" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم
.
Instagram: zahra.mvst

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه سیزدهم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

میشد از تو گذشت

یا بر آسمان پرت داد و دیگر دنبالِ تو نگشت

از دوست‌داشتن‌ات که دل با هر طپش‌هایش فریاد میکشد،دست برداشت

یا از این من‌ها،تو را گرفت

میشد بر راهِ خیال‌،وهمِ بودن‌ات را بست

یا برجای خالی‌ات در عکس‌ها دیگر نَگِریست

میشد بر این رنجِ بی‌پایان نقطه گذاشت

و از سرخط شروعی تازه داشت

آرامِ‌جان هرآنچه تو را میشد از من‌ها تمام کرد را میتوانست

اما...

در دوئل فراموشی و خاطرهایت

همیشه خاطره‌ پیشی گرفت

این روزها این من‌ با هرسرعتی که مشغول فراموش کردن‌ات باشد

به تابلوی دلتنگی‌ که میرسد

مکث میکند

و جاده‌ی فراموشی باریک میشود

خاطره‌ها ریزش میکنند

و بن بست همین حوالی‌ست

جایی که دور زدن ممکن نیست

و منی که در تنگنای فراموشی و خاطره‌ها گیر میکند






نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


شنبه هفتم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

دست بر شانه‌ام گذاشتی و زیرلب آرام پرسیدی:خبرت هست چه غلطی میکنی؟

نگاه‌ات را دوست نداشتم پراز سرزنش‌ بود

خیره به دور همان جایی که نزدیک ولی دور بود

گفتم:میدونم،خودم رو براش آماده کردم

سنگینی نگاه‌ات برایم گران تمام میشود

پوزخند زدی وگفتی:آماده برای چه؟ اینکه سعی کنی من از تو متنفر بشم؟

غمِ درون چشم‌هایت را تاب نیاوردم با سری رو به پایین خیره به نوکِ کفش‌هایم لب زدم:یک عمر هست که دارم آدم‌ها رو از خودم متنفر میکنم

سکوت‌ات طول کشید تا بشکند

با صدایی لرزان سوال کردی:چه شد که اینطوری تلخ شدی؟

خندیدم و جواب دادم:شیرین بودن‌هام دل زد

صدایت رنگِ التماس داشت وقتی که گفتی:برگرد راهش این نیست

و تو نمیدانستی من مدت‌ها بود رفته بودم

بازگشتنی در کار نبود

سکوت‌ام را که دیدی با نگرانی پرسیدی:یعنی برنمیگردی؟من چی؟

چشم بستم بر تو و نگرانی‌‌هایت

و با آخرین ته‌مانده‌ی شجاعتم گفتم:فراموشم کن

افنجارِ دل‌ام را باگوش‌هایم شنیدم

ضربان‌هایش که وصلِ تو بود

دیگر نزد

تو بی‌رحمانه اما به من تاختی و گفتی:همیشه اینقدر بی‌رحم و سنگ دل بودی؟

نگاه‌ام یخ بسته بود وقتی رو به تو گفتم:یادم نمیاد...تو یادت هست؟

هنوز هم مغرور بودی

با تحکم گفتی:صلاحت نیست تنها‌تر میشی

شلیک آخرم درست به قلب‌ام اصابت کرد

وقتی که گفتم:پس زودتر ترکم کن

نگاه‌ات حرف داشت برعکس نگاه‌های یخ زده‌ام

دست‌ات دراز شد به سمت‌ام

انگار هنوز کورسویِ امیدی در تو بود

اینکه گرمایِ دست‌هایت هنوز دل‌ام را گرم کند

از کنار دست‌هایت

که وسوسه‌انگیزترین سیب ممنوعه برایم بود

گذشتم...

و پشت به تو گفتم:یک عمر مثل بادکنکی که همیشه نخ‌اش از دستِ بچههادر میره از دست‌هام سر خوردی و هی به دنبالت دویدم اما اینبار رهایت میکنم تا هرکجا که میخوای اوج بگیری

بدون نگاه به پشت سرم

همانجا که هم تو را هم من را جا گذاشتم

پالتویِ مشکی‌ام را تن زدم

خودم را میان برف‌ها هی می‌کشیدم

اما قدم‌هایم هی رو به پشت عقب عقب می‌رفتند

فکر میکردم میتوان رفت

ولی انگار هنوز تهِ آن صندوقچه‌ی اتاق چیزی را جا گذاشته بودم

که وصل‌ام میکرد به هر چه که مربوط به توهاست

نگاه برگرداندم

تا بگوییم جانِ‌دل میخواستم بروم اما نشد

ولی تا نگاهی به پشت سر کردم

نبودی و تنها ردپایت روی برف‌ها مانده بود

و امروز سال‌های زیادی‌ست که از زمستانِ نبودن‌ات میگذرد

اما من هنوز چله‌نشین رفتن‌های طولانی‌ات مانده‌ام

و هزار بار فریاد زدم

کی خداحافظی آخرمان سلام میشود

و صدایم در سوزِ جای‌خالیت چشم‌هایم را می‌سوزاند





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه دوم دی 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

غرق شده‌ام

در تکرارِ واژه‌هایم

در سکوت‌های فریاد شده‌ام

در خستگی از کلمه‌هایم

کلمه‌هایی که هنوز هم هیاهوی مغزم را نمی‌خوابانند

که آنها زندان‌بان و من اسیرشان شده‌ام

راستی کجای راه را اشتباه رفتم

که این چنین در خود پریشان حالم

که این روزها سنگین‌ترند قدم‌هایم

گاه می‌ایستم و فکرمیکنم

چه پاسخی دارم

برای این آشوب‌های درون‌ام

برای این گلاویز شدن‌ها با واژه‌هایم

که ذره ذره قاتلِ خنده‌هایم شده‌اند

قلب‌ام دوباره قلم را از من میگیرد

و خودم با مغزم میجنگد

کاش میشد خطِ باطلی زد بر تمامِ افکارم

و کبریت کشید برتمامِ هیاهوی دل‌ام

و بعد خیره به شعله‌هایی که میسوزانند با خیال راحت پیکر برکفنی سرد بگذارم 





نوع مطلب : نوشته های بدون مخاطب، 
برچسب ها : غمگین،
لینک های مرتبط :


جمعه پانزدهم آذر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

پاهایم را تاب میدادم

و گاهی از شوق لبخندی روی لب می‌نشاندم

چشم از جاده برنمیداشتم که مبادا یک ثانیه آمدن‌ات را از دست دهم

همانند کودکی که قول بستنی شکلاتی از مادرش گرفته باشد

تو را چشم به راه بودم

و در انتظار،روزهای سردم را به امید گرمای دست‌هایت سپری میکردم

تقویم که ورق میخورد و از رفتن‌های طولانی‌‌ات خبر میداد

گلبرگی از گلِ امیدم پژمرده میشد

من و چشم‌هایم در سوزِ رد و پای نبودن‌ات می‌سوختیم

و هنوز امید به بازگشت‌ات داشتیم

هر شب آهنگِ دیدارت را در گوش دل زمزمه میکردم

اما تا صبح کسی در من بی‌صدا می‌گریست

میدانی دل‌ام ترسیده بود زمانی برگردی که احساس‌ام دست به خودکشی زده باشد

آنقدر دیر بیایی که دیگر شوقی نمانده باشد

برای پرواز در آغوشی که جان از تن‌ام میگرفت

و بعد به بند بند وجودم جانی دوباره میداد

ترس داشتم وقتی بیایی که دیگر برای دیدنِ خنده‌هایت زمین و زمان را ویران نکنم

که به نیامدن‌هایت آنقدر ادامه بدهی که وقت دیدار یادم برود روزگاری غرقِ سیاهی چشم‌هایت بودم

حال اما بازنگشتن‌ات مرا نمیترساند

دانسته‌ام داغِ از دست دادن‌ات تا ابد برایم تازه می‌ماند

که حالِ خوب برای دل‌ام حسرت می‌شود

مرگ احساس‌ام

انتظاری که کور کند چشم‌هایم

از یک "تو" که در من جامانده‌ای

وقت و بی‌وقت با حس دلتنگی گلویم را میفشاری

و نفس‌ام بند می‌آید در هوایی که نیستی

و این دیگر مرا نمیترساند...





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


یکشنبه دهم آذر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

باران که نمی‌بارد

و چشم‌هایم هم خیال باریدن ندارند‌

دوست دارم‌هایم مدام تا نوکِ زبان می‌آیند

اما با بغض قورت‌شان میدهم

زخمِ عمیقِ دلتنگی هنوز خون ریزی میکند

اما دلتنگ‌نباش‌هایشان را برایم گوش زد میکنند

مانده‌ام بین این کلمه‌ها و جمله و واژه‌هایی که تنها حرف‌اند

اما اگر ننویسم

غم می‌بارد

دردِ بی‌کسی دل می‌بارد

این روزها مثل اسپندِ روی آتش می‌مانم

که به واژه‌ها چنگ می‌اندازم

و امان از این دردِ نوشتن که شده ویروس جان‌ام

که درمان و دارویی سراغ ندارم

اما واژه‌هایم را مثل سبزی فروش محل‌مان هر صبح خیس‌شان می‌کنم

تا راحت از گلو پایین بروند

و روی ورق هایم جاری شوند

تا مبادا در سکوت کلمه‌هایم سقوط کنم





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 22 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
   
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic