" /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


Instagram: zahramovasat.96
.
"بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی‌خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم"


مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه دهم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

تمامِ حرف‌هایش در گلو صف کشیده بودند

نه می‌توانست بر زبان جاری‌شان کند

و نه آن‌ها را قورت بدهد

آدمک خوب میدانست جز نوشتن جایی برای پارک کردنِ افکار مالیخولیایی‌اش ندارد

کلمه‌ها روی کاغذهایش پخش می‌شدند

اما وقتی آن‌ها را وصله‌ی یکدیگر میکرد

هیچ معنایی نداشتند

انگار مغزش کودتا کرده به تعطیلات رفته بود

که این چنین با کلمه‌هایش به هیچِ پوچ رسیده بود

آدمک نمی‌دانست مغزش کجا رفته و تا به کی تعطیل خواهد بود

اما خوب میدانست دارد در آغوش یک نابودی فرو میرود

سرمای عجیبِ منجمدکننده‌ای در رگ‌هایش گویا جاری شده بود

واهمه داشت این سرما را تاب نیاورد

باید کاری میکرد

حیران نگاه‌اش را برای کمک در اتاق می‌چرخاند

اما جز توهمات،شک و تردیدها

ترس و نگرانی‌ها

خاطره و خستگی‌ها

و سکوت‌هایی که همه و همه وسط اتاق روی زمین ریخته شده بودند هیچ ندید

سال‌ها میشد خودش را میانِ آن‌ها گم کرده بود

آدمک وسطِ طوفانی از شن گیر کرده بود

فرار که هیچ حتی از جای خود هم نمی‌توانست تکان بخورد

پس خودش را رها می‌کند

دیگر نمی‌خواست لحظه‌های پر آشوب‌اش را حاشا کند

نمی‌خواست در سخت‌ترین حالتِ درماندگی‌اش با مته مغزش را متلاشی کند

اجازه می‌دهد انجماد سرتا پای‌اش را دربر بگیرد

رفته رفته تن‌اش بی‌حس شد

دیگر از اندوه و انتظار در او خبری نبود

آدمک دیگر زمین نخورد اما آرام‌تر شد

خشک نشد اما پژمرده‌تر شد

از ادامه دادن دست نکشید اما سقوط کرد

تمامِ انرژی‌اش گرفته نشد اما انجام هرکاری برایش بی‌معنا شد

هرلحظه زندگی کرد اما دیگر چیزی برایش لذتبخش نبود

‌حس‌های منفیِ ناراحتی،خشم و عصبانیت دیگر در او نبود

اما قلب‌اش خاموش شده بود

شاید گاهی خیال بافی میکرد اما دیگر باوری برایش باقی نمانده بود

بغض‌های فریاد نشده داشت اما دیگر اعتمادی نمانده بود تا آن‌ها را بشکند

اشکی دیگر نریخت اما خنده‌هایش طعمِ گس میدادند

آدمک دل از رخت‌خواب کنده بود

دیگر نمی‌خواست بیدار نشود

سرپا شده بود اما انگار به مرضِ خودش نبودن مبتلا شده بود

در این نقطه از انجمادهایش جز دوری از خودش دیگر چیزی به آدمک نزدیک نبود 





نوع مطلب : قصه‌های اون آدمکِ جعبه‌ای، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه نهم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

"بیخانمان" را یک رفیق خوب برایم هدیه فرستاده بود

قصه‌اش شرح زندگی پسربچه‌ای به اسم "رِمی" است که بعد از تولدش ربوده و آقای باربرین و همسرش به فرزندخواندگی قبولش کرده بودند

اما آقای باربرین بخاطر تنگ دستی رِمی را به یک نوازنده‌ی دوره‌گرد می‌فروشد

و این آغاز چالش‌های زندگی برای رِمی و اتفاقات خوب و بد میشود

این کتاب سراسر پر است با ماجراجویی رِمی که من بخاطر شجاعت‌ها و قوی بودن‌هایش دوستش داشتم

خداروشکر با ترجمه‌ی خوب توانستم از این کتاب لذت ببرم

کتابی که سرگرم کننده،امیدبخش و انگیزشی برای من بود

خلاصه خواندنش خالی از لطف نیست

جدای از کتاب زندگینامه‌ی نویسنده‌اش مرا شگفت زده کرد

هکتورمالو کسی که حقوق خوانده بود و قرار بود وکیل و یا قاضی شود

بعدها به این نتیجه رسیده بود عاشق نوشتن است و شروع به خلق آثارش کرده بود

دوتا از آثار مشهورش بی‌خانمان و باخانمان هست

قلمِ خوبی که نویسنده در وصف اتفاق‌ها دارد به طوری که خواننده را وامیدارد درون قصه برود و با شخصیت‌ها همراه شود

باعث شد خوشحال شوم هکتورمالوی عشق‌اش به نوشتن را دنبال کرده

با خودم فکرمیکنم هکتورمالو فکرش را هم میکرد که روزی نوشته‌هایش در یک نقطه‌ی خیلی دور در یک شهرکوچک توسط من خوانده شود؟

شاید اگر قاضی و یا وکیل شده بود تنها در فرانسه شناخته میشد

همین فکر باعث شد در دفترم این متن را ثبت کنم"روزی میرسد کسانی که فکرش را هم نمیکنی می‌نشینند و قصه‌ها،دستنوشته‌هایت را می‌خوانند و از تو با دیگران سخن میگویند حتی اگر دیگر نباشی"

پس بنویسیم برای روزی که مثل هکتورمالو ما را حتی در کورترین نقطه‌ی جهان بخوانند





نوع مطلب : سرزمین‌های شگفت انگیز را بشناسیم، 
برچسب ها : کتاب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه یکم خرداد 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

خودم‌جان

دردنیایی که آدم‌هایش مانند آفتاب‌پرست رنگ عوض می‌کنند

که بین دروغ‌های شاخدارِ سربه فلک کشیده‌شان غرق شده‌اند

و آنقدر زیرنقاب‌هایشان مانده‌اند

که خودِ حقیقی‌شان را فراموش کرده‌اند

تو خودت باش

همان منِ رنگ خاکستری باش

در این روزگاری که بازیگران‌اش بی‌شمارند

تو ثابت کن

خودت بودن مهارتی‌ست که این بازیگران ندارند 





نوع مطلب : نامه‌هایی که هرگز به دست پستچی ندادم، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

دلتنگی‌های تنلبار شده‌ام

برایم گلستان نمیشود

میسوزد میسوزاندم

.

بیا و بمان

تا سپیدی تک به تکِ تارِ موهایمان

تا اولین لمسِ زبری دست‌هایمان

تا آخرین چین و چروک صورت‌هایمان

.

چشم‌هایت جهان من بود

رفتی و با رفتن‌ات

چشم از کل جهان بسته‌ام





نوع مطلب : دست نوشته‌های پراکنده، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1399 :: نویسنده : Zahra Movasat

پارسال همین موقع‌ها رو یادم هست

مطمئنم خودش بهتر از من با جزئیات یادش هست

شب دیروقت بود که مهمون خونه‌ش شده بودم

عادت‌داشت که وقت و بی‌وقت سراغش برم

بابغضِ سنگینی که داشت خفم میکرد روبه روش ایستاده بودم

نگاه‌ش نوازشم میکرد تاباهاش حرف بزنم

از روزی که تو تاریکی دنیام نورش رو دیده بودم

رفیق شده بودیم

خب رفیقی که همیشه شنونده‌س نعمتِ اما من بغضم سنگین‌تر از این حرف‌ها بود

یک حرف بیخ گلوم چسبیده بود

و بغضی که نمیذاشت اون حرف به زبونم بیاد

امانگاهِ مهربون‌ش منتظر بود

بااینکه نگفته همه‌ی حرف‌هام رو میدونست ولی بازم منتظربود واژه‌ها از زبونم بالا بیان

باید ازش میخواستم کمکم کنه برای یک خداحافظی ولی من میترسیدم

برای من خداحافظی‌ها بوی مرگ میدادن

نمیخواستم به عنوان عزادار خرما بالاسرقبر خیرات کنم

و بگم مُرد فاتحه بخونید روح‌ش شاد شود

درحالی که اگه خداحافظی میکردم حتی دیگه روحی هم نبود برای شاد شدن

دردِ گلوم چشم‌هام رو اذیت میکرد

برهوت پر از سوزوسرما میشد سرتا سر وجودم وقتی فکرمیکردم باید خداحافظی کنم

نزدیک‌ترشد بغل‌م که کرد طوفان درون‌م خوابید

شنیدم صداش رو که زمزمه وار گفت"پناه بیار از ترس‌ت رهات میکنم"

همون شب پناه بردم به کسی که پناهگاهِ همه بود

حالا چرخ گردون گذشته و همون شب بازم بی‌وقت مهمون‌ش شدم

دوزانو جلوی همدیگه نشسته بودیم هنوزم نگاه‌ش روح رو نوازش میکرد

حالا میفهمم پناه که شد

خداحافظی اگرچه تلخ ولی باعث مرگی نشد

بهم نشون داد اگه به وقت‌ش دست تکون بدم

رها میشم

سبک میشم

اما به این معنی نیست دیگه عاشق نباشم

من هنوزم عاشقی میکنم

درپناهِ کسی که پناهگاهِ همیشگی منِ





نوع مطلب : نوشته‌های بدون مخاطب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 27 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic