تبلیغات
Your SEO optimized title " /> " /> زندگی با کلمه‌ها
 
درباره وبلاگ


بیست و چهارمِ بهمن ماهِ هزار و سیصد و هفتاد و چهار سرآغاز دفتر زندگی من بود...
از بچگی برای بزرگ شدن راه نرفتم که زمین بخورم دویدم و کله پا شدم
رشته‌ی تحصیلیم رو که با اعداد و ارقام سر و کار داشت به پایان رسوندم بی خبر از اینکه این روح تشنه‌ی قطره به قطره‌ی واژه‌هاست
حالا تصمیم دارم این صفحه‌ی مجازی رو رنگ آمیزی کنم با تکِ تکِ کلمه‌هام!
و خلاصه‌ی تمامِ درباره‌ی من همین بس که مینویسم تا زنده بمونم اگه یک روز نتونم بنویسم با یک مرده هیچ فرقی ندارم

مدیر وبلاگ : Zahra Movasat
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
زندگی با کلمه‌ها
رقص واژه‌ها روی کاغذهایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه پانزدهم آذر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

پاهایم را تاب میدادم

و گاهی از شوق لبخندی روی لب می‌نشاندم

چشم از جاده برنمیداشتم که مبادا یک ثانیه آمدن‌ات را از دست دهم

همانند کودکی که قول بستنی شکلاتی از مادرش گرفته باشد

تو را چشم به راه بودم

و در انتظار،روزهای سردم را به امید گرمای دست‌هایت سپری میکردم

تقویم که ورق میخورد و از رفتن‌های طولانی‌‌ات خبر میداد

گلبرگی از گلِ امیدم پژمرده میشد

من و چشم‌هایم در سوزِ رد و پای نبودن‌ات می‌سوختیم

و هنوز امید به بازگشت‌ات داشتیم

هر شب آهنگِ دیدارت را در گوش دل زمزمه میکردم

اما تا صبح کسی در من بی‌صدا می‌گریست

میدانی دل‌ام ترسیده بود زمانی برگردی که احساس‌ام دست به خودکشی زده باشد

آنقدر دیر بیایی که دیگر شوقی نمانده باشد

برای پرواز در آغوشی که جان از تن‌ام میگرفت

و بعد به بند بند وجودم جانی دوباره میداد

ترس داشتم وقتی بیایی که دیگر برای دیدنِ خنده‌هایت زمین و زمان را ویران نکنم

که به نیامدن‌هایت آنقدر ادامه بدهی که وقت دیدار یادم برود روزگاری غرقِ سیاهی چشم‌هایت بودم

حال اما بازنگشتن‌ات مرا نمیترساند

دانسته‌ام داغِ از دست دادن‌ات تا ابد برایم تازه می‌ماند

که حالِ خوب برای دل‌ام حسرت می‌شود

مرگ احساس‌ام

انتظاری که کور کند چشم‌هایم

از یک "تو" که در من جامانده‌ای

وقت و بی‌وقت با حس دلتنگی گلویم را میفشاری

و نفس‌ام بند می‌آید در هوایی که نیستی

و این دیگر مرا نمیترساند...





نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :


یکشنبه دهم آذر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

باران که نمی‌بارد

و چشم‌هایم هم خیال باریدن ندارند‌

دوست دارم‌هایم مدام تا نوکِ زبان می‌آیند

اما با بغض قورت‌شان میدهم

زخمِ عمیقِ دلتنگی هنوز خون ریزی میکند

اما دلتنگ‌نباش‌هایشان را برایم گوش زد میکنند

مانده‌ام بین این کلمه‌ها و جمله و واژه‌هایی که تنها حرف‌اند

اما اگر ننویسم

غم می‌بارد

دردِ بی‌کسی دل می‌بارد

این روزها مثل اسپندِ روی آتش می‌مانم

که به واژه‌ها چنگ می‌اندازم

و امان از این دردِ نوشتن که شده ویروس جان‌ام

که درمان و دارویی سراغ ندارم

اما واژه‌هایم را مثل سبزی فروش محل‌مان هر صبح خیس‌شان می‌کنم

تا راحت از گلو پایین بروند

و روی ورق هایم جاری شوند

تا مبادا در سکوت کلمه‌هایم سقوط کنم





نوع مطلب : تاتی تاتی کردن برای نویسنده شدن، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه نوزدهم آبان 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

کاش این فاصله دل‌اش رحمی بیایید

کمی کوتاه می‌آمد

.

زمان برای من متوقف ماند

درست زمانی که این من در سیاهیِ چشم‌هایت غرق شد

.

من نه عاشق‌ام

نه رسم عاشقی کردن را بلدم

من تنها تو را ثانیه به ثانیه نفس میکشم

.

و قصه‌ی من همین هست

رفتنِ یک راه دشوار

برای هرگز نرسیدن...

.

بعد از رفتن‌ات

سال‌هاست در جمع‌ها سکوت میکنم

و آرام نگاه میکنم

راستش میترسم از تو حرفی بزنم

و بعد آدم‌ها به من بخندند

.

و من به‌جای دی‌اکسیدکربن ذرات دلتنگی را نفس میکشم

این دم و بازدم همگی بوی دلتنگی میدهند

و نبودن‌ات آلودگی‌ست که نفس‌های این منِ دلتنگ را میبرد

.

_چرا سرت رو از پنجره بردی بیرون؟

+میخوام باد بخوره بهش،مغزم داره میسوزه

_بیار تو الان سرت رو به باد میدی

+اگه سرم رو به باد بدم به نظرت خاطره‌ها از توش میپرن؟

_دیونه شدی چی میگی؟

+این خاطره‌ها دارن دیونه‌ام میکنن

.

من تو را رنجاندم

خودم از تو رنجیدم

تو از من دور شدی

من از تو دور ماندم

تو مرا رها کردی

من در این جاده ها جا ماندم

و اینگونه شد

تو برای همیشه رفتی

و من برای یک عمر حسرت خوردم

.

من باختم

وقتی که خیال کردم

اگر شهر به شهر سفر کرد

اگر خیابان‌ها عوض شوند

حالِ من‌ها بهتر میشود

چه این شهر و چه آن شهر بی‌تو گورستان‌اند

چه این خیابان‌ها و چه آن خیابان‌ها همه از اندوه رفتن‌ات فریادها میکشند

چه اینجا و چه هرجا نبودن‌ات حلقه‌ی داری‌ست بر بیخ گلویم

وقتی ندارم‌ات مهم نیست کجای این نقشه باشم

همه‌جا زندان است و من همان محکومِ به دلتنگی در پای چوبه‌ی دارم

.

و من دیوانه‌ات ماندم

آنگاه که تنها شدم اما در تنهایی با خیال‌ات ماندم

دیوانگی برای تو شاخ و دم ندارد

همین که در خواب‌هایم به دیدارت می‌آیم

و بعد از این خواب‌های خوش میپرم

و نام‌ات را بر زبانم جاری میکنم

اما جای‌خالی‌ات و نبودن‌ات آتش به قلب‌ام میزند

دیوانه‌تر هم میشوم

وقتی تنها عکسِ یاد‌گاری‌مان را نگاه میکنم

و چشم‌هایت برایم قصه‌ی دوست‌نداشتن‌ات را میخوانند

و اینگونه میشود که خورشید بر تاریکی شب‌هایم دیگر طلوع نمیکند





نوع مطلب : دست نوشته های پراکنده، 
برچسب ها : دلتنگی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه بیست و نهم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat

قفلِ دست‌های گرم‌‌ات بود دست‌های سردم

در بالاترین نقطه‌ی شهر ایستاده بودیم

آرامش بخش‌ترین لبخند روی لب‌هایت نقش بسته بودکه گفتی:جیغ بزن،فریاد بکش خالی میشوی

لبخندهایِ دل خراب کننده‌ات بی‌جواب نماند از طرفِ لب‌هایِ همیشه خندان‌ام جواب دادم:این قصه نیست،من و تو هم آدم‌های درون قصه‌ها نیستیم تا با فریاد کشیدن خالی بشویم

روی صورت‌ام خم شدی و با شیطنت پرسیدی:مگر تو همیشه زندگی‌ات را قصه نکردی و بعد هم با همان قصه‌ها زندگی نکردی؟

خیره بودم به شهر شلوغِ زیر پای‌مان و گفتم:هرچقدر هم در قصه‌هایم غرق باشم

بازهم یک جایی در آن نقطه‌ی وسط شهر مجبور هستم با یک واقعیت زندگی‌ام رو به روشوم

همان جا در وسط میدان شهر بالاخره با این رو به رو میشوم

که گوش‌ها کر هستند و چشم‌ها کور،بالاخره مجبورم با تمامِ حقیقت‌های زندگی‌ام روبه رو شوم

آرام پرسیدی:یادت هست از کی شروع شد؟

سوال‌ِ گنگ‌ات را که برایم مثل آیینه شفاف بود اینگونه جواب دادم:کسی چه میداند

شاید از آن روزی که دنیایم را جدا کردم

عادت‌هایم را

رفتارم را

کسی چه میداند شاید از وقتی که چنگ انداختم در دل‌ و علاقه را از درون‌اش بیرون کشیدم

و بی‌حسی را در دل اقامت دائمی دادم

که بعد از آن تنها دیوانه ماندم

نگاه‌ات سنگین شده بود بی‌طاقت از سنگینی نگاه‌ات هی این پا و آن پا میشدم که پرسیدی:میدانی الان دقیقا در چه نقطه‌ای از زندگی‌ات ایستاده‌ای؟

پوزخند زدم همان کاری که دوست نداشتم پیش تو انجام‌اش بدهم و گفتم:میدانم دقیقا همان جایی از زندگی‌ام هستم که دیگر دست‌هایم از جمع کردن تیکه‌هایِ قلب‌ام خسته شده‌اند

انگشت‌هایم آنقدر با بریده‌هایِ دل‌ام زخمی شده‌اند که دیگر بی‌حس‌اند

آری میدانم دقیقا الان در نقطه‌ای از زندگی‌ام هستم که به فکر جمع کردن تیکه‌هایِ شکسته‌ی قلب‌ام نیستم

برعکس میخواهم آن‌هارا همان‌جایی که هستند رها کنم

میخواهم پشت کنم به آن‌ها و بروم

چشم‌هایت رنگ غم گرفته بود بی‌آنکه بدانی چه کودتایی در دل‌ام به راه انداخته‌ای با صدایی لرزان پرسیدی:میدانی شکسته‌های دل‌ات ممکن هست کسی را زخمی کند چرا این کار را میکنی پس؟

خیره شده بودم به چشم‌هایی که دل‌ام را با نیم نگاهی ویران میکرد و گفتم:میدانی چرا؟چون دیگر به پایان خوش هیچ اعتقادی ندارم

نگاه‌ از من گرفتی و پشت کردی به کسی که خبر از دلِ زلزله زده‌اش نداشتی و گفتی:نترس‌تر از قبل شده‌ای

بغض چانه‌ام را لرزاند رو برگرداندم و من نیز پشت به تو ایستادم

اولین سوزشِ قطره‌ی اشک را زیر زبان‌ام که مزه کردم بدون لرزشی در صدایم گفتم:میدانم،برای همین میخواهم بروی پا بگذار بر روی قلب‌ات و قرص ترک‌ام کن

نمیدیدمت اما سرمایِ رفتن‌ات را حس میکردم

سوز سردی داشت از مسیری که میرفتی تمامِ من را منجمد میکرد

قدم به قدم از من و دنیای‌مان که دور شدی ندیدی چطور دنیای‌مان مخروبه ماند

که زیرآواره‌ دردِ دلتنگی‌ات دفن شدم

اما هنوزهم محکم ایستاده‌ام

و خیره‌ام به وسط شهر همان جایی که هنوز با واقعیت‌های زندگی‌ام درگیرم

همان‌جایی که روزی تو را داشتم

مهم نیست چقدر خودم را در قصه‌هایم حبس کنم

مهم نیست رو به غروبِ نبودن‌هایت،این قهوه‌هارا شیرین کنم و با طعم‌ِ گس نوشِ‌جان کنم

بالاخره باید با این واقعیت خفته‌ی روی تخت خواب اتاق‌ام روبه رو شوم

مگر نه مسافرِ قصه‌ها‌یم؟





نوع مطلب : قصه‌های خوانده نشده، 
برچسب ها : قصه، داستانِ کوتاه، داستان،
لینک های مرتبط :


شنبه بیست و هفتم مهر 1398 :: نویسنده : Zahra Movasat
دوست داشتن‌ات
همان ویروس سرماخوردگی‌ست
وقتی به جان و دل‌ات نفوذ کند
امان‌ات را میبرد
جان میکنی اما از دل‌ات دیگر بیرون نمیرود
راه نفس‌ات را میبندد
بغض بیخِ گلویت را میگیرد
که درد‌اش پایِ چشم‌هایت را گود
و هی بارانی‌شان میکند
تن‌ات سرد و درون‌ات میسوزد
مگر میشود ‌اسیرچشم‌هایت بود و تب نکرد
دوهزارو ششصد و بیست روز است که کودتا کرده‌ای
و از من جز ویرانه‌ای چیزی باقی نگذاشته‌ای
آواره‌ای شده‌ام که خیابان‌ها را به جای هم‌قدمِ بودن‌ات
قدم به قدم راه میروم با خیال‌ات
همدست با چه کسی شد دل‌ات
که اینگونه تحریم شده‌ام از بودن‌هایت
باورکن من بی‌دفاع‌تر از فلسطین‌ام
از هیروشیما سوخته‌ترم
ثانیه‌ای فکرنکن به جنگ بادل‌ام
هنوز مخروبه‌های رفتن‌ات را آباد نکرده‌ام
زیر خلوار خلوار دلتنگی‌ات دفن شده‌ام
کم آوردند حتی واژه‌‌هایم
پس تیر خلاص را میزنم
میدانی؟
میشود در عشق مرد
اما
نمیشود عشق را ترک کرد




نوع مطلب : دست نوشته های ممنوعه ی یک ذهنِ بیمار، 
برچسب ها : دلتنگی، غمگین،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 21 )    1   2   3   4   5   6   7   ...