منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 15:52 برایم بنویس ()

    از دنیایش دورهستند آدم هایی که نمیدانند

    آن آدمک چه زجری میکشد تا کلمه هایش جمله شوند

    که غرق شدنش نیازی به دریا ندارد

    تکرارِ هرروزه ی این واژه ها...این کلافگی ها...این دردی که گاه و بی گاه فریادِ بی صدا سر میدهد

    همین نگاه ها که نمیفهمند کافی ست تا غرق شود

    که همین دنیای محدود شده به یک اتاق نفس کشیدن را برایش سخت و سخت تر میکند

    هزاران بار پرسیده بود چقدر از این تقویم و سال ها باید بگذرد تا برایش عادی شود

    اما هربار بیشتر میانِ باتلاقی از واژه ها در خود فرو رفته بود

    که هربار این حرف های پوسیده بیشتر حالش را بهم زده بودند

    خالی ترین گوشه ی اتاق زانو بغل کرده مینشیند

    جایی وسطِ قفسه ی سینه اش به درد میآمد

    و امان از شب هایی که هم دردش فریاد سردهد

    هم کلمه هایی که خیال جمله شدن ندارند زجرش دهند

    آن آدمک دلش میخواست مغزش را سوراخ کند

    بیرون بیاورد و با اسکاچ آشپزخانه به جانش بیوفتد

    و هی بسابد و بسابد و بسابد تا شاید کلمه هایی که رویش چسبیده،که امانش را همین کلمه ها بریده کنده شوند

    چشم میبیندد به روی اتاق...به حرف ها...و کلمه ها...و پوزخند روی لب هایش جا خوش میکند

    گیریم چشم بست و اتفاق های این اتاق را سانسور کرد

    با این صحنه دارترین رویدادهایش که حتی از پشت پلک های بسته هم 24 ساعت شبانه روز شاهدش بود چه باید میکرد؟

    آن آدمک از خودش میپرسد کجای این قصه هایش درد میکند

    مغزی که با کلمه های نانوشته متلاشی میشود؟

    چشم هایی که سکوت و خاطره ها را قفل زده به پلک هایش که دردش بیرون نزند؟

    یا پاهایی که هرچقدر دویده بود به مقصود نرسیده بود؟

    یا بغضِ کهنه ای که تف میکرد تا دردش چرک نکند؟

    یا آن دلی که روی دست هایش جان داد و دیگر جان نگرفت؟

    فکر میکند و فکر میکند و فکر میکند و همین فکرها هم درد میکنند

    اصلا همین درد،جدا جدا درد میکند

    میخندد این آدمک قصه قهقه میزند

    از همان هایی که میگفتند ترسناک هست

    از همان هایی که نه شبیه خنده و نه گریه است

    میخندد به این دنیایِ محدودش به ازدحام کلمه هایش

    دلش کمی...

    فقط کمی رها شدن میطلبد

    آخرین ویرایش: سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1398 16:18
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:00 برایم بنویس ()

    کلمات قلنبه و سلنبه را امشب دور میریزم میخواهم کمی راحت حرف بزنم

    بی دغدغه از اینکه کلمه هایم تا به تا نشوند

    بدون ترس از آشکار شدنِ نهان هایم

    عمو سانسورچی نوشته هایم را امشب خواب کرده ام تا حداقل در این چند سطر نوشته کمی خودم باشم

    راستش

    از سال های خیلی دور کم حرف بودن هایم شروع شد

    نرم نرم فراموش کردم باید حرف زد

    باید با یک نفر از غم های این دل گفت تا کمی خالی شد

    اما

    سکوت را به گفتن ترجیح دادم

    و نوشتن را به شفاهی

    در دریایی از کلمه هایم هر روز غرق شدم!

    و گوشِ جان سپردن به این دریا را به گوش خیلی از آدم ها ترجیح دادم

    تا اینکه معتاد شدم به حرف نزدن

    به نگفتن

    به ناله نکردن

    اصلا چه ناله ای وقتی میدانستم این حفره ی عمیق با هیچ ناله و گفتنی پر نمیشود

    از عمقِ دردهایش کاسته نمیشود

    فقط آنقدر از درون میسوزاندت که لالت میکند

    این سوختن که حالا فقط خاکستراش مانده

    هنوز آتش زیرخاکستری دارد که باقی مانده

    حق اعتراض ندارم میدانم

    اما برای منی که سال هاست کلمه ها مخدره آرامش شب هایم شده اند

    و پمادِ سوختگی برای جای جای سانحه های سوختگی ام هستند

    و قلمی که اگر این آرامش را ترزیق این روح نکند

    نیمه شب همان کلمه ها آتش به گلویش میزنند!

    اگر همین کلمه ها هم عاجز شوند

    اگر همین کلمه ها هم این حجمِ سنگین گلویم را پس بزنند

    اگر همین کلمه ها هم هی قاتل جانم بشوند

    اگر همین کلمه ها هم انتقام سکوت از من بگیرند

    اگر همین کلمه ها را هم برای نوشتن از دست بدهم

    اگر همه ی این اگر ها بر ضد من دست به یکی شوند

    نمیدانم تا کی میتوانم سر پا باایستم

    حتی نمیدانم اگر روزی کلمه هایم از من خسته شوند چطور باید در این زندگی بمانم!

    میخواهم پرچم سفید را بالا ببرم 

    و در برابر کلمه هایم  تسلیم شوم

    صلح کنم تا اینگونه من در عجز ننوشتن زجر نکشم و کلمه ها در عاجز بودنِ نگفتن ها اینگونه زجه نزنند...!  

    آخرین ویرایش: جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1398 04:09
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1398 16:09 برایم بنویس ()

    کتابی که به تازگی آن را تمام کردم با نام "ایمان درمانی" از همان کتاب هایی بود که حرف های خوب را خوب تر نوشته بود

    شاید خیلی ها مثل من در نگاه اول این کتاب را یک کتاب فلسفی با کلی اصطلاحات فنی و غیرقابل درک بدانند

    اما میتوانم بگویم یک کتاب با شیوه ی نگارش ساده و نوشته هایی که به راحتی برای روح آدم قابل هضم هست بود

    وقتی این کتاب را تمام کردم با خودم فکرکردم کاش این کتاب را هفت سال پیش خوانده بودم

    بیشتر مطالبی که داشت را به جرات میتوانم بگویم درسال های گذشته ی زندگیم تجربه و خودم لمسشان کرده بودم

    بگذریم...

    این کتاب شامل سه فصل با سه موضوع متفاوت بوده اما همگی  یک مسیر واضح را طی  میکنند

    فصل اول این کتاب مطمئنم برای همه خواندنش ضرورت دارد زیرا موضوع کلی این فصل و سوالی که پرسیده میشود و نهایتا به جوابی میرسدبرای همه ی ما لازم هست

     سوالی که  پرسیده میشود این هست که "آرامش خفته در اندرون خود را چگونه بیدار کنیم؟"

    بی شک همه ی آدم ها دنبال آرامش روحی و جسمی  و آرامش قلبی هستند

    فصل اول این کتاب به شیوه ی آسان درمورد این آرامش صحبت کرده

    فصل دوم این کتاب با عنوان "اعصاب یا اخلاق" با چانشی کمی طنز که نوشته ها داشتند برای من خواندنش لذت بخش تر بود

    میتوانم بگویم موضوع این بخش یکی از موضوعاتی بود که امروزه در جامعه یقه ی افراد را سفت و سخت گرفته است

    در این فصل میتوانید با نحوه ی نگاه به مشکلات نیز آشنا شوید

    خب فصل سوم این کتاب که کمی هم برای من گیج کننده بود و بیشترین وقت و انرژی را از من گرفت تا کمی مطالبش برایم جا بیوفتد

    موضوعی با عنوانِ "دانسته ها باعث خطا و اشتباهات و گناه میشود" است

    برداشت کلی خودم از این فصل را اگر بخواهم به کوتاه ترین حالت ممکن شرح دهم باید بگویم به قول پدرم منم منم کردن نهایتا آدم را دچار اشتباه و زمین خوردن میکند

    حرف پدرم را اگر بخواهم بیشتر بازش کنم منظورش این است انسان نباید زیادی با دانسته های خود مغرور شود و فکرکند علامه ی دهر هست و همه چیز را میداند

    پدرم میگوید اینکه فکرکنی همه چیز را میدانی مطمئن باش یعنی هیچ چیزی نمیدانی و درنهایت با کله به زمین سخت میخوری

    این برداشت من از این فصل کتاب بود

    خب حرف هایم را کوتاه کنم

    باید بگویم این کتاب خصوصا در این برهه از زمان خواندنش را بهتر هست به همه توصیه کرد

    من نیز آن را به کسانی که گذری از وبلاگم دارند توصیه میکنم

    و کلامم را با یک جمله از این کتابِ خوب تمام میکنم"خواسته ی خدا بهتر از خواسته ما است"

    آخرین ویرایش: چهارشنبه سی ام مرداد 1398 13:07
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1398 20:47 برایم بنویس ()

    سلام جانِ من

    نامه نوشتم تا که از حالت خبری بگیرم

    مسافرقصه هام بهشتی هست برات این روزهای اردیبهشت؟

    حالِ من رو اگه بپرسی به طرز عجیبی آرومم

    نه دیگه دنیام سیاهه نه افکارم تیره و تاریک،نه حرفی از دلبستگی هست

    نه دلگیری از نبودن هات

    اخم نکن مسافرِ عزیزِ قصه هام تو این نامه نه از دوست داشتنت حرفی میزنم

    نه از جنون و دیونگی این عاشقِ دربه درت صحبتی میکنم

    اینجا فقط گاهی روزها و ساعت ها و ثانیه ها دلم بدجوری برات تنگ میشه

    گاهی بدجوری دلم تنگِ چشم های تو میشه

    باز که بی طاقت شدی جانِ دل

    یکم حوصله کن این منِ بی حوصله رو زودی نامه ات رو تمومش میکنم

    شده دلت بی قرار و بی تاب بشه؟

    شده چنگ بندازی به هرچیزی وهرکسی ولی بی قرارتر بشه؟

    کاش دل تو برای کسی اینقدر بی قراری نکنه

    اگه شد اون آدم همه کست نباشه

    آخه من میدونم دلتنگی برای همه کست

    اگه نباشه یعنی تهِ همه ی بی کسی های دنیا

    حالا خودت قاضی این دل شو و بگو آخه دلی که تنگِ تو باشه رو میشه جز خودت با چی آروم کرد؟

    شاید با منطق و حساب و کتاب روزهای نبودنت رو که قدِ سال های عمرم شده با مته به مغزم فرو کرد

    اما دل که حساب و کتاب و چرتکه سرش نمیشه،میشه؟

    مخصوصا دلی که یک روز اگه فقط برای من بوده الان همه اش برای توعه

    این دلِ بدون تو بچه ست و کودکانه دلتنگِ هم بازیِ خوبش میشه

    راستی یادت هست چطور دلم خامِ بازی تو شد؟

    یادته موقع یارکشی با اون لبخندِ دلفریبت این من به سمتت پرواز کرد

    سوارم کردی روی یک تاب و بهم گفتی این تابِ اسمش احساسِ،دوست داشتنِ یک منه

    گفتم من از افتادن اصلا از این بازی ها میترسم

    اما تو گفتی توی تاب بازی روزگار از هیچی نترسم و دست هات همیشه آماده هستن برای گرفتنم برای اینکه نذاری من بیوفتم

    یادته موقع تاب بازی برام از مجنون شدنت گفتی؟

    گفته بودم بهت من لیلی قصه ی کسی نمیشم

    اما تو شنیدی و گوش هات رو گرفتی،تو دیدی و چشم بستی

    و من روی تابِ احساست کودکانه آروم گرفتم

    بی خبر از اینکه توی اوج بازی قراره از دستت بدم

    بی خبر ازافتادن های پشت در پشتم از تابِ روزگارم

    اما من هربار دلم به تو  قرص میشه 

    هزاران بار به امیدِ دست هات از تابِ دوست داشتنت افتادم

    اما دست های تو نبود که من رو بگیره که نذاره زمین بخورم

    و هر بار این دل افتاد و شکست

    بند زدن دیگه براش کارساز نیست

    این دل داره جون میکنه و دست های تو نیست برای جانِ دوباره دادن بهش

    خیلی ساده بهم گفتی دلت برام تنگ نشه

    اما نیستی ببینی جانِ من،دلتنگی برای تو چه غوغایی در من میکنه

    من میدونم آخرش این دلِ بی قرار توی نبودن هات منی رو میکشه

    فریادهام برای برگردت توی گلوم خفه شده

    و جز همین واژه ی برگرد دیگه چیزی برام نمونده

    ذکر ایام هفته ام شده این واژه

    اما نه برنگرد،بیا و منم با خودت ببر

    آخه خیابون های این شهر منِ بی تو رو میبلعه

    این هوایی که توش نفس های تو نیست نفسم رو میگیره

    این منِ بی تو رو اصلا چه به زندگی

    جانِ دل باز که پیوندی ابروهات رو بیشتر بهم گره زدی

    میخواستم نامه رو زودی تمومش کنم اما

    چطوری تموم کنم این نامه رو که تک به تک کلمه هاش بوی خون مردگی میده

    بوی جون دادن هام توی دلتنگی برای تو رو میده

    شلیک آخرِ این دلتنگی هم جای خالیت کنارمه

     که مستقیم به دلم زده میشه

    و رد گلوله های نبودنت روی این دلی که هزار تیکه شده

    آخرین حرف من برای این نامه میشه

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1398 00:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه بیستم اردیبهشت 1398 21:29 برایم بنویس ()

    تو یک اشتباه بزرگ بودی

    مگر میشود اشتباه را دوست داشت؟

    .

    دلم که هیچ

    این جمله هایم

    سطر سطر نوشته هایم

    هنوز هم تو را فریاد میزنند

     .

    دوستت دارم اندک

    اما طولانی

    تا آخرین نفس هایم

     .

    دوست داشتنت

    خیابان یک طرفه ای بود که برگشتی نداشت


    من در گذشته ام

    در گُذشته ام


    من به چشم هایم

    قول رسیدن داده بودم

     .

    این دل را تکه تکه میکنم اگر نامت را بشنود

    و به غمگین ترین حالت ممکن غرق خون نشود

     .

    تو خودت را از دست نداده ای

    که بفهمی چه زجری میکشد این منِ بی تو

     .

    من عاشقانه فریادت میزنم

    تو اما

    به بی رحمانه ترین حالت ممکن نیستی

     .

    رویای بودن اش را در بیداری هایت ندیده ای

    که حالِ دل بی قرارم را بدانی

     .

    میدانی جان من کجایش درد دارد؟

    آنجا که هیچ دوباره ای از تو برای من وجود ندارد

    یکبار آمدی

    یکبار بودی

    یکبار ماندی

    برای یک عمر خاطره ساختی

    و برای همیشه رفتی

    اما دوست داشتنت برای ابد با من می ماند

     .

    قاچاق میکنم هوای بودنت را

     .

    هستی؛هستم

    برای من همین کم بودنت کافی

    و تو به نبودن هایم راضی

    و من با غم انگیزترین حالتِ این درد چه باید بکنم

     .

    دوست داشتنت سیب ممنوعه ای بود

    که مرا از بهشت داشتنت راند

    آخرین ویرایش: جمعه بیستم اردیبهشت 1398 21:42
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 04:08 برایم بنویس ()

    نوشت نخستین:

    برای نگه داشتنت به آسمان و ریسمان چنگ انداختم

    میانِ هر ربنا و دعاهای پشت در پشتم بر سر سجاده برای ماندنت خدا خدا کردم

    اما هیچ دعا و ریسمانی نتوانست نگهت دارد

    چه برسد به این منِ افتاده از چشم هایت

    بی قرار،این پا و آن پا میشدی برای نماندنت

    و من دست هایی که به دور تن ات پیچیده بودم را باز و خودم پرت دادم

    مثل پروانه ای از پیله رها شده مقابل چشم هایم

    بال پرواز باز کردی و دور شدی

    آنقدر دور که دیگر تو را ندیدم

    جانِ من آخر تو ماندن نداشتی

    حال هرچقدر زل زنم بر آسمانِ چشم هایی که در آن محو شده ای

    و فریادکشم بازگرد من هنوز عاشقانه هایم را برایت نخوانده ام،باز نمیگردی

    با چشم هایی که از آسمانش  پرکشیده و رفته ای هر لحظه میبارمت

    میانِ ربنا و دعاهایم میسوزد این دل که دست برداشته از خدا خدا کردن برای بازگشتت

    جانِ من نبودنت را با تمرین تمامِ نبودن هایت هنوز یاد نگرفته ام

    سرکلاسِ فراموشی ات هر سال شاگرد رفوزه میشوم

    و مرا فراموشی تو حاصل نیست

    روز خدافظی را یادت هست؟

    گفته بودم میروم و یک من را فراموش میکنم

    اما تورا...

    اما تورا...

    برای به سلامت رفتنت آبی که پشت سرت ریختم از کاسه ی چشم هایم بود

    و تو میانِ رفتن هایت یکبار هم پشت سرت را نگاهی نکردی

    تا ببینی این من هیچوقت دستی برای خدافظی

    برای رفتنت تکان نداد

    و این من در زمستان نبودنت یخ زد

    و مقابل تمامِ قول های داده و نگرفته ات

    رو به روی دوست داشتنت

    و خیالت که هر لحظه تماشایم میکند

    در عمقِ نبودن هایت محکم ایستاده ام

    بگذار سرنوشت راه مرا از تو جدا کند

    اینجا در ابدی ترین سرزمینِ خاطره ها همیشه به انتظارت میمانم

    نوشت واپسین:

    سخت است آزادانه ننوشتنم

    که جانب احتیاط را رعایت کنم

    که در این سطر به سطر کلمه هایم را تخلیه کنم

    و همزمان مراقبِ واژه هایم باشم

    که مبادا نامی را که نباید از آن بنویسم را برنوشته هایم جاری کنم

    میم.دال جان نمیشود این درد را این چنین فریاد نزد

    مرا چه به رعایت جانب احتیاط

    وقتی این چنین قلم در نبودن هایت غوغا میکند


    آخرین ویرایش: پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1398 05:00
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1398 21:19 برایم بنویس ()

    قد نکشیده بزرگ شد

    دست دلش رو گرفت بلندش کرد

    از همه ی همبازی هاش جداش کرد و به گوشه ی خلوتی برد

    گرد و خاکش رو تکوند و روی زخم هاش مرهم گذاشت

    بعد بالبخند گفت:وقتِ سفر باید بری

    با ناراحتی گفت:من هنوز از بازی های بچگی خسته نشدم

    با همون لبخند جواب داد:باید بری تو متعلق به اون بازی ها نیستی

    با نگرانی پرسید:اگه نتونستم سفر کنم چی؟اگه کم اورم؟اگه...

    با نگاهی دلگیر ولی با لبخند گفت:وقتی من کنارت هستم اگر و امایی نیست

    سرش رو انداخت پایین  و گفت:میترسم راهش سخته و دشوار

    باز با لبخندگرمی جواب داد:وقتی من همسفرت هستم ترسی نداشته باش،وقتی من مواظبتم دشواری نیست مگه اینکه به وجودم شک و باورم نداشته باشی

    با این حرف لرزید آخه هم باورش داشت هم به محبتش شک نداشت

    دست برد کوله پشتی سفرش رو برداشت و اینبار بدون ترس ازسفر پرسید:توی این کوله پشتی چی هست؟

    با لبخندی مهربون جواب داد:توشه ای که تو این راه لازمت میشه مثل صبر،تحمل،خنده،مهربونی،گوش شنوا،چشم بینا

    و از همه مهمتر برات "سکوت" رو گذاشتم بیشتر از هر چیزی مواظبش باش چون سکوت از هر چیز دیگه ای برات لازم تره

    یادت هم باشه من از اول سفر تا آخرش باهاتم حتی اگه فراموش کنی همسفرت کیه

    لبخندی زد و گفت:فراموشت نمیکنم

    سالهاست با کوله بارش در حال سفره

    گاهی که توی پیچ و خم جاده ها کم میاره

    سرش رو بالا میگیره و لبخندی میزنه

    آخه یادش نرفته دلش باید قرص همسفرش باشه

    دلش همیشه قرص بودن های همسفری هست که هیچوقت دستِ دلش رو یکبار هم رها نکرده

    به راهش ادامه میده و زیر لب با خودش زمزمه میکنه

    " در خرابات مغان نور خدا می‌ بینم

    این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌ بینم

    جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

    خانه می‌ بینی و من خانه خدا می‌ بینم"

    آخرین ویرایش: دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1398 21:49
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat جمعه سیزدهم اردیبهشت 1398 16:01 برایم بنویس ()

    بیشتر اوقات دُخی صدایم میکرد این لحن صدا کردنش حس صمیمت بین مان را بیشتر میکرد

    بین تمامِ آدم های اطرافم خیلی خوب مرا میفهمید اصلا یکطور دیگر مرا میفهمید

    یکبار خطاب به من گفت"هنر آن است که آدم ها تجربه کنند یکبار،هر چند تلخ"

    لبخند معروفش را زد و ادامه داد"دلگیر تجربه هایت نباش رفیق

    همین تجربه ها دستت را یکجاهایی میگیرند و بلندت میکنند و تورا به جایی میرساند

    این تجربه هاست که قوی ترت میکنند"

    سپس با لحن دلگرم کننده تری دنباله ی حرفش گفت"با تجربه هایت عشق کن حتی اگر قشنگ نیستند و تلخند

    یک کلام هنرمند باش دُخی"

    وقتی یک اتفاقی باعث میشود یادش را عزیزتر بدارم و کلام هایش را تکرار کنم

    حال یا با خودم یا در صفحه های مجازی ام همیشه این را درباره اش میگویم"حرف های قشنگ را قشنگ تر میگفت"

    از آن روزهایی که مرا ترغیب به هنرمند بودن کرد خیلی میگذرد

    هنوز هم در حال تجربه هستم اتفاق های کوچک و بزرگ باعث میشود بیشتر تجربه کنم و چه بسا بیشتر هنرمندتر میشوم

    آن روزها از تجربه هایم دلگیر میشدم و چرا من ها را برایش ردیف میکردم

    ولی از بعدِ آن کلام کمتر دلگیر شدم کمتر گلایه کردم و در نهایت وقتی به توشه ی تجربه هایم نگاه میکنم میفهمم چقدر ابزار کمکی بودند در این سالها برایم

    من تمامِ تجربه هایم را با دوربین عکاسی مخصوصم ثبت شان کردم

    که اگر جایی یا لحظه ی پایم لرزید و اتفاقی افتاد تصمیم به رفتن در بی راهه را گرفتم

    با سند و مدرک برای خودم یادآوری کنم که تجربه ثابت کرده نباید از یک تونل پرخطر گذشت که تاریکی اش باعث اشتباه و زیان میشود

    همین سند و مدرک ها بودند که مثل سپر خیلی وقت ها جلوی یک سری اتفاقات وحشتناک را برایم گرفتند

    حال میفهمم چگونه باید با تجربه های تلخی که قشنگ هم نیستند عشق کنم

    و چه بسا همین تجربه ها بودند که توانستند قوی ترم کنند که بتوانم مقابل یک سری طوفان های زندگی باایستم

    که کم نیاورم یا اگر کم آوردم باز هم بتوانم به راهم ادامه دهم

    همین که این لحظه من اینجا هستم،مانده ام و مینویسم و باز ادامه میدهم یکی از دلایلش عشق کردن با تجربیاتم بوده

    این بوده که یادگرفتم هنرمند باشم

    حیفم آمد این کلام زیبا را که باعث شده درسِ خوبی بگیرم را اینجا برای کسانی که میخوانند مرا ننویسم

    پس تویی که میخوانی مرا هنرمند باش با تجربه هایت عشق کن

    آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1398 20:45
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه دهم اردیبهشت 1398 23:37 برایم بنویس ()

    باورکن برای فراموش کردنت همه ی راه های ممکن را رفته ام

    خواستم خو کنم با دیگری نشد

    حتی از خط قرمزهایم برای فراموش کردنت گذشتم

    راه دراز رفتم تا فراموشت کنم

    اما نشد

    باز هم به طرز احمقانه ای دلم برایت تنگ میشود

    باز هم به طرز عجیبی حرف از تو که میشود دست و پایم را گم میکنم

    میم.دال جان نمیدانم روزهای تو چگونه میگذرد

    اما سهراب راست میگفت

    برای من بعد از تو،دلخوشی هایم کم نیست

    تنها دوستانم کم تر شده اند

    اما آدم های اطرافم کم نیستند

    راستش می آیند زخمی میزنند

    گاهی لبخندی مهمان لبانم میکنند و میروند

    ولی تو را باید از همه تفریق کرد

    آخر میانِ این شلوغی های زندگی ام باز این دل همیشه برای یک تو تنگ میشود

    مسافر قصه هایم نمیدانم روزگارت چگونه میگذرد

    تنها میدانم نه میخوانی و نه میدانی بر من چه میگذرد

    اما باز برای تو مینویسم از خودم از روزگارم

    شاید روزی که یکی بود و من نبود

    بر این سرزمین دل نوشت های دخترک دیوانه گذرت افتاد

    و شاید کمی خواندی مرا

    مسافر قصه هایم اینجا آنهایی که مرا کمتر میشناسند میگویند خوشبحالت چه روحیه ی شادی داری

    کاش جای تو بودیم

    همه چیز را ساده میگرفتیم و میخندیدیم

    اما هستند کسانی که شاید اندکی مرا بیشتر بشناسند

    کسانی که میگویند چشمانم تار است

    و من همان من همیشگی نیستم

    از کجای روزگارم برایت بنویسم

    از آغوش هایی که هیچ کدام اندازه ام نیست؟

    از لبخندهایی که دیگر مرا شاد نمیکند

    یا از بودن هایی که بهتر است نباشند

    از چه بنویسم؟

    از تو و اویی که برای همیشه ما میشوید

    یا ازاین منِ بی تو که دیگر با هیچکس جمع بسته نمیشود؟

    میم.دال جان باورکن بعد از تو برای من تمام ضمایر جمع دنیا ته کشید

    بعد از تو با این احساسی که روی دست هایم مانده تنها روزگار میگذرانم

    با این احساسی که نه عشق است نه علاقه جان میکنم

    آخر تو سرطانی جانِ من

    سرطانی که تمامِ مرا تمام کرده ای

    این منِ تمام شده را چه به فراموشی

    جان از تنم میرود و دست تکان نمیدهم برای رفتنت

    میدانم نه دیگر میشود تو را دید

    نه صدایت را شنید

    من حتی از لمس تو نیز دور ماندم

    اما سرطانِ جان دلم

    تو را تا ابد،عاشقانه در این نوشته ها فریاد میزنم

    آخرین ویرایش: چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1398 02:05
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه هشتم اردیبهشت 1398 00:21 برایم بنویس ()

    هرشب چنگ می اندازم در کلمه هایم

    درشت ترین و آبدارترین هایش را سوا میکنم

    و پرت میکنمِ شان روی کاغذهای سپیدم

    مینویسم نه برای خوانده شدن

    نه برای ترحمی،نه شنیده شدن

    مینویسم تا کمی آرام شوم

    تا که از این فریادها خالی شوم

    مینویسم،من به سکوت کلمه هایم محتاجم

    به رقص این واژه ها بر روی کاغذهایم

    من معتادم به این کلمه هایی که ترسی نداشتند از شنیدن دردهایی که بر درودیوار اتاق کوبیده میشدند

    ترسی نداشتند از چشم هایی که صدای جیغشان در آجر به آجرِ اتاق مبحوس شده بود

    این کلمه ها را من زندگی کردم

    این کلمه ها نفس میبخشند وقتی که نفسم میرود و مرگی ندارم

    خیره میشوم

    به تک تکِ کلمه هایم

    به سکوت هایی که لابه لای حرف هایم بافته ام

    و امان از چشم هایی که میسوزند

    خطی خطی میکنم این حرف هایی را که دیگرسوزش چشم هایم خاکسترشان کرده است

    حالِ من و کاغذهایم پر از خط خطی ست

    و غرق در تفکرم

    مینویسم نه برای شنیده شدن

    من سکوتِ مطلقِ این واژه هایم مرا باید فریاد زد

    زیرا هیچکس این خط خطی های خاکستر شده را نخواهد فهمید

    آخرین ویرایش: یکشنبه هشتم اردیبهشت 1398 00:34
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...