تبلیغات
زندگی با کلمه ها
منوی اصلی
زندگی با کلمه ها
رقص واژه ها روی کاغذ هایم هیجان انگیزترین اتفاق زندگی من است!
  • Zahra Movasat چهارشنبه سی ام مرداد 1398 12:56 برایم بنویس ()

    چند وقتی میشود کتابِ "شیر تلخ" الیف شافاک را تمام کرده بودم

    منتهی فرصتی پیش نمی ­آمد درباره­ ی آن در وبلاگم بنویسم

    موضوع کتاب بیشتر برروی مشکلات زنان نویسنده و معرفی بسیاری از نویسندگان زن پرداخته بود

    شاید همین روند باعث ایجاد این سوءتفاهم باشد که این کتاب مخاطبان­ اش فقط زنان هستنداما از نظر شخصی من این کتاب خواندن­ اش بر مردان واجب­ تر است

    اصلا بهتر است بگویم کلیشه­ ی جنسیتی را نباید وارد این کتاب کرد

    من عاشقِ توصیفات الیف شافاک و قلمِ خوبش بودم مخصوصا خانوم­ های ریز و کوچک درون ­اش را خیلی خوب شرح داده بود

    این کتاب علاوه بر موضوعی که داشت به نویسندگی نیز کمک میکند

    بسیاری از نکته­ هایی که نویسنده در این کتاب اشاره کرده بود را در دفترم ثبت کردم تا حتما سرفرصت مطالعه و اگر تنبلی نکنم به نوشتن درمورد این نکته­ ها بپردازم

    دلم میخواهد قسمتی از این کتاب را با شما به اشتراک بگذارم و کلام آخرم همین قسمت از این کتاب باشد

    زیرا این بخش از کتاب به توصیف سردرگمی ­ها در ننوشتن و دور شدن از ادبیات پرداخته که من از شرح حالِ نویسنده در دور شدن­ اش از نویسندگی بسیار لذت بردم

    امیدوارم اگر روزی این کتاب را خواندید شما هم از آن لذت ببرید

    "هیچکدام چاره سازنبود.درمان ها چاره ساز نبودند،زیرا من برای تغییر و خوب شدن آماده نبودم. چاهی پر از احساسات برای خودم کندم. وقتی عمی بودن بیش از حد آن پی بردم،از کندن صرف نظر کردم و خودم را در آن چاه انداختم.تمام هفته ها و ماه های من درون آن چاه گذشت. هرقدر که دلم به حال خودم می سوخت،بیشتر در ته چاه فرو می رفتم. هرقدر به این باور می رسیدم که دیگر ته چاه هستم،بیشتر دلم به حال خودم می سوخت.

    ته چاه گردابی سرد و سوت وکور بود و مرا دربرگرفته بود. چه وقت و چگونه ته این چاه رفته بودم،هیچ چیز نفهمیدم. هیچ تلاشی هم برای فهمیدن آن انجام ندادم. دوست نداشتم از آن چاه بیرون بیایم. آنجا ماندن راحت تر بود. بالا رفتن،دست وپا زدن و حتا پیچ وتاب خوردن هم سخت بود.

    این پیچ وخم افسردگی که میگویند،حتی اگر راه­ های خروج را هم پیدا کرده باشی،دوست نداری از آن­جا بروی،تا این­جا هم که آمده ­ام، تکه­ نان­هایی را خرده خرده پشت سرم انداختم تا هنگام برگشت راه را گم نکنم.

    تمام آن تکه نان­ ها را هم پرنده­ های توهم خوردند.نتوانستم برگردم دوروبرم را پرده ­هایی از ناامیدی کشیدم و پتویی از نگرانی­ ها را به دور خودم تنیدم.حصاری دور تنم کشیده بودم و پشت آن پنهان بودم طوری که حتی تحمل عزیزانم را هم نداشتم.

    میانه­ ام با خودم خوب نبود و همان موقع پلی که مرا به زندگی متصل نگه می­داشت و من به انجام آن بهترین شکل باور داشتم،آسیب دید دیگر نتوانستم چیزی بنویسم.

    ناگهان ادبیات،به کشوری دور و قدغن برای من تبدیل شد.مزرهایی که نگهبانانی با چهره­ های ناراحت و اخمو داشت آن­گونه که همیشه امتحان می­کردم گذشتن و رفتن را،بازهم سعی کردم به همان طریق از این مرزها و دروازه­ ها گذر کنم نشد.هرتلاشی که کردم،دردی را از من دوا نکرد دیگر نتوانستم به کشور ادبیات بازگردم.

    ترسی درونم را فراگرفته بود،این­که دیگر نتوانم کتاب یا متنی بنویسم نگران بودم آیا نوشتن چیزی شبیه به دوچرخه ­سواری است؟ از ان چیزهایی که یکبار یادبگیری،دیگر فراموش نخواهی کرد.یا این­که چیزی شبیه به یادگیری زبان چینی یا عربی بود؟ ابتدا سعی کردم باور کنم که نوشتن را فراموش کرده ­ام و بعد هم این را که نوشته هم مرا فراموش کرده است.

    تمام مدت این ده ماه میلی به نوشتن رمان و داستان نداشتم اصلا اشتیاق قلم دست­ گرفتن نداشتم حتا یک خط هم برای ادبیات نتوانستم بنویسم. ناتوانی ­ام در نوشتن،تمام این مدت طولانی زنجیری در دست­وپای من زده بود که این امر مرا به عکس­ العملی واداشت.

    هرقدر که نمی­ نوشتم،به زندگی و دنیایی که در اطرافم بود بی توجه شدم،هرقدر توجهم کم­تر شد رکودی در من ایجاد شد و این رکود هم اعتمادبنفسم را از بین برد اعتمادبنفسم که ازبین رفت قدرت تخیل و خلاقیتم کم رنگ شده و ضربه خورد، ووقتی قدرت تخیلم آسیب دید دیگر نتوانستم بنویسم.

    نوشته که چنان چسب وجود من بود در تمام این مدت تکه تکه­ های مرا در یک جا نگه می­داشت وقتی که حسِ نوشتنم ناگهان قطع شد چسب وجودی من هم ازبین رفت.

    همان زمان تکه تکه و متلاشی شدم."

    آخرین ویرایش: چهارشنبه سی ام مرداد 1398 13:06
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:05 برایم بنویس ()

    این روزها گیر افتاده‌ام میانِ باتلاقی از حس‌هایی که گیج میزنند

    حالم را میپرسند

    و من نه که حالم بد باشد

    نه،حالم خوب است اما این حالِ خوبم درد دارد

    دلم مدام زیر و رو میشود

    مانده‌ام چه کسی گفته که زمان مرهمِ زخم‌ها میشود

    که جای خالیِ "تو"یِ زندگی‌ات عادتت میشود

    این زمانِ لعنتی نه مرهمِ دردهایم شد

    نه عادت داد به نبودن هایش

    برای من نبودن‌هایش عادی نمیشود

    درست همانند بودن‌هایش

    که تقویم روی میز یادآور جایِ خالی‌اش شده

    که هنوز دلم معلق در هوا لنگِ یک "تو"یِ زندگی‌اش مانده

    که در انجمادِ رفتن‌هایش کم آورده

    میدانی میم.دال‌جان وقتی در سیاهیِ مطلقِ چشم‌هایت اسیر شدم

    وقتی در سیاه چاله‌ی عمیق رفتن‌ات برای همیشه جا ماندم

    پذیرفتم تویی دیگر برای من نیست

    درد داشت اما فهمیدم از خواستن‌ات سهمی برایم نیست

    که هرچقدر فریادِ دوست داشتن‌ات زخم گلویم را عمیق‌تر کند

    رفتن‌هایت طولانی‌تر میشود

    راستش من خیلی قبل‌ترها شکستم

    آنجا که پذیرفتم تو قرار است با او "ما" شوید

    اما منِ بی تو هیچوقت با هیچکس جمع بسته نشد

    که بعد از تو برای من تمامِ ضمایر جمع دنیا ته کشید

    که منِ بی تو از همه‌کس و همه‌جا تفریق شده باقی ماند

    من شکستم

    وقتی هنوز قلب‌ام نام‌ات را فریاد میکشید

    اما تو دلت برای او رفته بود

    و من در حجمِ عظیمی از ویرانه‌های دلتنگی‌ای که برایم جا گذاشته بودی

    در سیاه چاله‌ی رفتن‌ات دست و پا میزدم

    در تاریکی دلتنگ شدن‌هایم خودمی را که گم شده بود

    تازه یافته بودم

    که تو باز در یک روز گرمِ مردادماه پیدایت شد

    میدانی جانِ‌دل سردرگم‌ام

    مثل این می‌ماند در یک جنگلِ پر از مه گم شده بودم

    و زمانی که توانستم با مه کنار بیایم

    دقیقا زمانی که فکر میکردم آن خودم را پیدا کرده‌ام

    دچار مه غلیظ تری شدم

    و اینبار قراری نیست بر پیدا شدن‌ام

    آمدن‌ات اگر حالم را خراب نکرده باشد

    گذشته را واضح‌تر از قبل به یادم آورده

    و آینده‌ام را از من گرفته

    بااین همه هنوز هم،همه‌ی مشق شب‌هایم پر از نام توست

    آخرین ویرایش: سه شنبه بیست و نهم مرداد 1398 13:43
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:32 برایم بنویس ()

    به دنبال تو میگردم

    در این شهری که عجیب بوی تو را میدهد

    این کوچه ها را وجب به وجب هنوز هم با تو قدم میزنم

    و رویایِ دیدنت را در بیداری هایم خواب میبینم

    و کسی میانِ بیداری هایت با چشمِ باز،بودن‌ات را ندیده که حالِ دلِ بی‌قرارم را بداند

    که به اندازه‌ی نبودن‌هایت برای دیدارت استخوان شکسته باشد

    که چشم‌هایش پای یک تو هی آب رفته باشد

    و من تنها میدانم پارادوکس یعنی چشم‌هایت که لحظه ای از پیش چشم‌هایم دور نمیشود

    و امان از صدایت که به این منِ یخ زده جانِ دوباره داد

    قدم برمیدارم

    اما این پاها دیگر مرا یاری نمیکنند

    کاش دستی تکانم دهد

    و به دنیای واقعیت مرا پرت کند

    کاش کسی سیلی بزند دم گوشم

    تا طرحِ چشم‌هایت که لحظه‌ای از خاطرم نمیرود

    از پیش چشم‌هایم بپرد

    کاش کسی قلبم را نیشگون بگیرد

    تا از خوابِ غفلت دوست داشتنت بیدار شوم

    کاش دیگر رویا نبینم

    که برای رفتن‌ات دست تکان میدهم

    چگونه این بغضِ خفگان از رفتن‌ات را فریاد کنم

    چگونه این منِ بی تویِ زجرکشیده را آرام کنم

    هیسس آرام باش هایم را زیرلب برای این دوست داشتنِ پر بغضم زمزمه میکنم

    اما چشم هایم هی پر و خالی میشوند

    جای خالیت دمار از روزگارم درمی‌آورد

    دلم را از هرچه مربوط به توست باید بتکانم

    میتکانم و جیغ های دلم را میشنوم

    و امان از زجه‌های دل که هی چشم‌هایم را میخراشاند 

    آخرین ویرایش: پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1398 15:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 11:56 برایم بنویس ()

    نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی یک تیغ هست

    زمانی که شروع به نوشتن میکنی حال چه از خود چه از درونی ترین حالاتت و هرآنچه که میدانی نیاز به نوشتن دارد

    دیگر بعد از این ننوشتن زجرت میشود

    نوشتن شروعش شاید با خودت باشد اما ادامه ندادن اش دست خودت نیست

    چرا؟

    پاسخ اش ساده است چون وقتی مزه ی نوشتن زیر پوست و استخوانت برود متوجه میشوی چقدر به تک تک واژه ها نیازی داری

    آنوقت اگر نتوانی دیگر واژه هایت را کنار هم بچینی برایت زجر میشود

    اگر ننویسی برایت سردرگمی می آورد

    برای همین میگوییم نوشتن و ننوشتن مثل دو لبه ی تیغ هست

    هرکدام به صورتی برایت برنده میشود اما تا زمانی که واژه هایت در صفحه های دفترت یا روی صفحه ی سفید مجازی ات با ناز میرقصند

    آرامشی وصف ناپذیر همچون نسیم بهاری روح ات را نوازش میکند

    و دنیایت رنگی ترین میشود از کلمه هایت

    نوشته هایت کودکان ات میشود که کم کم بزرگ شان میکنی

    از خامی و نپختگی آن ها را به واژه هایی پخته و قشنگ که خاص تو هست تبدیل میکنی

    نوشته هایت ملودی های دلنشینی میشوند که هرکس بخواند تو را متوجه میشود آنکه این ملودی را نواخته تو بوده ای

    در مبحث نوشتن نباید خودت را با کسی مقایسه کنی و یا واژه ها و کلمه هایت را با بقیه روی ترازوی دعالت بگذاری برای سبک و سنگین کردن شان

    واژه هایی که خلق میکنی و نوشته هایی که مینویسی ارزشمندتر از آن هست که بخواهی در مقام مقایسه با دیگران قرارشان دهی

    هرکسی خاص خود و مختص خود مینویسد و هیچکس شبیه دیگری نمینویسد

    زیرا خالق هر نوشته ای خوده اوست

    مقایسه ی نوشته های خود با دیگران باعث افت کار خودمان میشود

    در مسیر نوشتن نگاه ات باید فقط به قلم و کاغذهایت باشد

    اگر سرت گرمِ ترازو کردن واژه هایت با دیگران بشود خیلی زود در گردابِ ننوشتن اسیر میشوی

    و همیشه در مقام مقایسه کردن میمانی

    کلمه هایت راکد میشوند و واژه هایت پژمرده قبل از خشک شدنِ ریشه های نوشته هایت

    قلم ات را بردار نگاهت باید به عمیق ترین جایی که کلمه هایت فوران میکند داد

    و بعد واژه هایت را روی کاغذهایت به رقص دربیاور

    اگر بتوانی در این راه با اعتماد به قلم ات و نگاهی که همیشه به واژه هایت مهربانانه هست باشد

    تو موفق ترین فرد در مسیر نوشتن میشوی

    این یک قانون و اصل در نوشتن هست

    آخرین ویرایش: پنجشنبه هفدهم مرداد 1398 12:01
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه هفتم مرداد 1398 14:28 برایم بنویس ()

    صبح چشم باز نکرده سایه‌های سیاه به سراغش می‌آمدند

    یکی سفت گلویش را میگرفت

    دیگری دست‌هایش و آن دیگری هی پای چشم‌هایش را آب میداد

    ۲۴ ساعت از شبانه روز سایه‌های سیاه علیه‌اش کودتا میکردند

    و او به ناامیدانه ترین حالت ممکن در انجمادِ بغض‌هایش در دفاع از خود

    تنها فقط دست و پا میزد

    در یک اتاقکِ سرد،بی‌حرکت در هوا معلق مانده بود

    روانش نیمه خوابیده بود

    اما تبسم به لب داشت

    و چشم‌ دوخته بود به شعاع کم نوری که از کورترین نقطه به داخل اتاقک به اندازه‌ی خط باریکی راه یافته بود

    تمامِ بغض‌های منجمد شده‌اش در گلویش یخ بسته بودند و او نمیتوانست قورتشان دهد

    راه گلویش را سایه‌ی سیاه سفت‌تر از قبل زیر چنگال‌هایش فشار میداد

    همانند ماهی‌های لبِ ساحل برای یافتن قطره‌ای آب به دنبال اکسیژنی تازه دهانش را باز و بسته میکرد

    اما دریغ از هوا،فقط سینه‌اش سنگین‌تر میشد

    این سنگینی هرچه بود دردِ گلویش را بیشتر میکرد

    دردش که عمیق‌تر میگشت نگاهِ سایه‌هایِ سیاه تیرتر میشد

    گویا میدانستند این کودتا جز سرافکندگی هیچ ندارد

    برای درمان آمده بودند

    اما همچین دردی را درمان نبود

    بیشتر در خودش غرق شد

    و خودش را به دستِ آغوشِ بازِ نابودی سپرد

    سرمای زیر صفر درجه‌ای تمامِ رگ‌های زندگی‌اش را منجمد کرد

    این انجماد از بغض گلویش شروع شد

    و تمامِ تار و پوده‌اش را دربرگرفت

    در آن حالت بدنش لمس و هیچ حس نمیکرد

    این انجماد او را نکشت اما روحش را متزلزل کرد

    تمام انرژی‌اش را از او نگرفت اما انرژی انجام هرکاری را برایش بی‌معنا کرد

    تمامِ حیات زندگی را از او نگرفت اما دیگر برای بالا رفتن و زندگی کردن دست و پا نزد

    از خورد و خوراک نیوفتاد اما دیگر از چیزی که میخورد لذت نبرد

    از خواب هم نیوفتاد تا ظهر در رختخواب هم نماند اما همیشه احساس مریضی کرد

    نه که کلمه‌هایش قندیل بسته باشد فقط دیگر نتوانست لب به دردِدل گفتن باز کند

    سایه‌های سیاه در کودتای خود شکست خوردند

    و او...

    زمین نیوفتاد اما آرام‌تر شد

    ریشه‌هایش خشک نشد اما پژمرده ماند

    از حرکت نایستاد اما به بن بست خورد

    بازگشت اما همه‌ی یک خودم را در عمیق ترین قسمت خودش جا گذاشت

    و بعد پُلی که او را به همان خودم متصل نگه میداشت

    آسیب دید

    تک تکِ پله‌های پل از بین رفت

    از اول هم میانه‌اش با یک خودم خوب نبود

    همان زمان بود که خودش را تکه‌تکه و متلاشی کرد

    آنقدر خودش را در یک خودم شکست

    که تکه‌هایش همراه با من داخلِ طوفانی بی صدا کشیده شدند... 

    آخرین ویرایش: دوشنبه هفتم مرداد 1398 15:16
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:21 برایم بنویس ()

    این روزها بیابان بی آبُ علفی شده ام

    و تشنه لب هی واژه ی "برگرد" را زمزمه میکنم

    در وهم و سرابِ بودن هایت به دام افتاده ام

    و دیدار با تو را در بیداری هایم،خواب میبینم

    شیرینی خواب هایم در بیداری قلبم را میفشارد

    و طپش های قلبم می‌آزارد چشم هایی را که هرگز تو را در واقعیت نمیبینند

    جانِ دل رویایت صحنه دار ترین رویدادِ 24 ساعتِ شبانه روزی من هست

    گاه با چشم بسته و حال با چشم های باز میبینمت

    و تو میانِ بیداری هایت رویایِ بودنت را ندیده ای که بفهمی این منِ بی تو چه زجری میکشد

    تو همیشه اینجایی،درست آن طرف دیوارِ رویاهایم

    در فاصله ای نزدیک اما دور

    آنقدر دور که نمیشود لمست کرد

    و من برای لمسِ چشم هایت

    برای لمس امن ترین منطقه ی جغرافیایِ منِ دیوانه و مست

    دست دراز که میکنم

    پر میکشی حتی از خیال هایم

    نمیشود دست های خیالت را بگیرم

    نمیشود به آغوشت پر بکشم

    من حتی در رویایِ بودن هایت از لمست دور مانده ام

    و هرروز در تکراری ترین باتلاق دلتنگی هایم هی بیشتر فرو میروم

    میم.دال جان دلتنگت که میشوم

    عجیب میشوم

    توی لاکِ تنهایی هایم،دور خودم حصار میکشم

    در جمع سکوت میکنم

    واژه هایم برای گفتن وصله نمیشوند

    حتی اگر وصله هم بشنوند

    من میترسم از تو بگویم

    و آدم ها بخندند به من و احساسم

    پس گوشه ترین مخفی گاهِ دلتنگی هایم

    به تنهایی مینگرم به تکرارُ

    تکرارِ خون ریزی خاطره هایم 

    آخرین ویرایش: دوشنبه بیست و چهارم تیر 1398 17:36
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat سه شنبه هجدهم تیر 1398 14:00 برایم بنویس ()

    دم و بازدم...نه نمیشود

    این افکارِ مالیخولیایی دست از سرم برنمیدارند

    قصه های مادربزرگ با غول و هیولاهایش را یادم می آورند

    هر دقیقه غولی ترسناکتر از همان غول های قصه ها در سرم جولان میدهد

    میترسم نه از قیافه ی کریح و بد قواره بودنشان

    نه از زور بازویشان

    از حرف هایشان

    میترسم از جمله هایی که شنیدن اش در تاب و توانِ روح ام نیست

    و از منی که رو به نابودی ست

    منِ بی واژه به بی دفاع ترین حالت ممکن به جنگ رفته ام

    تنها افتاده ام

    در جنگِ یک تن و هزارتن از افکارِ مالیخولیایی ام

    به جنگ با غول هایی رفته ام که کلمه به کلمه هایشان روحم را خراش میدهد

    گاه می اندیشم کاش طبلی بود

    هی میکوبدم‌اش بر فرق سر افکارم

    تا صدای ترسناکشان

    پچ پچ های مسموم‌شان

    در سرم نپیچد

    که به گوش های دلم نرسد

    این صداها چشم هایم را میسوزاند

    اما این دردِ لعنتی همیشگی خانه کرده در گلویم نمیشکند

    گم شده ام همانند کودکِ گم شده در بازار که همه شبیه مادرش هستند

    اما برایش غریبه اند

    این سایه های سیاهِ دیوار شبیه همان مادرِ ‌گم شده در میان هزاران مادر اند

    که از پستوی مغزم بیرون می آیند

    مرا به دام میکشند

    و زیر پایم پایکوبی میکنند

    برای به دار کشیدنم

    تاوان پس میدهم

    باز امشب سوژه ی بزم و شادیشان شده ام

    و این تبانی سایه ها و غول های افکارم

    مرا به دار میشکد

    سرم که به دار میرود

    صدای همهمه ی شادی کردنشان بیشتر میشود

    و من اوج میگیرم

    رها میشوم

    میانِ دست و پا زدن هایم

    خفه شدن هایم

    رها میشوم

    نفسم میرود و باز میگردد

    سایه ها دیگر پایکوبی نمیکنند

    خیره هستند

    به دار و کسی که باز با واژه های زخمی اش خفه شد

    سایه ها نزدیک میشوند

    از دار پایین‌اش می آوردند

    مراسم تطهیر انجام میدهند

    و باز یک سایه سیاه به سایه های سیاه پستوی مغزم اضافه میشود

    سایه ها میروند

    من میانم و خنده هایم

    و تکرار و تکرار هایم 

    آخرین ویرایش: سه شنبه هجدهم تیر 1398 14:05
    ارسال دیدگاه
  • باید به کسی نگویم من سخت تو را...
    خودم را 
    به بازی روزگار باختم
    نباید بگذارم کسی بداند
    مته را باید روی شقیقه های این من بد باخته بگذارم 
    و سرم را بشکافم برای تشییع کردن جنازه ی مرده ی واژه هایم
    .
    درد با من آشناست
    اما گاه گاهی این درد بیشتر درد میکند
    دقیقا آنجا که رویای دیدنت را
    بودنت را هم جعل میکنم
    .
    تا یادم میایی
    مغزم را متلاشی میکنی
    اما چرا در خواب هایم نیستی؟
    .
    هر شب به اُمید دیدن رویایت در خواب هایم چشم میبندم
    به خواب هایم که نمیایی لااقل مرا به خواب هایت ببر
    .
    از دوست داشتنت هیچ باقی نمانده
    من تیشه زده ام به ریشه های احساسی که شری شد برای تو
    و نبودن هایت هم شری برای من
    .
    اگر روزگاری حرف های ناگفته ام را به زبان بیاورم خوب میدانم من خودم از خودم ضربه میخورم
    .
    گاه آنقدر خسته میشوم از جنگِ میان کلمه هایم
    که دست زیرچانه میگذارم 
    و به هیاهوی کلمه هایم خیره میشوم
    نزدیک شان نمیشوم 
    میگذارم همدیگر را بکشند 
    خفه کنند
    و من تنها خیره نگاه میکنم
    به مرگ واژه هایم
    به حرف هایی که در نطفه خفه میشوند
    و برای بار هزارم با خودم میگویم 
    کاش مغزم تمامِ حرف هایش را با تمام درد و عذاب بالا بیاورد
    بالا بیاورد و به آشوبِ همیشگی کلمه هایم خط قرمزی برای پایان بکشد

    آخرین ویرایش: یکشنبه نهم تیر 1398 00:18
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat دوشنبه سوم تیر 1398 18:25 برایم بنویس ()

    چقدر دلش میخواست خودش را بردارد و در لاک خودش برود

    همان لاکی که نه از دنیای بیرون صداهایی که باعث آزارش میشد به گوشش برسد

    نه صدای هق هق دردهای روح اش به گوش آدم ها برسد

    گاهی دلش میخواست بدون نگرانی همه چیز را همانطور که بود رها کند و گوشه ای در لاک تنهایی هایش غرق شود

    آن آدمک با خودش خیلی وقت ها زمزمه میکرد کاش بدون دلتنگی برای آدم هایی که همیشه خسته اش میکردند

    دل میکند و میرفت

    خسته بود از آدم هایی که صدایشان سر به فلک کشیده بود

    بلندی صدایشان به قدری بود که صدای شکستنِ حبابِ شیشه ای آن آدمک به گوششان نرسد

    زندگی کردن جایی حوالی این دنیا باعث شده بود سیاهی روزهایش تاریک تر از شب هایش شود

    وسیاهچاله ی کابوس های روزانه ی آن آدمک بیشتر از گذشته عمیق تر شود

    گاهی که وسط خنده هایش در مهمونی های آخرهفته،به یکباره سایه ی ابرسیاهِ واقعیت،بالای سرش رعد و برق میزد،او می سوخت

    یا وقتی فارغ از مادیات این دنیا،غرقِ آرامش در طبیعت میشد اما غافلگیرانه پرت کابوس هایش میشد،او می سوخت

    آدمک می سوخت اما خاکستر نمیشد

    می سوخت میانِ صداهایی که روح اش را خراش میدادند

    و این سوختن برای او تنها درد داشت اما تمامی نه

    در آتشِ کابوس هایش میسوزد و کلامی به زبان نمی آورد

    بارها میان سوختن هایش پی برده بود

    ناتوانی اش در گفتن به این معنی نیست که نتواند آنچه که در دل اش میگذرد را به زبان بیاورد

    بلکه حرف زدن از سوختن هم بیشتر برایش درد دارد

    نمیتوانست که هم بگوید هم زجر بکشد

    سالهاست که مانند محکوم به حبس ابد

    مانند مسافر جامانده از قطار

    در انتظار پایانِ این سوختن هاست

    اما آدمک میسوزد و زنده می ماند

    تنها فقط دودِ این سوختن ها تاریکی روح و دنیایش را بزرگ تر و عمیق تر میکند

    خوب میداند این تاریکی و سوختن ها دست از سرش برنمیدارند

    مگر آنکه خودش را رها و این من را ترک کند

     

    آخرین ویرایش: دوشنبه سوم تیر 1398 18:28
    ارسال دیدگاه
  • Zahra Movasat یکشنبه دوم تیر 1398 15:56 برایم بنویس ()

     بی شک  ماه گذشته برایم همانند غروب جمعه ای بود که میترسیدم هیچگاه نگذرد

    آخر هشتمین روز از این ماه را نمی توان از تاریخ و تقویم زندگی یک "من" پاک کرد

    به طرز مسخره آوری این روزها دلم خندیدن میخواهد

    آری کاش میشد به طرز وحشیانه ای به تمامِ نبودن های یک " تو"ی زندگی ام خندید

    یا به این همه وجود انکار ناپذیرت در این اتاقِ خفگان آور

    رفیق کاش میشد به این همه نافراموشی یک " تو" بلند بلند خندید

    یا از خنده ریسه رفت به صدای بلند قلبی که با دردی پایان ناپذیر هنوز فریاد بردوست داشتنت میزند

    مسخره است و کاش میشد به تمام این مسخرگی ها وحشیانه خندید

    به تمامِ آن حرف هایی که مجازی وار دل مرا واقعی به درد می آورد

    مسخره است و من باید به آنها بخندم

    به اینکه یک " تو" دوستت دارمی از جنس دروغ به قلبم هدیه دادی

    و من ناشیانه از این هدیه ی دروغین خوشحال گشتم...

    و دیر بود آن زمانی که دانستم یک " تو" تنها اشتباه بزرگی بودی و یک "من" نباید اشتباه را دوست بدارد

    دیر بود خراب کردن قصرِ طلایی که باورهایم از یک " تو" ساخته بود

    و چه بی رحمانه به جنگ با دلی رفته بودم که تا دیروزهایش رویای شیرین در روز گرم تابستانی را باور کرده بود

    کاش میشد مسخره آورترین خنده ها را زد

    وقتی به طرز جنون آوری همیشه پای یک " تو" در نوشته هایم هست

    به اینکه من در جای جای این کلمه ها همیشه فریادت زده ام

    لعنتی مشق شب هایم همه نشانی از یک " تو" را دارند

    و " تو"...

    و امان از دست " تو"

    راستش مسخره است و من باید تمامِ این روز و سالها را به طرز مسخره آوری بخندم

    بخندم به تمامِ رفتن های یک " تو"یی که درست به اندازه ی سال های عمر یک "من" گذشته است

    باید وحشیانه خندید حتی به این دست نوشته های مسخره

    اما به طرز خوف آوری جای خنده هایم میسوزد

    آخرین ویرایش: یکشنبه دوم تیر 1398 16:01
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 9 1 2 3 4 5 6 7 ...