام، تکه­ نان­هایی را خرده خرده پشت سرم انداختم تا هنگام برگشت راه را گم نکنم.

تمام آن تکه نان­ ها را هم پرنده­ های توهم خوردند.نتوانستم برگردم دوروبرم را پرده ­هایی از ناامیدی کشیدم و پتویی از نگرانی­ ها را به دور خودم تنیدم.حصاری دور تنم کشیده بودم و پشت آن پنهان بودم طوری که حتی تحمل عزیزانم را هم نداشتم.

میانه­ ام با خودم خوب نبود و همان موقع پلی که مرا به زندگی متصل نگه می­داشت و من به انجام آن بهترین شکل باور داشتم،آسیب دید دیگر نتوانستم چیزی بنویسم.

ناگهان ادبیات،به کشوری دور و قدغن برای من تبدیل شد.مزرهایی که نگهبانانی با چهره­ های ناراحت و اخمو داشت آن­گونه که همیشه امتحان می­کردم گذشتن و رفتن را،بازهم سعی کردم به همان طریق از این مرزها و دروازه­ ها گذر کنم نشد.هرتلاشی که کردم،دردی را از من دوا نکرد دیگر نتوانستم به کشور ادبیات بازگردم.

ترسی درونم را فراگرفته بود،این­که دیگر نتوانم کتاب یا متنی بنویسم نگران بودم آیا نوشتن چیزی شبیه به دوچرخه ­سواری است؟ از ان چیزهایی که یکبار یادبگیری،دیگر فراموش نخواهی کرد.یا این­که چیزی شبیه به یادگیری زبان چینی یا عربی بود؟ ابتدا سعی کردم باور کنم که نوشتن را فراموش کرده ­ام و بعد هم این را که نوشته هم مرا فراموش کرده است.

تمام مدت این ده ماه میلی به نوشتن رمان و داستان نداشتم اصلا اشتیاق قلم دست­ گرفتن نداشتم حتا یک خط هم برای ادبیات نتوانستم بنویسم. ناتوانی ­ام در نوشتن،تمام این مدت طولانی زنجیری در دست­وپای من زده بود که این امر مرا به عکس­ العملی واداشت.

هرقدر که نمی­ نوشتم،به زندگی و دنیایی که در اطرافم بود بی توجه شدم،هرقدر توجهم کم­تر شد رکودی در من ایجاد شد و این رکود هم اعتمادبنفسم را از بین برد اعتمادبنفسم که ازبین رفت قدرت تخیل و خلاقیتم کم رنگ شده و ضربه خورد، ووقتی قدرت تخیلم آسیب دید دیگر نتوانستم بنویسم.

نوشته که چنان چسب وجود من بود در تمام این مدت تکه تکه­ های مرا در یک جا نگه می­داشت وقتی که حسِ نوشتنم ناگهان قطع شد چسب وجودی من هم ازبین رفت.

همان زمان تکه تکه و متلاشی شدم."





نوع مطلب : سرزمین های شگفت انگیز را بشناسیم، 
برچسب ها : کتاب، کتابخوانی، الیف شافاک،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

حالم را میپرسند

و من نه که حالم بد باشد

نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

دلم مدام زیر و رو میشود

مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

نه عادت داد به نبودن هایش

برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

درست همانند بودن‌هایش

که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

من شکستم

وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

اما تو دلت برای او رفته بود

و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

تازه یافته بودم

که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

دچار مه غلیظ تری شدم

و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

و آینده‌ام را از من گرفته

بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، فاصله، دلنوشته، غمگین، دلنوشته های من،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

به دنبال تو میگردم

در این شهری که عجیب بوی تو را میدهد

این کوچه ها را وجب به وجب هنوز هم با تو قدم میزنم

و رویایِ دیدنت را در بیداری هایم خواب میبینم

و کسی میانِ بیداری هایت با چشمِ باز،بودن‌ات را ندیده که حالِ دلِ بی‌قرارم را بداند

که به اندازه‌ی نبودن‌هایت برای دیدارت استخوان شکسته باشد

که چشم‌هایش پای یک تو هی آب رفته باشد

و من تنها میدانم پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

و امان از صدایت که به این منِ یخ زده جانِ دوباره داد

قدم برمیدارم

اما این پاها دیگر مرا یاری نمیکنند

کاش دستی تکانم دهد

و به دنیای واقعیت مرا پرت کند

کاش کسی سیلی بزند دم گوشم

تا طرحِ چشم‌هایت که لحظه‌ای از خاطرم نمیرود

از پیش چشم‌هایم بپرد

کاش کسی قلبم را نیشگون بگیرد

تا از خوابِ غفلت دوست داشتنت بیدار شوم

کاش دیگر رویا نبینم

که برای رفتن‌ات دست تکان میدهم

چگونه این بغضِ خفگان از رفتن‌ات را فریاد کنم

چگونه این منِ بی تویِ زجرکشیده را آرام کنم

هیسس آرام باش هایم را زیرلب برای این دوست داشتنِ پر بغضم زمزمه میکنم

اما چشم هایم هی پر و خالی میشوند

جای خالیت دمار از روزگارم درمی‌آورد

دلم را از هرچه مربوط به توست باید بتکانم

میتکانم و جیغ های دلم را میشنوم

و امان از زجه‌های دل که هی چشم‌هایم را میخراشاند 





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی یک تیغ هست

زمانی که شروع به نوشتن میکنی حال چه از خود چه از درونی ترین حالاتت و هرآنچه که میدانی نیاز به نوشتن دارد

دیگر بعد از این ننوشتن زجرت میشود

نوشتن شروعش شاید با خودت باشد اما ادامه ندادن اش دست خودت نیست

چرا؟

پاسخ اش ساده است چون وقتی مزه ی نوشتن زیر پوست و استخوانت برود متوجه میشوی چقدر به تک تک واژه ها نیازی داری

آنوقت اگر نتوانی دیگر واژه هایت را کنار هم بچینی برایت زجر میشود

اگر ننویسی برایت سردرگمی می آورد

برای همین میگوییم نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی تیغ هست

هرکدام به صورتی برایت برنده میشود اما تا زمانی که واژه هایت در صفحه های دفترت یا روی صفحه ی سفید مجازی ات با ناز میرقصند

آرامشی وصف ناپذیر همچون نسیم بهاری روح ات را نوازش میکند

و دنیایت رنگی ترین میشود از کلمه هایت

نوشته هایت کودکان ات میشود که کم کم بزرگ شان میکنی

از خامی و نپختگی آن ها را به واژه هایی پخته و قشنگ که خاص تو هست تبدیل میکنی

نوشته هایت ملودی های دلنشینی میشوند که هرکس بخواند تو را متوجه میشود آنکه این ملودی را نواخته تو بوده ای

در مبحث نوشتن نباید خودت را با کسی مقایسه کنی و یا واژه ها و کلمه هایت را با بقیه روی ترازوی دعالت بگذاری برای سبک و سنگین کردن شان

واژه هایی که خلق میکنی و نوشته هایی که مینویسی ارزشمندتر از آن هست که بخواهی در مقام مقایسه با دیگران قرارشان دهی

هرکسی خاص خود و مختص خود مینویسد و هیچکس شبیه دیگری نمینویسد

زیرا خالق هر نوشته ای خوده اوست

مقایسه ی نوشته های خود با دیگران باعث افت کار خودمان میشود

در مسیر نوشتن نگاه ات باید فقط به قلم و کاغذهایت باشد

اگر سرت گرمِ ترازو کردن واژه هایت با دیگران بشود خیلی زود در گردابِ ننوشتن اسیر میشوی

و همیشه در مقام مقایسه کردن میمانی

کلمه هایت راکد میشوند و واژه هایت پژمرده قبل از خشک شدنِ ریشه های نوشته هایت

قلم ات را بردار نگاهت باید به عمیق ترین جایی که کلمه هایت فوران میکند داد

و بعد واژه هایت را روی کاغذهایت به رقص دربیاور

اگر بتوانی در این راه با اعتماد به قلم ات و نگاهی که همیشه به واژه هایت مهربانانه هست باشد

تو موفق ترین فرد در مسیر نوشتن میشوی

این یک قانون و اصل در نوشتن هست





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه هفتم مرداد 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

صبح چشم باز نکرده سایه‌های سیاه به سراغش می‌آمدند

یکی سفت گلویش را میگرفت

دیگری دست‌هایش و آن دیگری هی پای چشم‌هایش را آب میداد

۲۴ ساعت از شبانه روز سایه‌های سیاه علیه‌اش کودتا میکردند

و او به ناامیدانه ترین حالت ممکن در انجمادِ بغض‌هایش در دفاع از خود

تنها فقط دست و پا میزد

در یک اتاقکِ سرد،بی‌حرکت در هوا معلق مانده بود

روانش نیمه خوابیده بود

اما تبسم به لب داشت

و چشم‌ دوخته بود به شعاع کم نوری که از کورترین نقطه به داخل اتاقک به اندازه‌ی خط باریکی راه یافته بود

تمامِ بغض‌های منجمد شده‌اش در گلویش یخ بسته بودند و او نمیتوانست قورتشان دهد

راه گلویش را سایه‌ی سیاه سفت‌تر از قبل زیر چنگال‌هایش فشار میداد

همانند ماهی‌های لبِ ساحل برای یافتن قطره‌ای آب به دنبال اکسیژنی تازه دهانش را باز و بسته میکرد

اما دریغ از هوا،فقط سینه‌اش سنگین‌تر میشد

این سنگینی هرچه بود دردِ گلویش را بیشتر میکرد

دردش که عمیق‌تر میگشت نگاهِ سایه‌هایِ سیاه تیرتر میشد

گویا میدانستند این کودتا جز سرافکندگی هیچ ندارد

برای درمان آمده بودند

اما همچین دردی را درمان نبود

بیشتر در خودش غرق شد

و خودش را به دستِ آغوشِ بازِ نابودی سپرد

سرمای زیر صفر درجه‌ای تمامِ رگ‌های زندگی‌اش را منجمد کرد

این انجماد از بغض گلویش شروع شد

و تمامِ تار و پوده‌اش را دربرگرفت

در آن حالت بدنش لمس و هیچ حس نمیکرد

این انجماد او را نکشت اما روحش را متزلزل کرد

تمام انرژی‌اش را از او نگرفت اما انرژی انجام هرکاری را برایش بی‌معنا کرد

تمامِ حیات زندگی را از او نگرفت اما دیگر برای بالا رفتن و زندگی کردن دست و پا نزد

از خورد و خوراک نیوفتاد اما دیگر از چیزی که میخورد لذت نبرد

از خواب هم نیوفتاد تا ظهر در رختخواب هم نماند اما همیشه احساس مریضی کرد

نه که کلمه‌هایش قندیل بسته باشد فقط دیگر نتوانست لب به دردِدل گفتن باز کند

سایه‌های سیاه در کودتای خود شکست خوردند

و او...

زمین نیوفتاد اما آرام‌تر شد

ریشه‌هایش خشک نشد اما پژمرده ماند

از حرکت نایستاد اما به بن بست خورد

بازگشت اما همه‌ی یک خودم را در عمیق ترین قسمت خودش جا گذاشت

و بعد پُلی که او را به همان خودم متصل نگه میداشت

آسیب دید

تک تکِ پله‌های پل از بین رفت

از اول هم میانه‌اش با یک خودم خوب نبود

همان زمان بود که خودش را تکه‌تکه و متلاشی کرد

آنقدر خودش را در یک خودم شکست

که تکه‌هایش همراه با من داخلِ طوفانی بی صدا کشیده شدند... 





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 21 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...   
 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو