" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه سیزدهم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

و سالهاست

نبودن‌هایت بزرگترین دروغ ۱۳ من است

.

به سرزمین افکارِ بی‌پایان تبعید شده‌ام

در عمیق‌ترین‌هایم هرشب سقوط میکنم

اما در این من‌ها هیچ خودمی نمی‌یابم

هنوز در آسمان معلق مانده‌ام

راستی اگر هرگز خیالِ این آسمان از سرم نپرد چه کنم؟

.

نه رسیدنی

نه شیرینی

حاصل نمی‌شود

این آرزوها کال مانده‌اند

گویی جایی این حوالی نگاهی آرزوهایم را نفرین کرده‌است

.

پناه میبرم از شرِ حرف‌هایشان به آغوش خدایم

.

پرسید: آسمان هم میتواند بخندد؟

جواب داد: آسمانی که من دوستش دارم

کم می‌خندد اما وقتی لبخند میزند

دلم می‌خواهد کل جهان کور شوند

تا تنها من خنده‌هایش را ببینم

.

آرامِ‌جان کاش عذر کل دنیا را بخواهی

میخواهم در سیاهی چشم‌هایت به تنهایی

غرقِ تماشایت شوم

.

شب غربت غریبانه‌ست

خلوت خود با منی که در روشنی روز دست فراموشی سپرده شده‌ست

و امان از ناگفته‌های آن من که تا خود سحر هرچه میگویید تمامی برایش نیست





نوع مطلب : دست نوشته‌های پراکنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه چهارم فروردین 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

رو به روش می‌ایستم و نگاهش میکنم و اون در عمیق‌ترین افکارش خیره به نقطه‌ای نامعلوم غرق شده؛ سایه‌ی آدمک رو میگم

سایه‌ی آدمکی که مثل همیشه نبود چشم ازش برنمیدارم لبخندی میزنم و ازش میپرسم: دوباره چی شده؟

نگاهم نمیکنه اصلا آخرین بار کی بود که سایه‌ی آدمک نگاهم کرد؟اصلا نگاهِ سایه‌ی آدمک به من چه شکلی بود؟

با معادله‌های چندین هزار مجهولی توی ذهنم درگیر بودم که صداش به گوشم میرسه که آروم زمزمه میکنه:دوباره...دوباره...دوباره

منتظر میمونم تا حرفش رو کامل کنه سرش رو میچرخونه سمتم و میپرسه: چرا میپرسی دوباره؟ مگه نمیدونی این قصه هرچی هست همش تکرار و تکرار و تکرار هستش

با حرفش قلبم سخت فشرده میشه بهش جواب میدم: عادت کردم به پرسیدن سوال‌هایی که جواب هاش رو خودم بهتر از هرکسی میدونم

پوزخند میزنه و دوباره نگاهش رو برگردونه به سمت همون نقطه‌ی نامعلوم و میگه: میدونی این تکرار از کجا شروع شد؟ از همونجایی که حتی"خودم" هم صدای من رو نشنید...نه بهتره بگم حتی خودم هم به من حتی یکبار هم گوش نداد...

هر چقدر نوشتم هیچ منی نخوند...که هر چقدر گفتم هیچ منی گوش نداد...که هرچقدر نشون دادم هیچ منی ندید...

میدونی این تکرار اینقدر تکرار شد که دیگه حتی از من هم منی نموند

دست هام میلرزه و لبخند روی لب‌هام به زور جا میگیره با آرومترین صدای ممکن بهش میگم: چرا همیشه جوری حرف میزنی که انگار همه چیز برای من تموم شده و نمیشه کمکش کرد هان؟

آروم از جاش بلند میشه به سمتم میاد و درست رو به روم می‌ایسته به سختی آب گلوم رو قورت میدم و بهش خیره میشم ضربه‌ای به شونه‌ام میزنه و خیره به چشم‌هام زمزمه میکنه: چطوری این حرف رو میتونی بزنی هووم؟

بدون اینکه منتظرجوابی بمونه آروم ازم دورمیشه

دلم هوری میریزه نکنه سایه‌ی آدمک برای همیشه بره

خیره میشم رفتن‌هاش که برمیگرده سمتم لبخندی میزنه و میگه: نگران نباش سایه‌ی آدمکی که اسیر دیوارهاست

و هیچ جایی چشم انتظاری براش نیست حتی آزاد هم بشه نمیره رفتن‌‌های یک سایه مثلِ موندن‌های اجباریه...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

هردومون سکوت کرده بودیم و غرق در افکارمون آهسته قدم برمیداشتیم اون جلوتر از من و من پشت سرش

دلم نمیخواست این سکوتی که بینمون هست بشکنه چون اونوقت قراره بود چیزایی گفته بشه و شنیده بشه که باعث شکستن یک حباب شیشه‌ای میشد

اما انگاری سایه‌ی آدمک نمیخواست سکوت کنه یک قدم بلند برمیداره و می‌ایسته؛پشتش به منه و میگه: میدونم قراره یک روزی حسرت خیلی چیزها به دلم بمونه

خیره میشم به سایه‌ی آدمک بدون اینکه جوابی از من بگیره یک قدم بلند دیگه برمیداره و ادامه میده: حسرت بایدهایی که انجام ندادم وحسرت نبایدهایی که انجامشون دادم

دلم میخواست قدرت اینو داشتم سرش فریاد میزدم تا بهش بگم ادامه نده اما نه توانِ فریاد زدن رو داشتم و نه سایه‌ی آدمک پی به احوالم میبرد

که باز صداش به گوشم میرسه: یک روز قراره حسرت اینکه بیشترکنارشون نموندن‌هام و بیشتر ندیدن خنده‌هاشون به دلم بمونه

حسرت روزهایی که جای ناراحتی،خندیدم

جای باریدن،بغض‌هام رو تُف کردم

وحسرت اینکه جای گفتن،نوشتم و جای فریاد زدن سُکوت کردمو سُکوت کردمو سکوت کردم

سایه‌ی آدمک یک قدم بلند دیگه برمیداره و می‌ایسته زبونم بند اومده هرچقدر بیشتر جلوتر میریم خودم رو بیشتر توی یک حصار خفنگان آوری حس میکنم که ممکنه هر لحظه نفس‌هام رو ببره اما سایه‌ی آدمک گفت و گفت و گفت...

یک قدم بلند دیگه برمیداره و میگه: میدونم بی‌شک قراره یک من حسرت خیلی چیزها به دلش بمونه،حسرت دوری کردن‌ها،دورموندن‌ها

حسرت تلخ شدن بجای شیرین موندن‌ها

یکدفعه می‌ایسته برمیگرده سمتم خیره توی چشم‌هام میپرسه: میدونی بیشتر قراره برام چی حسرت بشه؟

پاسخ سوالش رو حتی قبل از پرسشش میدونستم اما توان جواب دادن رو نداشتم با التماس بهش زل میزنم که شاید تمومش کنه اما انگار داشت انتقام سال‌هایی که شکنجه‌وار توی دیوارها حبس شده بود رو امروز میگرفت

پوزخند میزنه و خودش جواب میده: حسرت شب‌‌هایی که حس‌هام رو برداشتم و آروم با چاقوی تیز آشپزخونه بیخ گلوشون گذاشتم و رگ گردنشون رو زدم...

آروم چشم‌هام رو میبندم دلم میخواد گوش‌های دلم رو بگیرم تا صدای سایه‌ی آدمک بهش نرسه

نزدیک شدنش رو به خودم حس میکنم و میلرزم

شونه‌هام رو میگیره داد نمیزنه؛فریاد نمیزنه اما صداش عصبیه و میلرزه همین صدای آروم و زمزمه‌وارش برای من کافیه تا همه‌ی وجودم رو به آتیش بکشه

نزدیک گوشم زمزمه میکنه: بذار بهت بگم قراره حسرتِ رفتن‌هایی که جاش رو به موندن دادن و موندن‌هایی که تهش رفتن شدن به دلم بمونه

ته این قصه قراره حسرت دیروزهایی که با یاد دیروزترهام گذشت برام بمونه حسرت اون جایی که باید پایان من میبود شد شروع من

و اون جایی که باید شروع من میبود شد پایان من

آهسته تکونی بهم میده با صدای که بیشتر از قبل میلرزه میگه: قراره حسرت اینکه یک عمر سایه‌وار درون دیوارها زندانی شدم هم به دلم بمونه

هرکلمه‌ای که از دهن سایه‌ی آدمک خارج میشه عین یک گلوله‌ی آتیش گرفته قلبم رو میسوزونه

آروم لای چشم‌هام رو باز میکنم از شدت حرارتی که حرف‌هاش به جونم انداخته گلوم خشک شده و میسوزه به زور زمزمه میکنم: تمومش کن

آهی میکشه و لبخندی میزنه آروم میگه: میدونستی قراره حسرت همین تمومش کن ها هم به دلم بمونه؟

بی‌حرف بهش خیره میشم به سایه‌ی آدمکی که مثل همیشه نیست لبخندش عمیق‌تر میشه،دستی به شونه‌ام میزنه و پشتش رو بهم میکنه و میره

خیره به رفتنش میشم با چشم‌هایی که میسوزه و سایه‌ی آدمک هی میلرزه و میلرزه

تا اینکه آروم از پشت پلک‌هام روی گونه‌هام جاری میشه اینقدر جاری که دیگه لرزش سایه‌ی آدمک رو ندیدم و ندیدم و ندیدم...





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

این شب‌ها سحر نمی‌شوند

شب‌هایی که از لب‌هایم لبخندها نخ‌کش میشوند

و بغض‌های چسبیده به بیخ گلویم کوچ میکنند

به چشم‌هایی که تاریخ از چشم‌های تو افتادن را هنوز بخاطر دارند

سال‌ها معلق در هوا درجا دویدم

برای دوست‌داشتن‌ات که از نداشتن‌ها پر بود

دویدم اما هیچ دستی خستگی‌های این دل را نتکانید

با تمامِ دل خستگی‌هایم

وجب به وجبِ بیابانِ نبودن‌هایت را با یک وهم

و خیال پوچ با امیدهای واهی برای ذره‌ای بودن‌ات دویدم

برای همین ذره‌ای بودن‌ات من از من بودن گذشتم

ولی هرروز رفتن‌هایت را مثل یک بغض قورت دادم

و شب‌ها از ترسِ هضمِ نبودن‌هایت خواب به چشم‌هایم نیامد

‌اما باز آنقدر رویایِ دوست‌داشتن‌ات کامِ این منِ طرد شده را شیرین میکرد

که دست فراموشی سپرده بودم

به غم‌انگیزترین حالت تو تعلقی به من ندارد

این شب‌ها دیگر پشت‌اش سحر نمیشود

و من تا خود صبح باید با چشم‌هایی که جای خالی‌ات را میبارند بخندم

بخندم به تمام راه‌هایی که برای رسیدن به قطره‌ای از تو آمدم و به یک هیچِ پوچ رسیدم

باید بخندم به این منی که آگاهانه اشتباهِ دوست‌داشتنِ ناتمام‌ات را هنوز عاشقانه میپرستد

میدانی دیگر فرقی ندارد

روزهای خوب‌‌ به همراه آن غریبه بسازید

یا آن غریبه هم قدمِ تو در تمامِ زندگی‌ات شود

دیگر فرقی ندارد

سهمِ همه‌ی خنده‌هایت برای آن غریبه میشود

یا آن غریبه آغوش‌ات همان جغرافیایِ امن را برای ابد به نامِ خودش میکند

دیگر برایم فرقی ندارد

مهم این است که من حتی از تو سهمی به اندازه‌ی نوشیدنِ یک فنجان چای درکنار همدیگر را هم نداشتم





نوع مطلب : دست نوشته‌های ممنوعه‌ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

تکیه به دیوار داده و زانوهاش رو بغل کرده آروم کنارش نشستم و خیره به نیمرخ سایه‌ی آدمکی میشم که نگاهش معلوم نیست کجای این جهان غرق شده

بدون اینکه سمتم برگرده آروم میگه: باز با اون نگاه و لبخندت بهم خیره شدی؟ نکنه نمیدونی نگاهم کجا غرق شده؟

لبخندم عمیق‌تر میشه و میگم: مگه میشه ندونم؟

پاهام رو تو شیکمم جمع میکنم سرم رو میذارم روی زانوهام دوباره خیره میشم بهش و ادامه میدم: اما میخوام صدات رو بشنوم که باهام حرف میزنی خودت که بهتر میدونی تو این دنیا هیشکی جز من به حرف‌هات گوش نمیده

صدای پوزخندش گوش خراش‌ترین آوایی بود که به گوشم میخوره،میگه: از اینکه اینقدر راجب من میدونی نگرانم میکنه و میدونی کجاش بیشتر نگرانم میکنه؟

بدون اینکه منتظر جوابی از جانب من بمونه سمتم برمیگرده و ادامه میده: بیشتر این نگرانم میکنه که با اینکه همه چیز رو میدونی اما همیشه تظاهر کردی هیچی نمیدونی

خیره به صورت سایه‌ی آدمکی میشم که هیچوقت نتونستم حالت نگاهش رو ببینم با خودم زمزمه میکنم کی از کی بیشتر میدونه؟ تویی که منو میبینی یا منی که هیچ از تو نمیبینم جز سایه‌ات

سکوتمون که طولانی میشه سرش رو برگردونه ودوباره غرق همون نامعلوم‌ترین نقطه‌ی جهان میشه

آهی میکشه ومیگه: نگاهم غرق"خودم"بود داشتم خودم رو عمیق نگاه میکردم راستش من همیشه عمیق نگاهم به خودمی هست که نگاهش هیچوقت منی رو ندیده؛غرق خودمی که غصه‌هاش رو قصه کرده و برای من با همون قصه ها لالایی خونده تا شاید این تاریک‌ترین شب‌هاش زودی رنگ خورشید رو به خودش ببینه

که شاید اون دیوی که شب‌ها ازخونه‌اش میاد بیرون و هرشب میترسوندتش با شنیدن قصه‌هاش رحمی به حالِ دلی کنه که همیشه غرقِ سکوت هستش

به اجبار لبخندی میزنم و تو تاریک و روشن اتاق از جام بلند میشم رو به سایه‌ی آدمک میگم: حالا کی ازکی بیشتر میدونه؟

برای فرار از خودم از سایه‌ی آدمک پا تند میکنم تا از اتاق برم بیرون که دستم محکم کشیده میشه برمیگردم سمتش و متعجب بهش نگاه میکنم

با صدای لرزونش میگه: فکرمیکنی شجاعتش روداری"من"رو بکشی هوم؟

از حرفش ترسیدم یا خوشحال شدم نمیدونم به زور آب دهنم رو قورت میدم و میگم: داری هزیون میگی

با صدای بلند و التماس‌واری میگه: هزیون نیست من‌ رو بکش بذار خلاص بشم باشه؟میتونی اینکارو بکنی مگه نه؟

دستم رو توی دست‌هاش فشار میده و خیره بهم منتظر جواب میشه سراسیمه دستش رو از دستم بیرون میکشم و آروم میگم: نمیتونم بیا تا تهش رو بریم

وقتی درب اتاق رو میبستم نمیدونستم این آخرین التماس سایه‌ی آدمک بود برای زندگی کردن...

برای رها شدن...

برای زنده موندن... 





نوع مطلب : سایه‌ها حرف میزنند، 
برچسب ها : داستان کوتاه، قصه،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 27 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic